خداى سبحان طاعت را غنيمت زيركان قرار داد آنگاه كه مردم ناتوان ، كوتاهى كنند.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
ديدگاه نهج البلاغه

‏‏مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه

عباسعلى عميد زنجانى
موضوع سخن ما مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه است.
يكى از دوستان، ضمن توصيه و تأكيد مى گفت: در بحثمان در اين زمينه توجه داشته باشيد كه جمعى از خانمها در محفل و مجلس شركت دارند. من از همين نكته سخنم را آغاز مى كنم كه گويى مسأله زن در نهج البلاغه آن چنان نيست كه بتوان بى پرده و باز آن را مطرح كرد چنانكه حتى خوديها نيز باور كرده اند كه زن در نهج البلاغه آن چنان كه بايد مطرح شود مورد توجه قرار نگرفته، و احيانا سخن دشمنان را به نظر مى آورد كه آنچه در نهج البلاغه در اين باره آمده است با كرامت زن، با مقام انسانى زن، متناسب نيست. البته اگر ما با اين ديد مسئله را بررسى كنيم، دشوار است كه بتوانيم به نتيجه برسيم. اما خوشبختانه، بحث به مقدار لازم شكافته شده و ماآن چنان آمادگى را داريم كه موضوع را به دور از جوّهاى انحرافى دنبال كنيم. قبل از آن كه سخنان امام بزرگ (ع) را در زمينه مقام و شخصيت زن مطرح كنم، ناگزيرم چند موضوع را تذكر بدهم.
مسئله اول، موضوع دنباله روى از جوّهاى كاذبى است كه احيانا در باره برخى از مسائل اسلامى بوجود آمده و يا خواهد آمد. براى اين كه با يك مثال، مقصودم را رسانده باشم و از مطلب بگذرم، شما را بياد شرايط جنگ بين المللي اول مى اندازم كه در آن شرايط، وقتى بخشى از دنيا، عليه امپراطورى عثمانى كه بناحق اسم حكومت اسلامى را يدك مى كشيد، بسيج شده بود، و مسلمانان يعنى عثمانى ها بعنوان انسان هاى خشن در دنيا مطرح بودند، ناگزير موجى عليه السلام بعنوان آيين خشن و آيين شمشير و زور و اسلحه مطرح بود. مى بينيم در آن شرايط انحرافى، قلم هاى نويسندگان و فكر متفكران اسلامى ما بيش از آن حد كه لازم است پيش مى رود و اسلام را بدون توجه به آن بعدهاى لازم خشونت آميزش- كه خشونت در برابر خشونت است، خشونت در برابر ظالم و متجاوز است، خشونت در برابر استعمار و استثمار است- با سيمايى از صلح و صفا ترسيم مى كند و در نتيجه تصويرى غلط از اسلام ارائه مى شود. فكر ميكنم همين يك مثال كافى باشد.
مبادا ما در مسأله زن از ديدگاه اسلام و يا از ديدگاه نهج البلاغه، مرتكب چنين انحراف بزرگى بشويم، به جهت جوّسازى هايى كه غرب در اين زمينه عليه اسلام و يا غربزده هاى ما عليه نهج البلاغه كرده اند، ما هم براى دفاع از حيثيت و دفاع از كيان خود، مسائلى از اسلام را مطرح كنيم كه از اسلام نيست. حالت تدافعى داشتن در تحليل مسائل، همواره اين ورطه و اين فاجعه را به دنبال دارد. بررسى مسائل اسلامى بايد به گونه آزاد باشد و به دور از اين گونه جوّها و جوّسازى هاى انحرافى.
اگر ما مقام و شخصيت زن را از ديدگاه نهج البلاغه بررسى مى كنيم، بايد الزاما اين بررسى به دور از اين نوع تفكرات انحرافى و فشارها و تحميل ها باشد، ما از اين نحوه و كيفيت بررسى ها صدمات بسيار ديده ايم.
نكته ديگر در آغاز بحثم، تذكر اين مطلب است كه نهج البلاغه برگردانى از قرآن است. يعنى محتوا همان محتواى قرآن است كه امير المؤمنين على (ع) آن را در قالبى نوين و ديگر ريخته است. نهج البلاغه چيزى جز آنچه در قرآن آمده است، ارائه نكرده است فقط با اين تفاوت كه قرآن بصورتى كلى براى تمام عصرها و نسلها سخن گفته است، اما نهج البلاغه اين مسائل كلى را در رابطه با ملتى مطرح كرده است و به ما راه را نشان داده است كه مسائلى كلى قرآن را چگونه مى شود در زمينه يك ملت به مطالعه گذاشت و با زندگى يك جامعه آن را تطبيق كرد.
امام (ع) در بررسى هاى خود در زمينه مسائل اسلامى، سعى بر آن دارد كه اين ضوابط كلى اسلامى قرآنى را در مورد امتى كه با آن درگير است تطبيق دهد. خواه ناخواه، در اين تطبيق دادن، ابعاد نارسايى ها و كمبودهاى آن جامعه به چشم مى خورد، يعنى آنچه كه در جامعه، مانع از انطباق اصول كلى اسلام است، مورد توجه امام قرار مى گيرد. علل و عواملى كه مانع از تطبيق و اجراى احكام كلى الهى مى شود مورد نظر قرار مى گيرد و به همين جهت مى بينيم كه نهج البلاغه بيشتر به انتقاد مى پردازد.
اصول كلى تازه نيست، اما آنچه كه در تطبيق اصول كلى به مواردش در نهج البلاغه مطرح مى شود، كاملا تازگى دارد. بى جهت نيست كه در نهج البلاغه، در باره شخصيت زن سخنى در ميان نمى بينيم، هر چه هست بصورت نقد است، هر چه هست بيان نارسايى هاست، هر چه هست بيان كمبودهاست. يعنى نهج البلاغه، آئينه وار سيما و شخصيت زن را آن چنانكه هست مى نماياند: كم را كم، اندك را اندك، نارسا را نارسا نه چيزى بر آن مى افزايد و نه چيزى از آن كم مى كند.
سخن كلى نهج البلاغه در زمينه مقام زن، همان سخن قرآن است، چيز تازه اى نيست. آنها كه مى خواهند نهج البلاغه را بدون قرآن مورد بررسى قرار بدهند، مانند كسى هستند كه روح را از كالبد جدا كند. تفكيك قرآن از نهج البلاغه، تفكيك روح از كالبد است، يعنى ديگر جانى در اين كالبد وجود ندارد. براى فهميدن سيما و چهره و شخصيت واقعى زن در نهج البلاغه بايد به قرآن مراجعه كرد و انتقادهاى نهج البلاغه را، در كنار آن، در تطبيق مسئله مورد بحث قرار داد.
نكته ديگرى كه تذكر آن در آغاز بحث ضرورى است اين است كه در نهج البلاغه، مسائل تاريخى و مناسبت هاى تاريخى، الزاما در بررسى ها بايد مورد توجه قرار بگيرد. مناسبت هاى تاريخى سخن امام، به مثابه قراينى است كه در كلام گفته مى شود. اگر ما سخنى را از قرائن متصل و منفصلش جدا بكنيم، مفهوم نخواهد بود ومقصود گوينده را نخواهد رساند. مناسبت هاى تاريخى سخن امام، به مثابه اين قرائن است اگر ما اين قرائن را تفكيك كرديم، مقصد امام را بخوبى درك نكرده ايم. اگر بنا به مثال معروف لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ را از يا أَيُّهَا جدا كرديم، آنچه كه قرآن مى گويد به آن نخواهيم رسيد و اگر كُلُوا وَ اشْرَبُوا را گرفتيم و به لا تُسْرِفُوا توجه نكرديم، به مفهوم واقعى و مقصد نهايى قرآن نرسيده ايم. همچنين است مناسبت هاى تاريخى در سخن امام.
مطالبى كه در نهج البلاغه در باره مقام و شخصيت زن آمده، كه اگر بدرستى استقصا بشود، سيزده، چهارده مورد است، در تمام اين موارد، مناسبت هاى تاريخى خاصى هست كه بايد آن مناسبت ها مورد توجه قرار بگيرد و مع الاسف، برخى، به مناسبت ها توجه نكرده و از آن غافل مانده اند. به عبارت ديگر، برداشتى كه من دارم اين است كه قضايايى كه در زمينه هاى مشابه مقام و شخصيت زن در نهج البلاغه آمده است به صورت قضاياى «خارجيه» است نه بصورت قضاياى «طبيعيه» يا «حقيقيه». با طبيعت زن كارى ندارد، بصورت حكم كلى براى همه زنان جهان كارى ندارد، سخن از زن موجود در جامعه است با تمام نقص ها و نارسائى هايش. آنچه كه امام مورد انتقاد قرار مى دهد، زن موجود در جامعه است و كليه زنانى كه با چنين خصوصيات و خصايصى در جامعه ظاهر مى شوند. اگر در طبيعت زن خواستيم تحقيق كنيم، قرآن در اين زمينه، مسئله را بروشنى بيان كرده است و اين در نهايت به همان مسئله بازگشت مى كند كه قرائن و مناسبت هاى تاريخى را نبايد نديده گرفت.
نكته ديگر اين كه در برخى از مسائل، احكام موقت مقطعى در اسلام، چه در عصر پيامبر و چه در عصر امير المؤمنين، وجود داشته، و اين احكام ثانوى بصورت دستورهاى مقطعى، سلسله اى از احكام بوده است كه به تناسب ظرفيت هاى زمان، بيان مى شده است. اين مسئله، هم در زمينه مقوله هاى حقوقى صادق است و هم در زمينه مباحث و مسائل ديگر كه مربوط به مسائل ارزشى است و در اين زمينه ما نمونه هايى هم داريم. در يك مورد، وقتى كه از امام در باره سخن رسول خدا كه فرمود: «با خضاب، پيرى را تغيير دهيد و به يهود تشبّه نكنيد» سؤال مى شود، امام در پاسخ مى فرمايد: آرى چنين است و رسول خدا چنين دستورى را داده است كه مردم، سفيدى هاى موهايشان را با خضاب پنهان كنند و موها را سياه كنند و تشبّه به يهود پيدانكنند. شرايط، شرايط نخستين سال هاى هجرت است و بوجود آمدن اولين هسته هاى مركزيت سياسى در مدينه و تشكيل حكومت اسلام. اين دستور از طرف رسول خدا صادر مى شود كه سفيدى هاى مو را با خضاب پنهان كنيد و موهاى سفيد را آن چنانكه يهود برملا مى كنند، آشكار نكنيد. امام در توجيه و تفسير اين حكم مى فرمايد: «درست است كه رسول خدا چنين دستورى داد» اما اين دستور در شرايطى بود كه مسلمانان اندك بودند و براى اين كه اين اقليت از يك تجّمع و تشكّل ظاهرى برخوردار باشند رسول خدا چنين دستورى داد. اما امروز كه نطاق اسلام، وسعت پيدا كرده است، قلمرو دين وسيع شده است و استوارى يافته و پايه گرفته است، امروز ديگر هر مردى آزاد است هر راهى را راجع به رنگ موى صورتش اتخاذ كند، سپيد باشد يا مشكى باشد. ملاحظه مى كنيد كه يك دستور مقطعى، به مناسبتى خاص است.
گاهى برخى مسائل ارزشى هم به همين شكل در جامعه مطرح مى شود. بنا به برداشتى كه دارم، برخى از مسائلى كه در باره زن و مقام و شخصيت زن در نهج البلاغه آمده است، در رابطه با اين مسئله است. باز شرايط حاكم بر جامعه، اساس نظرها و ديدگاه ها بوده است.
نكته آخرى كه در مقدمه بحثم بايد خيلى فشرده بيان شود و فرصت بيشترى براى بحث جالب آينده باشد، مسئله تساوى و برابرى است، آنچه كه در اسلام، قرآن و نهج البلاغه ديده مى شود، مسئله «تساوى» است نه مسئله «تشابه» تفاوت است و نه تبعيض. مسئله تفاوت هاى فيزيكى و روحى بين زن و مرد، مطلبى نيست كه انكار پذير باشد، از مقوله حقوقى و در قلمرو جعل هم نيست كه بنشينيم آن را اثبات يا نفى كنيم و در اين زمينه هم هيچ توضيحى لازم نيست. در تفاوت هاى بين اين دو جنس انسان، دو گونه انسان، با حفظ انسانيت در هر دو، حكمت بالغه اى هست كه مسئله تقسيم مسئوليت هاست و اين تقسيم مسئوليت ها ايجاب كرده تا چنين تفاوت هايى باشد و يا به عكس چنين تفاوت هايى ايجاب مى كند كه مسئوليت هاى متفاوتى بر دوش زن و مرد باشد. متقن ترين و شايسته ترين حكم و قانون آنست كه با آنچه كه در خلقت و آفرينش انسان هست تطبيق كند. تفاوت ها از اساس تفاوت هاى موجود و عينى فيزيكى و روحى سرچشمه مى گيرد، اما «برابرى» يك مسئله ارزشى و حقوقى است و قابل جعل است و اين مسئله اى است مهم. مسئله تفاوت ها، مسئله امروز و ديروز نيست. به من اجازه بدهيد براى روشن شدن مطلب، باز يك مثال بزنم: امروز در بسيارى از رشته هاى علمى و تخصصى، مسأله اين است كه آيا زنان مى توانند از عهده آنها برآيند يا نه. بسيارى از متخصصان، حتى متخصصان غرب رفته و غرب ديده، حتى متخصصان غرب زده ما به صراحت مدعى هستند كه بسيارى از تخصص ها از عهده زنان خارج است و توانايى هاى لازم را در آن رشته تخصصى ندارند.
اما در مورد بيمارى هاى زنان، اولويت با زنان است يا مردان اگر اولويت هاى شرعى، اولويت هاى ارزشى را مطرح كنيم، اولويت با زنان است. در جامعه اى كه با ارزش هاى والاى انسانى زندگى مى كند، در جامعه اى كه ارزش هاى اسلامى بر آن جامعه حاكم است، بايد بيمارى هاى زنان بوسيله زنان متخصص درمان بشود. اما مى بينيم كه وقتى از خود متخصصان سؤال مى شود، مى گويند زنان توانايى لازم را حتى در اين رشته هم از خود ندارند، البته يك اصل را ما مى پذيريم. استثمار ممتد، استضعاف ممتد، ستم تاريخى ممتد بر زن، زن را به اين حال انداخته است. زن، بالاخص زن مسلمان، ثابت كرده است كه در اندك مدتى مى تواند از اين ستم تاريخى خودش را رها كند. هم اكنون در جامعه نو بنياد اسلامى ما، بسيارى از مسائل در اين زمينه حل شده است و زنان ما پيشگامند، پيشروند، حتى در بعضى مسائل از مردان ما هم جلوتر هستند. اما باز مسئله توانائى ها مسئله اى است كه از درون انسان سرچشمه مى گيرد، از آن حالات روحى و فيزيكى انسان سرچشمه مى گيرد. وقتى يك زن نتواند هشت ساعت در اتاق عمل، بدون آنكه دستش را به جايى بزند، بدون اين كه يك لحظه حتى بنشيند، مداوم كار كند، اما مرد بتواند اين كار را انجام دهد، چه مى شود كرد اين طبيعت است. نمى تواند هشت ساعت مداوم، پنج ساعت مداوم كار سنگين انجام بدهد، استاد متخصصى در اين باره مى گفت: خانمى كه استاد من بود در يك عمل نسبتا آسان تخصصى در اتاق عمل فريادش در آمد و من مرد شاگردش را به كمك طلبيد و بالاخره من توانستم مشكل ايشان را رفع كنم.
اين تفاوت ها مسأله اى نيست كه بشود با شعار حلش كرد و يا اين كه بتوان با گفتگو يا وضع قوانين آن را حل كرد. بله، تكنيك مى تواند بسيارى از ناتوانى ها را حل كند. اگر تكنيك توانست اين هشت ساعت را به دو ساعت تقليل دهد، مسئله حل مى شود. همان گونه كه فرضا در مسأله كشيدن دندان، تكنيك اين كار را كرده است وبا استفاده از اهرم، با نيروى كم، دندان بيرون مى آيد، يعنى همان نيروى بسيارى كه يك مرد مجبور بود براى كندن دندان صرف كند، يك خانم دندانپزشك مى تواند با نيروى كمترى ولى با استفاده از تكنيك، آن را انجام بدهد. ولى باز تفاوت هاى اساسى و مسائل زير بنائى سر جاى خودش محفوظ است.
در مدت كوتاهى كه فرصت هست، من نمى توانم همه مواردى كه در نهج البلاغه آمده است مطرح كنم، اما يك، دو يا سه بخش از مسائل مربوط به زن را مى توانم در اين فرصت كوتاه به عرضتان برسانم.
در خطبه 79 نهج البلاغه فيض السلام، امام (ع) مى فرمايد: معاشر النّاس، انّ النّساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول... اى مردم، زنان ايمانشان ناقص است، حظ و بهره شان كم است، عقل هايشان كم است.
علامت نقصان و كمى ايمانشان اين است كه مى بينيم از نماز و روزه در دوران ماهيانگى شان معاف هستند. اما علامت نقصان عقل هايشان اين كه شهادت دو زن بجاى شهادت يك مرد است. اما علامت نقصان بهره شان اين است كه ميراث زن، نصف ميراث مرد است. پس شما بپرهيزيد از شرّ زنان و از بهترينشان برحذر باشيد و در معروف و كار خير اطاعتشان نكنيد تا اين كه در كار منكر و بد، طمع بخود راه ندهند.
با اين ترجمه اى كه من كردم و ترجمه اى متعارف بود، اگر كسى برداشت كند كه اين سخنان، كرامت زن را آن چنان كه هست بيان نكرده، يا آن گونه كه دشمنان ما مى گويند، اهانت به مقام زن كرده، شايد كمى قابل قبول باشد.
اما اين نكته ناشى از آن است كه سخن بدرستى تحليل نشده چرا كه ترجمه هيچگاه نمى تواند رساى به تفسير مقاصد و مفاهيم مورد نظر گوينده باشد. به دو نكته بايد توجه داشت: مضمون كلام و مناسبت هاى تاريخى و شرايط حاكمى كه اين سخن در آن شرايط گفته شده است. نخست به مناسبت هاى تاريخى اين سخن مى پردازيم، البته قبل از تعرّض به مناسبت تاريخى، بايد يك نكته را هم ضميمه بكنم (كه بهتر بود در اوايل عرضم اشاره مى كردم) كه اين سخنان، سندى هم دارد، البته نه آن چنان سندى كه داراى شرايط خاصى در فقه است، بلكه شرايط لازم براى قبول يك خبر در اين نكاتى كه در نهج البلاغه آمده است وجود دارد، يعنى تنها سيد رضى نيست كه اين سخنان را نقل كرده است، بلكه ديگران نيز نقل كرده اند و اگر گاه در سنديت شبهه مى شود يا ايرادى گرفته مى شود، شرايط خاصى است كه فقط در فقه مطرح است و آن مخصوص فقه است و براى استنباط احكام شرعيه.
اين سخن، بخشى از يك نامه طولانى است كه امام در زمان اشغال سرزمين مصر بوسيله عمر و بن عاص و پس از شهادت محمد بن ابى بكر، آن را نوشت و براى مردم مصر فرستاد تا براى مردم مصر خوانده شود، و بهمين دليل است كه برخى، آن را در خطبه ها آورده اند و برخى در نامه ها، چرا كه هم بصورت نامه و هم بصورت خطبه ايراد شده بود. سخنانى كه امام ايراد مى فرمودند به چند صورت بوده است: گاه امام بر فراز منبر سخن مى گفت و گاه جايگاه خاصى براى امام ترتيب مى دادند و سخن مى گفت و گاه از حسنين استفاده مى كرد، مطالبى را به حسنين مى فرمود و حسنين به مردم عرضه مى كردند و گاه باين صورت بوده است كه امام، نخست مطلبى ايراد مى فرمود و سپس آنرا مى نوشتند و بصورت مكتوب به نقاط ديگر مى فرستادند و اين مكتوب بر مردم خوانده مى شد.
در اين نامه طولانى، امام كليه حوادث بعد از رحلت پيامبر را كه جامعه اسلامى بخود ديده است تشريح مى كند و در حقيقت، اجمالى از تاريخ سياسى اسلام بعد از رحلت پيامبر را بيان مى نمايد تا به جريان جمل مى رسد و جنگ جمل و انگيزه هاى بوجود آورنده اين فتنه و فاجعه را تشريح مى كند و از زمينه هايى كه بايد در جامعه از بين برود تا اين فتنه ها بوجود نيايد سخن مى گويد. در اين رابطه است كه امام به مسئله زن مى رسد زن، آن موجودى كه در برپا شدن اين فاجعه و اين فتنه، نقشى عظيم داشته است. و كار چنين شده است كه فرصت طلبانى، پيمان شكنانى، براى دستيابى به اهداف پليدشان، از اين نقطه ضعف جامعه سود برده اند نقطه ضعف هايى كه هرگاه در جامعه موجود باشد، هر فتنه گر و توطئه گرى مى تواند از آن استفاده كند.
وقتى مسئله سياهپوشى را راديو امريكا مطرح كرد، چه كسانى در جامعه ما پيروى كردند اين چه نقطه ضعفى در جامعه ما بود كه با اين فضاحت مورد استفاده توطئه گران قرار گرفت در جامعه اى كه در آن، امير المؤمنين على (ع) زمام امور را به دست گرفته، هر لحظه خوف آن مى رود كه از اين نقطه ضعف استفاده شود، يعنى از زن، بعنوان ابزارى براى پيش برد اهداف سياسى استفاده شود. امام مى خواهد اين زمينه را منتفى كند، اين پايگاه توطئه گران و فتنه جويان را نابود كند و با نابودى اين پايگاه ها، توطئه ها خاموش بشود. مسأله زن در سخن امام (ع) با اين مناسبت تاريخى آغاز مى شود: بعنوان يك نقطه كور در جامعه، يك نقطه ضعف، يك زمينه اى براى سوء استفاده توطئه گران زنى كه از آن موقعيت خاص و مسئوليت هاى خاص خودش پا فراتر مى گذارد، به مسائلى مى پردازد كه از عهده او بيرون است و از او خواسته نشده است بالاخص كه اين زن از يك سلسله خصائص هم برخوردار باشد كه جامعه پسند باشد و توده هاى مردم از اين خصيصه هايى كه در او وجود دارد، بهتر و بيشتر استقبال كنند، در آن صورت فاجعه عميق تر است و مشكل دو چندان. در اين موقعيت و با اين شرايط تاريخى است كه امام اين سخنان را مى گويد.
اما تفسير محتواى كلام. در اين سخن، كلمه «ايمان»، «حظ» و كلمه «عقل» بكار برده شده است. ما روى اين سه كلمه كمى تأمل مى كنيم. ايمان به چند معنا بكار رفته است: گاه ايمان، صرفا به مسأله اعتقاد، اعتقاد جازم و عقيده قلبى.
و آن گره و آن حالت جزم و يقين فكرى اطلاق مى شود كه ناشى از تفكر و ناشى از استدلال و ديگر ابزار شناخت است. انسان با تكيه و استفاده از ابزار مختلف شناخت به يك سلسله باورهايى مى رسد كه به آن باورها ايمان گفته مى شود، اين يك معناى ايمان است. ايمانى كه در اين سخن امام آمده به اين معنا نيست، به دليل تفسيرى كه به دنبالش هست. گاه ايمان، به معناى عمل و مسئوليت هاى ناشى از عقيده مى آيد، چرا كه ايمان تجلى عقيده در عمل است. وقتى عمل جلوه گاه عقيده انسان باشد، به نام ايمان و به اسم ايمان مطرح مى شود. ايمام آن اعمال ناشى و سرچشمه گرفته از اعتقاد قلبى انسان است. باز ايمان به اين معنا در قرآن و در متون اسلامى آمده، اما در سخن امام ايمان به اين معنا هم اطلاق نشده است، به علت تفسيرى كه خود امام دارد.
گاهى هم ايمان، به معناى عمل و مسئوليت هاى حاكى از اعتقاد است. در بسيارى از موارد، به عمل انسان و مسئوليت ها و عقايد باطنى كه آن عمل نشان دهنده و ارائه دهنده آنهاست، ايمان گفته مى شود. و معناى چهارمى هم ايمان دارد كه در موارد مختلف هم بكار رفته است. اين بار، ايمان به معناى عمل و مسئوليت هايى است كه در مقوله هاى حقوقى و در نظام ارزشى و به تعبير ديگر در شرع از انسان خواسته اند. به دنبال عقايدى كه انسان داشته است، شرع از او به مقتضاى آن عقايد، اين مسئوليت ها را خواسته است. ايمان، آن گونه مسئوليت هايى است كه شرع بر اساس عقايد انسان از او طلب مى كند. ايمان به اين معنا موارد استعمال اش كم نيست در سخن امام (ع) ايمان به همين معنا به كار رفته است، چرا كه به دنبالش تفسير شده، «و امّا نقصان ايمانهنّ» يعنى اما اين كه مسئوليت هاى زن سبك است، كمتر است، دليلش اينست كه مى بينيم اسلام نماز و روزه را در زمان عادت ماهيانه اش از او نخواسته است.
مى بينيم در اينجا دقيقا ايمان به معناى مسئوليت هايى است كه شرع بر اساس عقايد از يك شخص خواسته است. اسلام از زن، مسئوليت هاى سنگين نخواسته است. نقصان ايمان به اين معنا و كمبود مسئوليت هايى كه بر عهده زن گذاشته شده و نقصان وظائفى كه از زن خواسته شده، نه اهانت به مقام زن است، نه كمبودى در شخصيت زن است و نه چيزى از مقام و منزلت زن مى كاهد بلكه اين كم كردن مسئوليت ها صرفا از آن تفاوت هاى فيزيكى و روحى ناشى مى شود.
در مورد عقل، باز ما معانى مختلفى مى بينيم كه در استعمالات منظور مى شود. نخست از عقل، مبدأ ادراك و حيات فكرى انسان منظور مى شود. گفته مى شود عقل يعنى آن مبدايى كه ادراك انسان، تفكر انسان از آن مى جوشد. گاه به معناى اثر اين مبدأ، به معناى مصدرى، آن تفكر و تعقل و ادراكى را كه خاصيت اين مبدأ انسانى و مبدأ شعور او است عقل مى نامند. گاه نيز مسئله عقل به معناى پيامدهاى تفكر است، آن حالت هايى كه براى انسان بر اساس تفكر و بر اساس تعقل پيش مى آيد. صبر و استقامت، تحمل، مسئله ضبط، مسئله دقت و مسائل مشابه، از آثار و پيامدهاى تعقل و تفكر است. در اين جمله امام (ع) مى فرمايد كه زنان در عقل ناقصند، به دليل تفسيرى كه به دنبالش مى آيد، نه منظور آنست كه مبدأ فكرى زن از نظر كمى يا كيفى كوچكتر يا كمتر از آن مرد است و نه حتى به معناى تفكر به معناى مصدرى است، بلكه منظور آن آثار است كه برخاسته از تفكر در زن به تناسب نيروهاى جسمانى و روحى اش اندك و ضعيف است، يعنى صبرش، استقامتش، تحملش، حافظه اش، دقتش. اگر كمبود اين سلسله مسائل در زن بر اساس تفاوتهاى موجود بين او و مرد باشد، به معناى آن نيست كه به زن اهانت شده يا مقام زن كمى پائين تر از آنچه كه هست معرفى شده است. اين هنوز آغاز بحث است ولى ناچارم كه بحث كافى و لازم را براى فرصت ديگرى بگذارم و يك جمع بندى مختصر از همين بحث كوتاه داشته باشم.
تفاوت هاى موجود بين زن و مرد از مقولات ارزشى و حقوقى نيست و قابل جعل نمى باشد و بهمين دليل نابرابرى هاى در قبول مسئوليت ها ايجاد مى كند و مسئله عقل، مسئله حظّ و مسئله ايمان در رابطه با همين ديد مطرح مى شود و امام سعى بر آن دارد كه سيما و شخصيت زن را آن گونه كه هست، آئينه وار ارائه بدهد، يعنى درست انگشت روى نقطه ضعفها بگذارد تا زن در جامعه اسلامى بتواند با جبران اين كمبودها اين خلأها را آن چنان پركند كه فاطمه وار و زينب وار نقش سازنده خود را در جامعه ايفا كند.
سخن آخر من اين است كه امام (ع) در شرايطى از مقام زن سخن مى گويد، از نقصان عقل و نقصان ايمان آنها سخن مى گويد كه همسرى چون فاطمه دارد. اگر ما توجه به همين اصل داشته باشيم، بسيارى از مسائل حل مى شود. در برابر ديدگان على (ع)، فاطمه بوده است و در شرايطى كه على (ع)، فاطمه را در زندگى ديده است، پس از سالها اين سخن را بر زبان مى آورد تا زنان جامعه با توجه به خلأها و كمبودها خود را به مقامى چون فاطمه و چون دخترش زينب برسانند.
منبع: سايت باشگاه انديشه

 

 

رهبرى صالح از ديدگاه نهج البلاغه

سيد ابراهيم سيد علوى
ضرورت امامت و رهبرى
على (ع)، آن پيشواى صالح و رهبر بر حق، ضرورت امامت و لزوم رهبرى را در جامعه بشرى براساس ضرورت زندگى اجتماعى در بيانى شيوا و جمله اى بليغ و رسا چنين مطرح فرموده است:
انه لا بد للناس من امير بر او فاجر يعمل في امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر و يبلغ الله فيها الاجل و يجمع به الفي ء و يقاتل به العدو و تامن به السبل و يؤخذ به للضعيف من القوي حتى يستريح بر و يستراح من فاجر . (1)
بى ترديد و ناگزير، براى مردم امير و راهبرى لازم است . خواه نيكوكار و صالح، و يا نابكار و فاجر، تا انسان مؤمن در پرتو حكومت امام صالح، به كار و كوشش بپردازد، و شخص كافر در سايه حكومت حاكمان جور بهره و لذت برده و كام بگيرد، و خداوند اجلها را طى حكومتها به انجام مى رساند . با حاكميت رهبران است كه ماليات فى ء گردآورى مى شود و با دشمن كارزار و راهها امن مى گردد و حق ضعيف از قوى گرفته مى شود تا اينكه انسان نيكوكار، آرام مى گيرد و به طور كلى مردم از آسيب و گزند مردمان شرور و فاجر راحت مى شوند و در امان مى مانند .
اين كلام مولا اميرالمؤمنين (ع) در رد دعوى پوچ خوارج است كه به نوعى به آنارشيسم گرويده و تحت عنوان دلفريب لاحكم الالله  مدعى آن بودند كه نبايد در ميان بشر، امارت و فرمانروايى و حكومت باشد و به طور كلى رهبرى و امامت را نفى مى كردند و با اين فكر خام بين رهبرى حق و عدالت و حكومت جور و ستم، فرقى قائل نبودند، و چنانكه تاريخ خاطرنشان مى سازد اين جماعت گردهم آمدند و به تبادل نظر پرداختند! و فساد جامعه آن روز را معلول حكومت حاكمان وقت دانستند و توطئه ترور آنان را چيدند هر چند كه به دنبال اين توطئه، فقط اميرالمؤمنين (ع) به شهادت رسيد و بقيه جان سالم به در بردند .
به هر حال، على (ع) اين فكر خام را بسيار سخيف دانسته و در جايى ديگر همين مضمون را با عبارتى كوتاهتر چنين بيان فرموده است:
اما الامرة البرة فيعمل فيها التقي و اما الامرة الفاجرة فيتمتع فيها الشقي  . (2)
در امارت و حكمروايى حق و نيكو، انسان با تقوا بكار مى پردازد، و اما در حكومت و فرمانروايى فاسد و فاجر، شخص بدبخت و شرور، كامروا مى شود .
خلاصه مفاد اين جمله و جمله نخستين، آن است كه به هر حال امامت و رهبرى و حكومت و زمامدارى در جامعه بشرى ضرورت دارد و اگر تشكيلات رهبرى حق و حكومت صالح راه نيفتند و طرح آن پياده نشود، بدون شك حكومتى ناصالح و فاسد روى كار خواهد آمد و زمام رهبرى و مديريت جامعه را به دست خواهد گرفت، چنانكه خود خوارج در طول تاريخ چه در زمان على (ع) و يا در قرون متاخر كاملا تشكيلاتى عمل كرده و تحت پوشش نوعى رهبرى و زعامت قرار گرفتند . آنان در آغاز در اطراف ذوالثديه در نهروان گرد آمدند و تحت پوشش رهبرى او، بر امام برحق شوريدند و آشفتگى هايى را به وجود آوردند و در اعصار بعد هم افرادى به عنوان رهبران اين جريان، پيش افتادند و رخدادهاى تلخى را در جهان اسلام موجب گشتند . چنانكه در صفحات بعد اشاره خواهيم كرد، حكومت و رهبرى آنان مصداقى بارز از مصاديق رهبرى هاى فاسد و حكومتهاى ناصالح است .
ضرورت حكومت و لزوم وجود تشكيلات در نظام اجتماعى بشرى آن اندازه واضح است كه فيلسوف پرآوازه يونان ارسطو مى گويد:
انسانى كه بتواند بدون نظامات اجتماعى و حكومت زندگى كند يا حيوان است يا خدا . (3)
يعنى حكومت و زعامت براى انسان - كه موجودى اجتماعى است - امرى حتمى و ضرورى است و فقط خداوند متعال است كه از اين اصل مستثنى مى باشد و نيز حيوانات كه جامعه ندارند و در صورت اجتماع در ميان آنها تنها قانون جنگل حكمفرماست و بدون حكومت و رهبرى مى زيند .
على (ع) در بيانى ديگر نبود يك حكومت توانمند و وجود خودمحورى ها و منيت هاى فردى را از موجبات تباهى انسان برشمرده و سرانجام به اصلى ترين عامل هلاكت و شقاوت بشر اشاره فرموده است:
كان كل امرئ منهم امام نفسه قد اخذ منها فيما يرى بعرى ثقات و اسباب محكمات  . (4)
گويا هر شخصى از ايشان، (در آن اجتماع گسيخته و هرج و مرج) رهبر و پيشواى خويشتن است و به زعم خود به رشته ناگسستنى و وسايل محكم چنگ زده است .
به تصور ما همين اندازه بيانات مولى (ع) در اثبات لزوم و ضرورت حكومت و رهبرى در جامعه بشرى كافى است، ليكن اشاره به اين نكته نيز خالى از فايده نيست كه در تفكرات نوين و در قرون اخير عده اى كه درباره نظامات سياسى، اجتماعى و اقتصادى، مطالعاتى انجام داده اند شديدا به يك بعدنگرى گرفتار آمده و حكومت و دولت را از يك زاويه، مورد مداقه قرار داده اند، و لذا منحرف گشته و به سرنوشتنى همچون سرنوشت خوارج در عالم اسلام دچار گشته اند .
كارل ماركس مى گويد:
دولت اساسا آلت سرمايه دار يا اركان كاپيتاليست و ابزار كشمكش طبقاتى است و نيرويى است كه بوسيله آن، طبقات تحت استثمار در زنجير انقياد و بندگى گرفتار آمده اند . (5)
ملاحظه مى كنيد كه اين كلام ماركس از چند نظر قابل نقد و بررسى است:
اولا كمونيستها با وجود چنين تعريفى خود صاحب حكومت و دولتى گشته اند آنان دولت و حكومت خود را چگونه بايد تعريف كنند و با وجود تحولات عظيم و بنيادينى كه در اردوى سوسياليزم و ماركسيسم و كمونيسم در عصر ما بوجود آمده بايد به اين نتيجه رسيد كه حكومت ماركسيستها از نوع رهبرى هاى ضلالت پيشه اى است كه در تاريخ همواره فاجعه آفريده و موجبات كندى سير كاروان بشرى را به سرحد كمال ممكن فراهم آورده و مى آورد .
ثانيا اگر قضاوت و داورى ماركس مطلق و درباره همه نوع حكومتها باشد حكومت آنان نيز از همين قماش خواهد بود اگر مطلق نباشد چگونه از مورد خاصى نتيجه عام و كلى مى توان گرفت؟ !
ثالثا در سنجش كلامها به اين نتيجه مى رسيم كه مردان خدا مانند على (ع) كه با ديدى واقعى تر به مسائل مى نگرند، ضمن طرح ضرورت حكومت، به بيان نوع صالح و فاسد آن مى پردازند كه به حقيقت و عينيت مسائل نزديكتر است، ليكن كلام ديگران شعارگونه و تهى از محتواست و با واقعيات حيات انسانى تا حد زيادى انطباق ندارد .
امامت و رهبرى حق
چنانكه خاطرنشان شد، امامت و زعامت و رهبرى در جامعه بشرى، امرى ضرورى است و بدون رهبرى و حاكميت، نمى توان زندگى اجتماعى داشت . منتها اگر رهبرى و امامت حق و صالح، در جامعه تحقق نيابد، خواه ناخواه، رشته امور و زمام حكومت را اشخاص ناصالح و نابكار بدست خواهند گرفت و رهبرى ناحق و پيشوايى جور و ستم را ايجاد خواهند كرد . اميرالمؤمنين على (ع) در ستايش رهبرى رسول اكرم و زعامت شايسته پيامبر اسلام چنين فرمود:
و وليهم وال فاقام و استقام حتى ضرب الدين بجرانه  . (6)
رسول گرامى اسلام با سياست دينى و برنامه شريعت، به ولايت و حكومت و فرمانروايى پرداخت تا آيين اسلام را برقرار ساخت و نظام اسلامى را توانمند نمود .
على (ع)، پيامبر را رهبرى توانمند و والى و حاكمى صاحب سياست و برنامه، معرفى مى فرمايد كه توانسته نظامى را بر پايه آن سياست و برنامه بوجود بياورد .
در خطبه اى در مقام اندرز به ياران و اصحاب خويش و يادى نيكو از پيامبر اكرم چنين فرمود:
امام من اتقى و بصيرة من اهتدى  . (7)
او - پيامبر اكرم (ص) - رهبر و پيشواى متقيان و پرواپيشگان و چشم بيناى هدايت شدگان و ره يافتگان است .
دوست دارم كه خداوند ميان من و شما جدايى بياندازد و مرا به آن كسان و مردمانى كه مناسبترند ملحق سازد . به خدا سوگند آنان، انسانهايى هستند كه نظرشان مبارك است و مردمانى و قور و سنگينند . حقگويند و از باطل، سخت گريزانند، پيشى گيرنده در راهند، مركب در راستاى جاده رانند، به حيات اخروى و زندگى جاويدان دست يافته و به كرامت و زيستى گوارا رسيده اند . به خدا سوگند زود باشد كه جوان مغرور و متكبر ثقفى بر شما سلطه يابد، نعمتهاى شما را پايمال سازد و گوشت بدنتان را ذوب كند و آب نمايد، آن حشره كثيف . . . !
ايه ابا وذحة  .
مولاى پارسايان، سخن از سلطه حجاج بن يوسف ثقفى به ميان آورده و ضمن اين پيشگويى آرزوى ديدار مردمانى را دارد كه قدر رهبرى انسانى چون مولا را دارند، ولى چه بايد كرد آنگاه كه عده اى در سطحى پايين از حيث معرفت و شناختند و خواه ناخواه زمينه سلطه پليدانى چون: معاويه و حجاج را فراهم مى سازند؟
اميرالمؤمنين (ع) در خطبه اى ديگر به صلاحيت خويش در امر رهبرى پرداخته و چنين فرمود:
ايها الناس المجتمعة ابدانهم المختلفة اهواؤهم كلامكم يوهي الصم الصلاب و فعلكم يطمع فيكم الاعداء تقولون  . (8)
اى مردمى كه تنها و بدنهايتان گرد هم است و ليكن خواستار و تمايلاتتان، پراكنده! سخن شما سنگ سفت و سخت را مى تركاند، ولى عملتان دشمن را به طمع وامى دارد، در مجالس و نشستها چنين و چنان مى گوييد، اما هر وقت صحبت كارزار و نبرد به ميان مى آيد به فكر راه فرار مى افتيد . آنكس كه شما را به سوى خود خواند كارش سامان نيابد و آنكه با شما سر و كار داشته باشد هرگز نياسايد . عذرهاى ناموجه و دليل هاى سست و واهى مى آوريد و از من انتظار مهلت طولانى داريد همچون بدهكارانى كه موعد وامشان سررسد و بدون عذر موجه باز مهلت مى طلبند . هرگز آدمى كه خوار زبون است از ظلم و ستم جلوگيرى نكند و حق جز با تلاش و كوشش درك نشود . شما از كدام خانه جز خانه خود دفاع خواهيد كرد؟ و همراه كدامين پيشوا و امام جز من به نبرد و پيكار، برخواهيد خاست؟ به خدا سوگند فريب خورده واقعى كسى است كه فريب شما را بخورد و هر كه با كمك شما به پيروزى و موفقيت برسد، به كم بهره ترين سهم دست يافته است و هر كه با شما به تيراندازى بپردازد . با تير و كمان شكسته اى تير انداخته است . به خدا سوگند! حال من با شما چنين است كه سخنهايتان را راست نمى بينم و به نصرت و كمك شما دل نبسته ام و با شما دشمنى را نمى توانم تهديد بكنم . شما را چه شده؟ درد شما چيست؟ درمان و طبابت شما چگونه است؟ دشمنانتان هم مردمانى همانند شمايند . چقدر سخن غيرعالمانه مى گوييد و چرا اين همه غفلت و بى پروايى و چرا اين اندازه طمع به ناحق داريد؟
ملاحظه مى كنيد كه مولا سلام الله عليه، با دلى دردمند و با كلماتى سوزان، تازيانه ملامت را بر جانهاى مردمانى مى نوازد كه از امامت و رهبرى او بهره لازم نمى برند . در عوض از اصحاب معاويه ياد مى كند آنكه رهبرى فاسد و تبهكار است ليكن يارانش از او شنوايى كامل دارند، و سرانجام خاطرنشان مى سازد كه بشريتى كه بايستى تحت يك رهبرى قرار گيرد و جامعه اى كه بايد در اطاعت امام عادل باشد، چرا از فرمان او سرپيچى مى كند و مجال سلطه براى رهبران فاسد و ناحق را فراهم مى سازد؟ ! !
در خطابه ديگر در همين زمينه فرمود:
و ان اجتمع الناس على امام طعنتم . . . . (9)
خدا را سپاسگزارم و زبان به شكوه و گله نگشايم كه مرا گرفتار شما ساخته است، اى جماعت پراكنده اى كه هرگاه فرمان دهم اطاعت نمى كنيد و اگر بخوانمتان پاسخ نمى دهيد و هر زمان فرصت پيدا كنيد و به خود واگذاشته شويد در باطل فرو رويد و اگر جنگ شود مى ترسيد و ضعف نشان مى دهيد و هرگاه به درگيرى نياز افتد پس مى گراييد . دشمنانتان بى پدر باد! از نصرت و جهاد در راه حق چه انتظار داريد؟
آيا آيينى كه شما را گردهم آورد، و غيرتى كه شما را برانگيزاند نداريد؟ ! آيا جاى شگفت نيست كه معاويه آن همه اراذل و اوباش خشن را بى آنكه عطا و مستمرى به ايشان بدهد، فرامى خواند، همگى اجابت كرده و تبعيتش مى كنند ليكن من شما را كه وارثان اسلاميد و جانشيان اصحاب رسول الله هستيد و به شما كمك مالى مى كنم و بخشى از بيت المال را به شما عطا مى كنم باز از اطراف من مى پراكنيد و به اختلاف مى پردازيد؟ درباره امر خوشايندى سخن نمى گويم كه همه تان راضى باشيد و راجع به امر ناخوشايند هم، اتفاق نظر نداريد در اين لحظه دوست داشتنى ترين چيز براى من مرگ است . قرآن را براى شما درس دادم و حجتها را بر شما تمام كردم و هر منكر و بدى را براى شما شناساندم و چيزهاى ناگوار و تلخ را در ذائقه شما شيرين و گوارا ساختم . اى كاش نابينا مى ديد و شخص خواب آلود بيدار مى شد! چقدر جاهل و نادانند مردمى كه رهبرشان معاويه است و تربيت دهنده و ادب كننده شان فرزند آن زناكار معروف مى باشد .
رهبرى فاسد
پيشواى ستمگر و زعيم فاجر نه تنها خود كه جمعى را به فساد و تباهى مى كشد و لذا وبال و بار سنگين ملتها و جمعيتها را به گردن مى گيرد و به همين مناسبت كيفرى سنگينتر و بازخواستى سخت تر، دارد .
على (ع) به نقل از رسول خدا (ص) فرمود:
يؤتى يوم القيامة بالامام الجائر و ليس معه نصير و لا عاذر فيلقى في نار جهنم فيدور فيها كما تدور الرحى ثم يرتبط في قعرها . (10)
امام و پيشواى ستمگر را در روز قيامت، مى آورند در حالى كه ياورى ندارد و احدى نمى تواند براى او عذر و بهانه اى بتراشد، آنگاه در آتش جهنم انداخته مى شود و همچون سنگ آسيا در ميان آن مى چرخد سپس در قعر جهنم به بند كشيده مى شود .
اميرالمؤمنين (ع) افسوس از اين مى خورد كه رهبرى حق حمايت نشود بلكه تضعيف گردد و در نتيجه بى خردان و سبك مغزان بر جامعه حكمفرما باشند كه بالاخره هيچ جامعه اى بى حكومت نخواهد ماند .
و لكنني آسى ان يلي امر هذه الامة سفهاؤها و فجارها فيتخذوا مال الله دولا و عباده خولا و الصالحين حربا و الفاسقين حزبا . (11)
تاسف من از اين است كه امور مردم و حكومت بر امت را سفيهان و فاجران به عهده بگيرند پس ثروتهاى خدايى را دست بدست كنند، بندگان خدا را برده خويش سازند با نيكان بجنگند و با فاسقان و تبهكاران سازش كنند و آنان را حزب خود قرار دهند .
امام اميرالمؤمنين على عليه السلام قيادت و رهبرى را در حكومت فاسد و امامت جور و ستم بدست شيطان مى داند و چنانكه در بخش معيارها و شاخصها اشاره خواهيم كرد آن را ويژگى حكومت جور مى شمارد .
فاتق الله يا معاوية في نفسك و جاذب الشيطان قيادك  . (12)
اى معاويه! از خدا پروا كن و خود را از تباهى و هلاكت نگه بدار و افسارت را از دست شيطان بگير كه او ترا رهبرى مى كند .
از ديدگاه مولى حكومت اشرار و حاكميت مردمان فاجر نتيجه تضعيف حكومت و رهبرى حق و اثر وضعى آن، مى باشد .
لا تتركوا الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم . (13)
امر به معروف و نهى از منكر را رها نكنيد كه اشرار و اوباش بر شما حاكم شده و ولايت پيدا كنند پس هر چه دعا كنيد به اجابت نرسد .
از نظر على (ع) منافقان عمده ترين شكل دهنده و تقويت كننده رهبرى فاسد و حكومت جورند چون حركت نفاق از اساسى ترين حركتهاى هرج و مرج زا و آشوب آفرين است و همان زمينه حكومت و رهبرى باطل و ناحق را قوام مى بخشد .
فتقربوا الى ائمة الضلالة و الدعاة الى النار بالزور و البهتان فولوهم الاعمال و جعلوهم حكاما على رقاب الناس فاكلوا بهم الدنيا . (14)
منافقان، به رهبران گمراهى و ضلالت و فراخوانندگان به سوى تباهى و آتش تقرب پيدا كردند و در اين كار به زور و بهتان توسل جستند . و اين رهبران و پيشوايان جور و ستم، منافقان را به كار گماشتند و آنها را بر گرده مردم سوار كردند و با هم و بوسيله هم، به جهان خوارى پرداختند .
شاخصها و معيارها
پيرامون اينكه معيارهاى رهبرى حق و شاخصهاى آن كدامند و علائم و نشانه هاى رهبرى باطل و فاسد چيست؟ سخن بسيار مى توان گفت، ليكن در اين بخش نيز به بحثى فشرده و كوتاه اكتفا، مى كنيم .
از ديدگاه على (ع) نخستين شاخص در اين زمينه روابط ولايى با پيامبر است . چنانچه مى فرمايد:
فانه لا سواء امام الهدى و امام الردى و ولي النبي و عدو النبي  . (15)
هرگز برابر نيستند امام هدايت و پيشواى ضلالت و هلاكت، و دوست و ولى پيامبر و دشمن و بدخواه او .
در بيانى ديگر ضمن تعيين شاخص حقانيت يك رهبرى، ملاك و آثار دوستى و ولاى رسول الله (ص) را هم مشخص كرده چنين فرمود:
ان اولى الناس بالانبياء اعلمهم بما جاءوا به . . . ان ولي محمد من اطاع الله و ان بعدت لحمته و ان عدو محمد من عصى الله و ان قربت قرابته  . (16)
شايسته ترين و مناسب ترين مردم به پيامبران، داناترين مردمند نسبت به شريعت و آيين ايشان و همانا دوست و ياور محمد (ص) كسى است كه از خداوند اطاعت مى كند هر چند كه با رسول الله خويشاوندى نزديك داشته باشد .
از نظر على (ع) امام بر حق و رهبر صالح مجرى فرمان خدا و پياده كننده دستورهاى اوست و ابدا از خود مطلبى و خواستى ندارد و اين، خود يك معيار مشخص و تعيين كننده مى باشد .
. . . انه ليس على الامام الا ما حمل من امر ربه . . . . (17)
اى مردم به جهالت تان تكيه نكنيد و تابع هواها و هوسهايتان نباشيد . . . بر امام نيست جز آنچه از سوى پروردگارش تكليف شده كه پندى رسا گويد، در خيرخواهى بكوشد، سنتها احيا كند، حدود به پا دارد و به بهره و نصيب مردم بپردازد . . . .
با استفاده از اين رهنمود مثبت مى توان نتيجه گرفت كه رهبرى ناحق و فاسد عكس آنست كه او به دنبال هواى نفس خويشتن است . بر مركب جهل و جهالت سوار است، در قاموس او لغت پند پيدا نمى شود، بدعتها به جاى سنت مطرح مى گردند و حدود جملگى تعطيلند و مردم از بهره و نصيب خود محروم مى باشند .
در كلامى ديگر همين مضامين را با جمله هاى زيباى ديگر چنين فرمود:
فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هدي و هدى فاقام سنة معلومة و امات بدعة مجهولة و ان السنن لنيرة لها اعلام و ان البدع لظاهرة لها اعلام  . (18)
بدان كه بافضيلت ترين بندگان خدا نزد خداوند امام و پيشواى دادگر است كه خود هدايت يافته است و ديگران را به راه راست رهنمون است . سنت شناخته شده اى را به پا مى دارد و بدعت زشت و منكرى را از بين مى برد و البته سنتها روشنند و نشانها دارند و بدعتها هم آشكارند و علائم دارند .
و ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل به فامات سنة ماخوذة و احيا بدعة متروكة  . (19)
بدترين مردم نزد خدا پيشواى ستمگر و جائر كه گمراه مى كند و خويشتن نيز گمراه است سنتهاى مورد عمل را مى ميراند و بدعتهاى رها شده را مطرح مى سازد .
از ديدگاه نهج البلاغه تعصب كور و كبر و نخوت و استكبار از علائم رهبرى جور و ستم است و آن، از ويژگيهاى ابليس بوده و اين گونه رهبران، آن خصال را از رهبرشان ابليس به ميراث برده اند .
فعدو الله امام المتعصبين و سلف المستكبرين الذي وضع اساس العصبية . . . . (20)
پس دشمن خدا (ابليس) پيشواى متعصبان و سلف خود برتربينان است آنكه سنگ بناى تعصب را نهاده است .
در جايى ديگر عده اى از ويژگيها را يكجا توضيح مى دهد و رهبرى صالح و ناصالح را از هم جدا مى كند .
انه لا ينبغي ان يكون الوالي على الفروج و الدماء و المغانم و الاحكام و امامة المسلمين البخيل فتكون في اموالهم نهمته و لا الجاهل فيضلهم بجهله و لا الجافي فيقطعهم بجفائه و لا الحائف للدول فيتخذ قوما دون قوم و لا المرتشي في الحكم فيذهب بالحقوق و يقف بها دون المقاطع و لا المعطل للسنة فيهلك الامة  . (21)
آنكه بر ناموس، خون و مال مردم حكومت مى كند و كسى كه دستور و فرمان صادر مى كند و رشته رهبرى و زمامدارى را بدست دارد نبايد مردى بخيل و تنگ نظر باشد كه از اموال ايشان پرخورى نمايد و جاهل و نادان نيز شايسته نيست رهبرى مسلمانان را بعهده بگيرد كه در اثر جهل و نادانى، آنان را گمراه خواهد نمود و جفاپيشه نيز نبايد باشد كه از آنان خواهد بريد و نسبت به دولتها و حكومتها نيز، ستم پيشه نبايد باشد كه بى جهت قومى را بر قومى ديگر مقدم خواهد داشت (و حيف و ميل كننده در بيت المال هم نباشد كه قومى را بى سبب بر قومى ديگر رجحان خواهد داد) و رشوه خوار هم نبايد زمام امور مسلمانان را بدست گيرد كه حقوق مردم را پايمال مى سازد و حدود الهى را رعايت نمى كند و بالاخره، آنكه رهبرى امت را بدست مى گيرد نبايد سنتها و شيوه هاى پسنديده را معطل گذارد كه امت را تباه و هلاك خواهد ساخت .
روح امامت حق و رهبرى صالح، خدمت به مردم و انجام وظيفه است در صورتيكه رهبران دنيايى و حاكمان جور، هدفشان سلطه و هم و غمشان دنياخوارى است .
ا تامروني ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في السماء نجما . (22)
آيا انتظار داريد من، پيروزى را با ستم كردن در حق مردمى كه برايشان حكومت مى كنم بدست آورم! هرگز . به خدا سوگند چنين رفتارى نخواهم داشت، تا روزگار هست و تا ستاره اى به دنبال ستاره اى مى گردد و مى درخشد .
در نظرگاه على (ع) رهبر جامعه بايد در تقسيم مشاغل و اعطاى پستها و مسئووليتها بر پايه صلاحيت و خيرخواهى اقدام كند و هرگز از روى هوس و ميل شخصى به اين مهم نپردازد . به مالك اشتر فرمود:
فول من جنودك انصحهم في . . . فول على امورك خيرهم . . . و لا تولهم محاباة و اثرة  . (23)
اى مالك از سپاهيانت، خيرخواه ترين را فرمانده كن و بر پستها بهترين را بگمار و هرگز ولايتها و مديريتها را به دلخواه و بدون مشورت، انجام نده، و از آنجهت كه حكومت و امارت براى رهبر حق فقط وسيله احقاق حق و ابطال باطل است لذا حكومت و امارت در حد ذات خود براى او ناچيزترين و كم بهاترين شى ء است .
در خطبه اى فرمود:
و الله ما كانت لي في الخلافة رغبة و لا في الولاية اربة  . (24)
به خدا سوگند مرا در خلافت و ولايت و حكومت شما رغبتى نيست و بدان نيازى ندارم .
قيمت و ارزش اين لنگه كفش كهنه و پاره چقدر است؟ گفت: آن، قيمت و بهايى ندارد . فرمود: به خدا سوگند، آن لنگه كفش، دوست داشتنى تر از امارت و رياست بر شماست جز اينكه من حقى را استوار سازم و باطلى را دفع كنم . (25)
رهبر حق بايستى كارگزاران را زيرنظر داشته و اعمال و كردارشان را كنترل كند و آنان را به حال خود وامگذارد كه آنها هر چه خواهند با مردم همان كنند و از اموالشان هر مقدار كه خواهند بگيرند و ذخيره نمايند .
به برخى از كارگزاران خود چنين مى فرمود:
فقد بلغني عنك امر ان كنت فعلته فقد اسخطت ربك و عصيت امامك و اخزيت امانتك  . (26)
راجع به تو مطلبى به من گزارش شده كه اگر آن درست بوده باشد و تو آنگونه عمل كرده باشى كه گفته اند، پروردگارت را به خشم آورده اى و رهبرت را نافرمانى كرده و به امانت خيانت نموده اى .
از نظر مولى رهبر شايسته و امام برحق، وضع زندگى خود را در سطح پايين و در حداقل معيشت تنظيم مى كند و هرگز با استفاده از قدرتى كه دارد و موقعيتى كه براى او فراهم شده است به رفاه و تجمل نمى پردازد و اين يكى از معيارها و شاخصهاى حكومت حق و عدل است و جز آن نشانه حكومت جور و ستم مى باشد .
ان الله تعالى فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيع بالفقير فقره  . (27)
خداوند تعالى بر پيشوايان و امامان عدل و داد واجب كرده كه زندگى خود را با ضعيف ترين مردم تطبيق دهند تا فقر و نادارى، مردمان تهيدست را نيازارد .
در بيانى ديگر رهبر حق و مردمى را اسوه و سرمشقى در اين زمينه مى شناسد و مى فرمايد:
ا اقنع من نفسي بان يقال هذا امير المؤمنين و لا اشاركهم في مكاره الدهر او اكون اسوة لهم في جشوبة العيش  . (28)
آيا به اين بسنده كنم كه به من اميرالمؤمنين گويند در حالى كه در ناملايمات روزگار شريك و غمخوار مردم و يا سرمشقى براى ايشان در تلخى ها و ناگوارى هاى زندگى، نباشم؟ .
از نظر على عليه السلام، مجموعه تشريفات و برنامه هاى پرتكلف كه احيانا كرامت كلى انسانها را خدشه دار مى سازد و سود قابل توجهى هم براى حاكمان و پيشوايان عايد نمى كند از نشانه هاى حكومتهاى جور و از ويژگيهاى رهبريهاى فاسد مى باشد .
اميرالمؤمنين به دهقانهاى شهر انبار كه پياده شده و پيشاپيش او مى دويدند فرمود:
و الله ما ينتفع بهذا امراؤكم و انكم لتشقون على انفسكم في دنياكم و تشقون به في آخرتكم  . (29)
به خداوند سوگند، رؤسا و اميران شما از اين كار شما سودى نمى برند و شما بدين وسيله در دنيا خود را به زحمت مى اندازيد و در آخرت و حيات اخروى هم به سبب آن، بدبخت مى شويد .
به نظر نگارنده شاخصها و معيارهاى فراوان ديگرى علاوه بر آنچه كه گفته شد، مى توان از نهج البلاغه در زمينه رهبرى حق و ناحق استنباط كرد، ولى ما به همين اندازه اكتفا مى كنيم .
التزام و تعهد رهبران حق
اين يكى ديگر از بحثهاى جالب توجه نهج البلاغه است كه رهبر و امام حاكم را مافوق قانون نمى شناسد و بلكه او را متعهدترين و عامل ترين كسان در رابطه با قوانين و مقررات مى داند، و اين خود، درسى است قرآنى كه مولا خود تربيت شده قرآن كريم بوده است . مع الاسف رهبران نامردمى و حاكمان جور و سلاطين خودكامه، بطور كلى خود را دست بالا گرفته و مافوق قانون مى دانند .
دكتر لارنس لاكهارت يكى از ايران شناسان، به مناسبتى درباره شاه سلطان حسين و تحريم شراب توسط وى جريانى نقل مى كند كه از نقطه نظر فوق قابل توجه است بخصوص با در نظر گرفتن اينكه او (سلطان حسين) را مى توان آخوند السلاطين دانست او مى نويسد:
اما جلوگيرى از نوشيدن مشروبات الكلى باعث مخالفت شديد مخصوصا در محافل دربارى شد يكى از كسانى كه از اين موضوع سخت آشفته بود همان مريم بيگم عمه پدر شاه بود . بعد كروسنيسكى داستانى را نقل كرده كه طى آن عمه مزبور تمارض ورزيد و بدين وسيله مشكل ممنوعيت شراب خوارى! را حل كرده است .
پادشاه كه از خبر بيمارى عمه پدر خود سخت متاسف شده بود كسى را در دل شب به جلفا فرستاد كه بى درنگ اندكى شراب بياورد . شراب فروشان ارمنى كه تصور مى كردند دسيسه اى در كار است و مى خواهند آنها را به دام اندازند . . . .
بالاخره از سفير لهستان در دربار صفوى مقدارى شراب تهيه كردند و خود شاه شراب را پياله اى ريخت و با دست خويش به مريم بيگم داد . اين زن محتاله كه درس خود را خوب از بر مى دانست به شاه چنين گفت: كه حاضر نيست شراب بنوشد مگر آنكه پادشاه، نخست از آن بنوشد و چون سلطان حسين پاسخ داد كه به علت نهى مسكرات در قرآن نمى تواند لب به شراب بزند مريم بيگم گفت: مقام سلطنت، شاه را برتر از قوانين قرار مى دهد . . . . (30)
و نقطه شاهد ما همين جمله اخير است و راستى اين، پندار طاغوتها و سلاطين جور بوده و هست كه هميشه اجراى مقررات را وظيفه مردم دانسته و خود را استثناء مى دانستند .
و اينك سخن على عليه السلام را بشنويد كه فرمود:
ايها الناس اني و الله ما احثكم على طاعة الا و اسبقكم اليها و لا انهاكم عن معصية الا و اتناهى قبلكم عنها . (31)
اى مردم! به خدا سوگند، من شما را به اطاعت از خدا و عمل به وظيفه اى وانداشتم مگر آنكه خود، به آن اقدام كرده باشم و شما را از نافرمانى و گناهى بازنداشتم مگر اينكه قبل از شما خود، از آن خوددارى كرده و امتناع نموده باشم .
اميرالمؤمنين به طور كلى از همه پيشروانش مى خواهد كه مرد عمل باشند و چيزى را كه خود بدان ملتزم نيستند انجام آن را از مردم نخواهند .
و انهوا عن المنكر و تناهوا عنه فانما امرتم بالنهي بعد التناهي  . (32)
شما نهى از منكر و گناه كنيد و خود دست از آن بكشيد چون شما موظف هستيد كه اول خوددارى كنيد بعد، از مردم انتظار نافرمانى و گناه داشته باشيد و آنان را از ارتكاب معصيت بازبداريد .
اميرالمؤمنين (ع) خودسازى را منشا التزام ها و تعهدها دانسته چون بدون ترديد در اثر آلودگى نفس و ابتلاى به هوى و هوس است كه انسان پا روى مقررات و تعهدات مى گذارد و از عمل به وظيفه سرباز مى زند .
من نصب نفسه للناس اماما فليبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تاديبه بسيرته قبل تاديبه بلسانه . . . . (33)
هر آنكه خود را رهبر مردم قرار دهد بايد قبل از آموزش دادن ديگران خود را آموزش دهد و بايد تربيت عملى او قبل از تربيت زبانى باشد .
لزوم اطاعت از رهبر
چنانچه در مبحث نخستين خاطرنشان ساختيم حكومت براى جامعه بشرى ضرورى است و نشانه قدرت و عظمت هر حكومت در اين است كه مردم از رهبر و حاكم و زمامدار، اطاعت كنند و شنوايى داشته باشند و الا هرج و مرج و آشفتگى قطعى است . كلام على (ع) در اين زمينه چنين است:
و الامانة نظاما للامة و الطاعة تعظيما للامامة  . (34)
خداوند روح امانت و التزام و تعهد را سامانى براى هر ملت قرار داده و اطاعت و فرمانبردارى مردم را، نشان عظمت و شكوه رهبرى دانسته است .
و در سخنى ديگر، فرمود:
عليكم بطاعة من لا تعذرون بجهالته  . (35)
بر شما باد پيروى و اطاعت از كسى كه از جهل و ناآگاهى به دور است و در مخالفت او عذرى نداريد .
در بيان ديگر عدم اطاعت مردم از رهبر عاقل و باتدبير را منشا نابسامانى و آشفتگى امور، معرفى فرموده و صراحتا گفته است كه اطاعت و عمل به رهنمودهاى رهبر جامعه است كه تحول اساسى بوجود مى آورد در غيراينصورت هرگز انتظار اصلاح نبايد داشت .
على در پاسخ كسانى كه رهبرى او را با شيطنت و افسارگسيختگى خود، خدشه دار كرده و ضعف ايجاد مى كردند و با كمال وقاحت پيشواى جور و ستم، معاويه را با او مقايسه كرده و احيانا او را به سبب حسن تدبير و مشى سياسى اش مى ستودند، فرمود:
لله ابوهم و هل احد منهم اشد لها مراسا و اقدم فيها مقاما مني لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين و ها انا ذا قد ذرفت على الستين و لكن لا راي لمن لا يطاع  . (36)
خداوند پدرشان را بيامرزد آيا احدى از ايشان در رهبرى جامعه و اداره جنگ و مديريت آن، ممارستش از من بيشتر و سابقه اش از من فزون تر است؟ ! من هنوز بيست سالم نشده بود كه وارد جنگ شدم و اكنون افزون بر شصت سال دارم، ولى كسى كه فرمانش را نمى برند و رهنمودش را آويزه گوش نمى كنند، راى و نظر او هر چند صائب، چه فايده اى دارد؟
اميرالمؤمنين در سخنى ديگر حدود مشورت و خيرخواهى مردم را براى رهبر، معين مى كند و توقعات و انتظارات را در چارچوبى مشخص مى نمايد و به صراحت مى فرمايد كه:
اين چنين نيست كه رهبر و امام امت بايد به سخن هر كسى عمل كند و برنامه اش را مطابق اشاره او تنظيم نمايد .
لك ان تشير علي و ارى فان عصيتك فاطعني  . (37)
تو مى توانى نظر بدهى و من نيز صاحب نظر هستم و در آن مى انديشم و اگر چنانچه فكر و راى تو را نپسنديدم و به نظر خود عمل كردم تو بايد از من اطاعت كنى و فرمان ببرى .
اين كلام مولى (ع) در سطحى بسيار بالا قرار دارد و بدين وسيله پاسخ بسيارى از اشخاص كه خود را خيرخواه و صاحب نظر مى دانند و راى خود را ابراز هم مى كنند، ولى چون رهبر و امام عادل و بر حق مسلمين راى و نظر او را صائب نديد و بدان عمل نكرد با وى به مخالفت برخاسته و كارشكنى مى كنند و خود عصيان كرده ديگران را نيز به گردنكشى وا مى دارند، به طور قاطع داده شده است . در خطبه غرايى ديگر كه در ابعاد مختلف رهبرى داد سخن داده و به رهبرى حق و پيشوايى صالح لزوم اطاعت از آن اشاره صريح دارد، چنين مى فرمايد:
ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه فان شغب شاغب استعتب فان ابى قوتل  . (38)
اى مردم! شايسته ترين انسان براى حكومت و زمامدارى نيرومندترين است پس اگر كسى پس از تصدى چنين انسانى، منحرف شود و آشوب و بلوا ايجاد كند، مورد نكوهش قرار مى گيرد و به صورتى توجيه مى شود و اگر به سر عقل نيامد با وى قتال مى شود تا آشوب و بلوا بخوابد .
در اينجا بحثهاى جالب ديگر پيرامون رهبرى و مختصات آن، قابل طرح است مثل: شورا، بيعت، ميزان آگاهى و كارشناسى، حسن تدبير و مديريت و بالاخره دو پهلو سخن نگفتن و چندين عنوان ديگر كه بحث پيرامون آنها را به فرصتى ديگر حوالت مى دهيم و از خداوند متعال هدايت و ارشاد مى طلبيم .
پانوشت ها :
1 - رضى، شريف، نهج البلاغه، خ 40، بند1 و 2 و 3 .
2 - رضى، سيد شريف، نهج البلاغه خ 40، بند 4 .
3 - نورى، يحيى جاهليت و اسلام، ص 656 .
4 - رضى، سيد شريف، نهج البلاغه، خ 88 .
5 - ارسنجانى، حسن، حاكميت دولتها، ص 63 .
6 - نهج البلاغه، بخش كلمات قصار، شماره 467 .
7 - همان، خ 116، بند 1 .
8 - همان، خ 29، بند 1 و 4 و 5 و 6 .
9 - همان، خ 180، بند 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 .
10 - همان، خ 164، بند 8 .
11 - همان، ن 62، بند 8 و 9 .
12 - نهج البلاغه، ن 32، بند 4 و ن 55، بند 4 .
13 - همان، ن 47، بند 7 .
14 - همان، خ 210، بند 6 و 7 .
15 - نهج البلاغه، ن 27، بند 16 .
16 - همان، ن 96، بند 1 و 2 .
17 - همان، خ 105، بند 10 .
18 - نهج البلاغه، خ 164، بند 5 و 6 .
19 - همان، خ 164، بند 5 و 6 .
20 - نهج البلاغه، خ 192، بند 4 و 5 .
21 - همان، خ 131، بند 5 و 6 و 7 .
22 - نهج البلاغه، خ 126، بند 1 .
23 - همان، ن 53، بند 50 و 87 و 71 و 72 .
24 - همان، خ 205، بند 3 .
25 - همان، خ 33، بند 1 و 2 .
26 - نهج البلاغه، ن 40، بند 1 .
27 - همان، خ 209، بند 4 .
28 - همان، ن 45، بند 14 و 15 .
29 - نهج البلاغه، قصار شماره 37، بند 1 و 2 .
30 - انقراض سلسله صفويه، دكتر لارنس لاكهارت، ص 44 .
31 - نهج البلاغه، خ 175، بند 6 .
32 - همان، خ 105، بند 12 .
33 - نهج البلاغه، كلمه قصار، شماره 73 .
34 - همان، قصار شماره 252، بند 5 .
35 - همان، قصار شماره 156 .
36 - نهج البلاغه، خ 27، بند 16 .
37 - همان، قصار شماره 321 .
38 - نهج البلاغه، خ 173، بند 1 و 2 .
 

 

امامت از ديدگاه نهج البلاغه

 افسانه شيرازي عدل(1)
پايه هاي انقلابي فقه اسلام مي باشد در تجزيه و تحليل هاي سنتي بيشتر در دو بخش: شرايط امام و مسئوليت هاي امامت مورد بحث قرار گرفته و مي گيرد.
بي شک بررسي اين دو بخش مي تواند پاسخگوي بسياري از سوالاتي باشد که در زمينه امامت مطرح مي گردد.
ولي توجه به اين نکته جالب تر خواهد بود که شرايط و مسئوليت هاي امامت تنها در صورتي مشخص خواهد شد که ماهيت امامت و عناصر تشکيل دهنده اين طرح ايدئولوژيکي و انقلابي معين گردد زيرا اين چگونگي و مشکل خاص امامت است که شرايط امام و مسئوليت هاي امامت را دقيقاًً تعيين خواهد کرد.
اگر ما در بحث هاي سنتي دو يا چند نوع شرايط و چند گونه مسئوليت ها را براي امام مشاهده مي کنيم بخاطر اختلاف نظري است که در شناخت ماهيت اين طرح وجود دارد و هر کدام از يک نوع و شکل خاص امامت جانبداري مي کنند و به همين دليل است که در بحث امامت ابتدا بايد سيستم اين طرح و مفهوم و ماهيت آن را مورد تجزيه و تحليل قرار داد تا شرايط و حدود مسئوليتهاي امام خود به خود مشخص گردد. از آنجا که نهج البلاغه به عنوان برگزيده سخنان امام بيانگر اسلام راستين و ترجمان وحي خدا و برگردان شيوايي از قرآن است ما مسئله امامت، اين اصيل ترين و انقلابي ترين و در عين حال عميق ترين طرح (ايدئولوژيکي سياسي فرهنگي حقوقي ) اسلام را از ديدگاه امام در نهج البلاغه که پس از وحي اصيل ترين منبع جهت دستيابي به اسلام راستين شناخته ايم مورد بررسي قرار داده و سخنان امام را در اين زمينه به دقت مطالعه مي نمائيم.
مقدمه:
 
اختلاف مذهبي بين مسلمين سه ريشه اصلي دارد. نخستين اختلاف بر سر جانشيني پيامبر اسلام، مسلمانان را به دو دسته شيعه و سني تقسيم کرد.
دومين اختلاف مسلمين در اصول دين و مسائل اعتقادي است که سبب پيدايش مکاتب مختلف کلامي گرديد که مهمترين آن ها اشاعره، معتزله، مرجئه و شيعه است. سومين اختلاف در احکام و فروغ دين است که در نتيجه آن مذاهب مختلف فقهي مانند شافعي، حنبلي، مالکي، حنفي و جعفري پديدار شد و اگر با دقت و تامل به ريشه اختلافات مذکور توجه کنيم روشن خواهد شد که اصل و ريشه اختلاف دوم و سوم از اختلاف اول نشات گرفته است. بعضي پنداشته اند که اختلاف بر سر جانشيني پيامبر اسلام در اولين ساعات رحلت پيامبر اسلام، مسلمين را به دو دسته تقسيم کرد. عده اي طرفدار حضرت علي ( ع) شدند و آن حضرت را شايسته خلافت و جانشيني پيامبر مي دانستند و عده اي به انتخاب جانشيني پيامبر اقدام و ابابکر را به عنوان جانشين حضرتش برگزيدند و اين مسئله باعث شد تا طرفداران حضرت علي ( ع) به نام شيعه از جمع مسلمين جدا شوند.
اما با اندک تامل در تاريخ اسلام متوجه مي شويم که اين سخن نادرست است زيرا اعتقاد به شايستگي حضرت علي (ع) براي جانشيني رسول گرامي اسلام (ص) از چيزهايي نيست که بعد از رحلت پيامبر بوجود آمده باشد بلکه اين مسئله نزديک به هشت سال پيش از هجرت پيامبر اسلام (ص) صورت گرفته است. در روايات و کتب تاريخي آمده است هنگاميکه آيه شريفه نازل شد پيامبر خويشان و نزديکان خود را که حدود چهل تن بودند دعوت کرد، بعد از صرف طعام از آنان خواست که به دعوت و رسالت آسماني او پاسخ دهند و به حضرتش ايمان بياورند. از جمله سخناني که به آنان فرمودند، اين بود:
به خدا هيچ کس از مردم عرب چيزي بهتر از آنچه من آورده ام براي قوم خويش نياورده است. من براي شما خير دنيا و آخرت آورده ام و خداي تعالي مرا فرمان داده که شما را به سوي آن بخوانم. کدام تان مرا در اين کار ياري مي کنيد که برادر و وصي و جانشين من باشيد؟ اين سخنان را چندين بار تکرار کردند. همه قوم خاموش ماندند و تنها حضرت علي (ع) که خردسال بودند قدم پيش نهادند و فرمودند: اي پيغمبر خدا، من پشتيبان تو خواهم بود. پيامبر (ص)، علي (ع) را در آغوش گرفتند و فرمودند: اين برادر و وصي و جانشين من است، مطيع وي باشيد.
اين رويداد نخستين بذر انتخاب جانشين رسول گرامي
اسلام را کاشت و پيامبر اسلام در طول عمر خويش از آن مواظبت مي کردند و آن را تقويت مي نمودند تا رشد يافت و در دل گروهي از مسلمانان جاي گرفت.
دلايل انتخاب تحقيق:
 
موضوع امامت و بحث بر سر جانشيني پيامبر اسلام هم زمان با اسلام و نزول قرآن مي باشد و جزء دعوتي است که قرآن مردم را به آن فرا خوانده است، نه اين که بعد از رحلت پيامبر بوجود آمده باشد، گر چه بعد از وفات حضرتش شدت گرفت و در زمان پيامبر کسي جرأت نداشت در برابر پيامبر اسلام ابراز عقيده نمايد. با گذشت زمان اين مسئله به خود گرفت و صاحبان زور و قدرت براي به دست گيري و زعامت سياسي مردم از هيچ کاري فروگذاري نکردند.
و به همين خاطر بعضي توهم کرده اند مسئله امامت يک بحث تاريخي و پيگيري آن در زمان ما و عصر حاضر هيچ فايده اي ندارد، جز اين که اختلاف و تعصبات بين فرق مختلف اسلامي را برمي انگيزد و وحدت و همدلي بين مسلمين را از بين مي برد، پس به جاي اين که به اين مسئله بيشتر دامن بزنيم سزاوار است از بحث درباره آن بپرهيزيم. در پاسخ به اين فک بايد گفت مسئله امامت از دو زاويه مختلف قابل طرح است. اول اين که جانشين پيامبر اسلام بعد از رحلت حضرت در اداره جامعه اسلامي و حکومت بر مسلمين چه کسي بوده است؟ دوم اين که جانشين و خليفه پيامبر براي بيان احکام و تفسير قرآن و حفظ دين از انحراف بعد از رحلت حضرتش کيست ؟ پيامبر اسلام بعد از خودش اين وظايف مهم و حساس را به چه کسي سپرده است ؟ و مردم بعد از رحلت پيامبر براي فراگيري مسائل ديني و شرعي خود به چه کسي بايد مراجعه کنند ؟
از آنجا که بعضي تشيع را متهم به اعتازل مي نمايند ،تحقيق چنين موضوعي ضروري به نظر مي رسيد تا کاملاً روشن شود تشيع يک مکتب مستقل و پوياست و پيرو اعتازل نيست بلکه اصول و معارف خويش را از امير المومنين علي (ع) و فرزندان وي گرفته است.
روش تحقيق:
 
اينجانب پس از جستجوي بسيار در اينترنت و بدست آوردن اسامي کتب مورد استفاده در مورد تحقيق خود، به کتابخانه قيطريه مراجعه نمودم ولي به علت کمبود منابع در دسترس به کتابخانه ملي رفته و در آنجا به چندين ترجمه نهج البلاغه و منابع نامبرده شده ديگر در قسمت منابع مراجعه کردم و پس از مطالعه چندين کتاب، اين تحقيق را ارائه نمودم.
اکثر کتب نوشته شده در اين زمينه، به طور کلي در مورد امامت صحبت نموده و به نهج البلاغه اشاره زيادي نشده بود.
متاسفانه در مورد موضوع اين تحقيق، منابع گسترده اي وجود نداشت ولي بهترين منبع که قابل دسترس و کامل مي باشد. نهج البلاغه است.
کليات:
 
ريشه لغوي امامت
کلمات زير با کلمه امامت از يک ريشه اند:
1- ام: اصل، ريشه، مبدا تولد، مادر، چيزي که با اشياء اطراف خود مرتبط است، محل بازگشت، مقصد، رئيس ، ستون، وسط، مرکز
2- امام: هدف، مقصد، مرجع، ماخذ، رهبر، فرمانبردار، نمونه، راه، کتاب، مقتدي.
3- امت: مردمي که اصل مشترکي آن ها را گرد هم آورده باشد، گروهي که توجه و قصدشان در يک جهت و در يک چيز متمرکز باشد، گروهي که هدف و نمونه براي ديگر گروه ها است، قامت، مدت زمان ( حين )، دين و مرام. به روال مفاهيم کلمات ياد شده معني لغوي امامت چنين مي شود:
در موضع اصل و ريشه و مرکز امتي قرار گرفتن، مقصد و هدف و نقطه توه امتي شدن، به صورت ستون و مرجع و رئيس و رهبر جامعه در آمدن، مسئوليت نمونه بودن و رهبري و جهت دادن به حرکت جامعه را تقبل کردن، شاخص وحدت جامعه. بر اساس چنين اطلاعاتي نقش امامت در يک امت از يک سو به گونه ستون فقرات و از سوي ديگر به منزله روح و از ديد ديگر چون قلب و بالاخره حرکت دهنده و تنظيم کننده کليه ارگان ها به دستگاه هاي تشکيل دهنده امت خواهد بود و همين نقش را نيز به صورت پيچيده تري در اصل دين که راه امت است ايفا خواهد نمود.
حساسيت و اهميت و پيچيدگي اين نقش فعال بوده که مسئله امامت را در ميان برخي از گروه هاي افراطي به صورت خدا گونه مطرح کرده و از امام موجودي فوق بشر و دور از دسترس انسان ساخته و تا آنجا پيش رفته است که کليه احکام و فرامين و حقايق قرآن و دين را چون پوسته ظاهري دور افکندني و باطن و حقيقت قرآن و دين را چون مغز محافظت شده به قشر غير قابل استفاده اين ظواهر فقط امامت معرفي کرده است. نظري به عقايد مذاهب باطنيه بالاخص اسماعيليه نشانگر اين واقعيت انحرافي مي باشد، کلمه ي امام با عيار معني عامش در مورد رهبران گمراه و گمراه کننده نيز به کار مي رود يا به به خاطر ادعاي خودشان و يا به جهت اينکه اينان نيز در جامعه خود ريشه و اصل و مادر ستون و مرجع و فرمانبردار در راه ظلم و فساد مي باشند. لذا در حديث مشهور پيامبر اکرم مي فرمايد: افضل الجهاد کلمه عدل عند امام جائر و قرآن نيز اينان را امام تعبير مي کند: و جعلناهم ائمه يدعون الي النار.
ابعاد و عناصر تشکيل دهنده امامت
 
بررسي مجموعه گفتار امام در ارائه و ترسيم مفهوم امامت در نهج البلاغه نشان دهنده آن است که امامت از ديدگاه نهج البلاغه از آنچنان پيچيدگي برخوردار است که مشکل بتوان آن را در يک تعريف ساده بيان نمود. اصولا امام مسئله را به صورت يک مفهوم يک بعدي مطرح نمي کند و امامت را مجموعه پيچيده چند بعدي و تشکيل يافته از عناصر مختلفي مي داند که تا همه آن ابعاد و عناصر در جامعه عينيت نيابد امامت به معني واقعيتش در امت پياده نخواهد شد.
امامت در چند بعد پيچيده و حساس با امت مرتبط مي شود و در چند بعد ديگر پيچيده تر با خداي جهان آفرين ارتباط پيدا مي کند.
تا آنجا که ما در مجموعه کلام امام در نهج البلاغه در مورد اين مسئله توانسته ايم بررسي و تتبع نمائيم چهار بعد و عنصر زير را در تحقق امامت از متون نهج البلاغه استخراج کرده ايم بي شک بررسي و تحقيق بيشتر در اين زمينه ممکن است ابعاد و مسائل ديگري را در رابطه با امامت روشن نمايد.
بعد اول و هسته مقاوم امامت: مرکزيت امام در امت و به تعبير نهج البلاغه قطبيت در جامعه اسلامي نه به صورت تشريفاتي و يا ذهني بلکه بطور عيني و عملي در روند کليه حرکت ها و جهت گيري ها و همه جريانات و مسائل جامعه.
بعد دوم وعنصر تعيين کنند: گزينش خدايي براساس خصايص برتر.
بعد سوم وعنصر نقش دهنده: بيعت امت و پذيرش از طرف مردم.
بعد چهارم: امامت به عنوان يک مسئوليت بزرگ، نه يک مقام.
اکنون بايد به دقت مسائل فوق را از ديدگاه نهج البلاغه مورد بررسي قرار داده و سخنان امام را در اين زمينه ها به مطالعه و ميزان امکان استخراج اين مطالب از متن کلام امام بدست آورد.
آنچه براي ما دراين بحث مهم است بررسي موضوع از ديدگاه امام و نهج البلاغه مي باشد و تجزيه و تحليل استدلالي آن موکول به سلسله بحث هاي ديگري است که از قلمرو بحث ما خارج است و نيز بايد توجه داشت که در اين بررسي صرفاً نهج البلاغه را به عنوان سند و ماخذ استنتاج انتخاب کرده ايم و تحقيق موضوع از ديدگاه امام و نهج البلاغه مي باشد و تجزيه و تحليل استدلالي آن موکول به سلسله بحث هاي ديگري است که از قلمرو بحث ما خارج است و نيز بايد توجه داشت که در اين بررسي صرفاً نهج البلاغه را به عنوان سند و ماخذ استنتاج انتخاب کرده ايم و تحقيق موضوع از ديدگاه قرآن و احاديث حتي سخنان امام در غير نهج البلاغه مطرح نشده و مورد بررسي و استناد قرار نگرفته است.
منبع: فصلنامه فکر و نظر؛ شماره 14و15