شادى مؤمن در چهرة او ، و اندوه وى در دلش پنهان است، سينه اش از هر چيزى فراخ تر ، و نفس او از هر چيزى خوارتر است. برترى جويى را زشت ، و رياكارى را دشمن مى شمارد، اندوه او طولانى ، و همت او بلند است، سكوتش فراوان ، و وقت او با كار گرفته است، شكر گزار و شكيب
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
امام علی علیه السلام

امام علی علیه السلام و خلفا

احمد رهدار
مقدمه
پس از پیامبر اکرم(ص)، جامعه اسلامی با حوادث سهمگینی روبرو شد. دشمنان داخلی و خارجی، اسلام در صدد بودند تا به هر صورت، اسلام را از مسیر خود خارج سازند و مسلمانان را به جنگ های داخلی مشغول کنند و در صورت امکان اسلام را از بین ببرند. بی تردید رسول اکرم از وضعیت ناگوار پس از رحلت خود آگاهی داشتند و دستورات لازم را صادر فرموده بودند.
از نگاه شیعه، یکی از مهم ترین دستورات آن حضرت، رهبری جامعه اسلامی بود. اهل سنت نیز ضمن قبول اهمیت رهبری، آن را به گونه ای تفسیر کرده اند که گویا پیامبر اکرم، کسی را معرفی نکرده، انتخاب جانشین را به خود مردم واگذاشته است. در این راستا، گفتار برخی مورخان یا بعضی سخنان امام علی(ع) در نهج البلاغه، مأخذ استدلال قرار می گیرد، چنان که شیعیان نیز در تبیین دیدگاه خویش، به برخی خطبه های آن حضرت استدلال می کنند.
امیرالموءمنان در قبال حوادث پیش آمده پس از رحلت پیامبر اکرم، بویژه درباره خلفا، سه راه پیش روی داشت:
1. قیام علنی و ایجاد درگیری با آنان، به منظور احقاق حق خویش و تغییر مسیر جامعه به سمت اهداف اصلی و حقیقی خود؛ گرچه این نظر از سوی برخی از جمله ابوسفیان که در صداقت و خیرخواهی آنان تردید جدّی وجود دارد، ابراز می گردید؛ ولی برای آن حضرت، به وضوح معلوم بود که چنین حرکت و اقدامی در آن موقعیت حساس و سرنوشت ساز که جامعه اسلامی، هنوز، مراحل نخستین رشد و کمال خود را می گذرانید و خطر ارتداد و از هم پاشیدگی برای آن وجود داشت تا چه اندازه می توانست خطرناک باشد.
در شرایطی که فقدان رسول خدا، دل های بسیاری را لرزان و امیدها را کم رنگ کرده بود، نزاع بر سر جانشینی آن حضرت می توانست، چشم انداز آینده را در دیدگاه بسیاری مردم تیره و تار سازد. بی شک در صورت بروز چنان تشنجی، دشمنان اسلام چه در درون سرزمین اسلامی و چه خارج آن، انگیزه بیشتری می یافتند تا به اسلام ضربه وارد کنند. در چنین شرایطی، اگر کسی عشق به دین داشته و جاه طلبی چشم او را از دیدن واقعیت ها نپوشانده باشد، هیچ گاه دست به حرکتی که نهایت آن برچیدن اساس مکتب باشد، نخواهد زد. در این میانه، به روشنی پیداست که با وجود انگیزه های بسیار قوی در برخی صحابه، برای ممانعت و امتناع از قبول ولایت امام علی و عزم و تصمیم جدّی آنها بر مخالفت با آن، اقدام به حرکتی تند و مسلحانه، بسیار خطرناک و تاریک جلوه می کند و بدیهی است که صدور چنین اقدامی از آن حضرت، بسیار بعید به نظر می آید.
2. انزوا و گوشه نشینی مطلق؛ به صورتی که در هیچ یک از مسایل داخلی و خارجی امت اسلامی، کوچک ترین دخالتی نکرده، بی تفاوت نسبت به آنچه پیش می آید، تنها به زندگی و معیشت خود بپردازد. چنین رویه ای، گرچه زیان کم تری نسبت به شیوه نخست دارد؛ ولی اتخاذ چنین روشی با روح ایمانی و تقوای امام علی(ع) سازگار نیست. این روش، مخصوص کسانی است که در هوای قدرت و ریاست و در پی تحقق امیال و آرزوهای نفسانی خویش اند؛ آنان که با به میدان آمدن و پیروزی رقیب، به کلی خود را از تمامی جریانات کنار کشیده، با قهر و ناز، گوشه گیری مطلق را برگزیده و از هر مشکلی که برای جامعه و حکومت پیش آید، استقبال می کنند تا شاید این معضلات به تضعیف موقعیت رقیب و تقویت شخصیت و موضع ایشان منجر شود، و چه بسا خود نیز در ایجاد یا تشدید آن موءثر و سهیم باشند.
چنین افرادی، گاه حتی به بهای آسیب جامعه و از هم گسیختگی پایه های آن، به چنین شیوه هایی متوسل می شوند. سخنان امیرالموءمنان در نهج البلاغه و برخی هم عصران آن حضرت، گویای این نکته است که آن حضرت، کوچک ترین علاقه و محبتی نسبت به حکومت و مظاهر دنیا نداشته، زاهدترین فرد زمان خویش بوده اند و اگر گاهی نیز از حکومت سخن گفته اند، فقط مصالح اسلام و امت اسلامی را در نظر داشته اند. با این اوصاف، چگونه ممکن است که آن حضرت چنین رویه ای در پیش گیرد؟
3. راه دیگر پیش روی آن حضرت، انزوا و گوشه گیری نسبی بود؛ با این شیوه، از طرفی خود را از دخالت مستقیم در جریان ها و حوادث برکنار می داشت، و از طرفی، آن گاه که مصالح مسلمانان اقتضا می کرد، از مشاوره و راهنمایی دریغ نمی فرمود. آن حضرت به جای پذیرفتن مسئولیت در حکومت، کار اصلی خویش را کارگری و کشاورزی قرار داد و نارضایتی و مخالفت خود را در وقایع پیش آمده، از خلیفه اول نشان داد؛ ولی خود را از درگیر شدن در جنگی خونین و بنیان برانداز، به شدت برحذر داشت. ایشان با کمال شجاعت روحی و مناعت طبع و با یک دنیا عظمت و بزرگواری، آن گاه که پای مصالح دین و آبروی مسلمانان و شوکت اسلام به میان می آمد، بی هیچ دغدغه و تردیدی، نظرهای خیرخواهانه و مصلحت آمیز خود را نثار امت اسلامی و خلیفه مسلمین می کرد و حتی با همان کسانی که آنان را بانیان غصب حق خویش می دانست، به گونه ای رفتار می کرد که به نقل شیعه و سنی، خلیفه دوم در موارد متعدد گفته است: «لولا علی لهلک عمر».(1)
بنابر این، ارایه نظرهای مشورتی آن حضرت، هیچ گاه به معنای تأیید خلافت خلفا نبوده، دلیلی مهم تر از مسایل و منافع شخصی داشته است؛ چه امام علی هرگز حب و بغض خود را بر محور تمنیات شخصی قرار نداده است. پس راز حب و بغض های امام علی را باید در امور مهم تری چون: مصلحت اسلام، مصلحت مسلمین، مصلحت توده مردم و...جُست، و همکاری های او با خلفا را، تنها با چنین تفسیری از سیره آن حضرت می توان فهم کرد که در ادامه به برخی نمونه های آن اشاره می شود:
1. همکاری های امام علی علیه السلام با خلیفه اول
همکاری های امام علی علیه السلام با خلیفه اول، بسیار کمتر از همکاری های وی با خلیفه دوم و سوم است. این امر، معلول علل مختلفی است:
الف. خلیفه اول طلایه دار جریان تغییر خلافت بوده است. اگر امام علی علیه السلام با خلیفه اول، مثل خلیفه دوم و سوم همکاری می کرد، هیچ گاه نمی توانست، پیام اعتراض خود را به گوش سایر مردم، اعم از مسلمانان آن وقت و کسانی که بعدها اسلام آوردند، برساند؛ چه، مردمی که از شهرهای دور، برای نخستین بار به مدینه مرکز خلافت اسلامی می آمدند، در صورتی که مشاهده کنند که صحابی بزرگ پیامبر اکرم، با خلیفه جدید همکاری دارند، هیچ گاه به اتفاق بزرگی که در دنیای اسلام رخ داده بود، پی نمی بردند؛ از این رو، امام علی علیه السلام نخست باید استراتژی ای را انتخاب می کرد که در بستر آن بتواند، پیام اعتراض خود را به گوش همه مسلمانان و غیر مسلمانان برساند. به همین علت امام ابتدا با خلیفه اول بیعت نکرد و این حالت را تا مدت شش ماه ادامه داد(2) و پس از اینکه همه مردم از اعتراض امام آگاه شدند، به دلیل مصالح مهم تر، با خلیفه اول بیعت کرد.
ب. اگر امام علی از همان روز نخست، به رغم اعتراض خود به خلافت خلیفه اول، با وی به همکاری می پرداخت، امروز پس از گذشت قرن ها پیروان امام علی علیه السلام هرگز نمی توانستند که برای حقانیت ایشان دلیل تاریخی بیاورند، چنان که ادعای شیعه این است که اگر امام علی، خلافت خلیفه اول را قبول داشتند، چرا از روز نخست با وی بیعت و همکاری نکرده، این کار را تا شش ماه به تأخیر انداخته است؟ بخاری(3) در این خصوص می نویسد: «و عاشت بعد النبی ستّة اشهر... و کان لعلی من الناس وجه حیاه فاطمه، فلما توفّیت استنکر علی وجوه الناس، فالتمس مصالحه ابی بکر و مبایعته»(4)؛ فاطمه پس از پیامبر اکرم شش ماه زندگی کرد... علی در زمان حیات فاطمه، در بین مردم صاحب وجهه بود، اما پس از وفات فاطمه، وجهه خود را از دست داد، پس مجبور شد تا با ابوبکر بیعت کند.
ج. بر خلاف خلیفه دوم که همواره در امور مهم و غیر آن با امام علی مشورت می کرد و از امام کمک می خواست، خلیفه اول، هرگز با امام علی مشورت نمی کرد تا امام لااقل پس از بیعت با خلیفه اول، از این طریق، با وی همکاری کند. در برخی اعتراضاتی که از امام در مورد خلیفه اول نقل شده ایشان از عبارت «فاستبددت علینا بالامر» استفاده کرده است که برخی شرّاح، آن را به «لم تشاورنا فی الامر» تفسیر کرده اند.(5)
د. قلمرو حکومت اسلام در زمان خلیفه اول، مثل زمان خلیفه دوم، آن قدر گسترده نبود تا اولاً خلیفه برای کنترل دقیق اوضاع، به مشورت با امام علی احساس نیاز کند و ثانیاً خود امام علی، در حل مشکلات حادّ جامعه اسلامی احساس تکلیف کند و نظرات خود را ابراز دارد. مدت زمان کم حکومت خلیفه اول نیز، خود دلیل دیگری بر این امر است؛ چه، در این مدت، قریب به یک سال و نیم از حکومت خلیفه اول که امام علی در بیعت با خلیفه به سر می برد، جامعه اسلامی هنوز گرفتار مشکلات عدیده زمان خلیفه دوم و سوم نشده بود تا فرصتی برای همکاری بین امام و خلیفه اول پیش آید.
به رغم این، برخی همکاری های جزیی میان امام علی و خلیفه ابوبکر هم چنان که گذشت بر مبنای مصلحت اسلام و مسلمین، پس از بیعت امام با ابابکر صورت گرفته است.
به هر حال امام علی علیه السلام پس از بیعت با ابابکر، در برخی امور جزیی با وی به همکاری پرداختند که به آنها اشاره می شود:
الف. جریان ارتداد
پس از رحلت پیامبر اسلام، به خلافت رسیدن ابوبکر و خانه نشینی امام علی، آنچه بیش از هر چیز دیگر، امنیت مدینه را تهدید می کرد، جریان ارتداد بود. مرتدان از منظر ابوبکر سه گروه بودند:(6)
یکم. کسانی که ادعای نبوت کرده بودند. مهم ترین این افراد، اسود عنسی، مسیلمه، سجاح و طلیحه بن خویلد بودند. اسود عنسی، در زمان پیامبر مدعی نبوت شد و در یمن طرفدارانی یافت. پیامبر دستور قتل وی را صادر کرد. فیروز دیلمی و قیس مکشوح مرادی، در حالی که وی مست بود، او را به قتل رساندند که خبر آن چند روز پس از رحلت پیامبر به مدینه رسید. مسیلمه نیز که نزد پیامبر مسلمان شده بود، پس از آوردن کتابی به ظاهر شبیه قرآن، مدعی نبوت شد و با زنی به نام سجاح که یکی دیگر از مدعیان نبوت بود، ازدواج کرد و لشکر بزرگی فراهم آورد. لشکر اسلام، پس از بازگشت لشکر اسامه، به جنگ آنها رفتند و در این جنگ که به جنگ یمامه معروف است، با دادن بیش از دو هزار شهید، در نهایت به پیروزی رسیدند. طلیحه بن خویلد نیز در جنگی دیگر، به سختی شکست خورد و اسیر شد. او نزد ابوبکر توبه کرد و ابوبکر او را بخشید.(7)
دوم. کسانی که به اسلام، نماز، زکات و... معتقد بودند؛ لیکن ابوبکر را به عنوان جانشین پیامبر قبول نداشتند و اعلام کرده بودند که وقتی جانشین واقعی پیامبر روی کار آید، زکات می دهند و تا آن موقع، خود آنها زکات را بین فقرا تقسیم می کنند. مالک بن نویره و حارثه بن سراقه از این گروه بودند. ابوبکر، خالد بن ولید را برای جنگ با آنان فرستاد. خالد، مالک را کشت و بلافاصله با همسرش همبستر شد. ابوبکر، به رغم اعتراض مسلمین به این عمل خالد، او را «شمشیر اسلام» معرفی کرد!(8)
سوم. کسانی که اسلام را پذیرفته بودند؛ اما به دلیل دل بستگی به دنیا، با سوء استفاده از پریشانی اوضاع و اختلافاتی که در امر جانشینی پیامبر بروز کرده بود، زمینه را برای تمرّد از پرداخت زکات، مناسب دانسته، از پرداخت آن سرباز زدند.(9)
ابوبکر تصمیم داشت، با هر سه گروه مبارزه کند. همکاری امام علی(ع) با خلیفه اول در خصوص مبارزه با گروه اول و سوم، کار را بر ابوبکر راحت تر می کرد. جایگاه ویژه امام علی در میان مسلمانان، به ویژه صحابه وفادار به سفارشات پیامبر موجب می شد تا بسیاری کسانی که نمی خواستند با ابوبکر همراهی کنند نیز، در این خصوص، از خلیفه حمایت کنند. از این رو که عبدالله بن مسعود و حتی زبیر که در این شرایط به ظاهر از یاران امام علی بود حاضر شدند، تا شب ها در دروازه مدینه نگهبانی دهند تا مبادا گروه های مرتد، به مدینه حمله آورند.
ب. مشاوره دهی امام علی به خلیفه اول
در موارد خاصی که امام علی احساس می کردند، اگر به خلیفه اول مشاوره ندهند، اسلام یا جامعه مسلمین آسیبی جدّی می بیند، خود حضرت بی آنکه ابوبکر از او درخواست مشاوره دهی کرده باشد نظر مشورتی خود را به ابوبکر می گفتند. برخی موارد مشورت دهی ایشان به ابوبکر چنین است:
یکم. وقتی ابوبکر بر مسند خلافت نشست، در اجرای نیت پیامبر اسلام، مبنی بر جنگ با رومیان مردد بود. وی با بسیاری صحابه پیامبر اکرم مشورت هایی داشت؛ اما باز هم از حالت دودلی خارج نشد. در نهایت به امام علی متوسل شد و رأی او را پرسید. حضرت فرمود: در اجرای دستور پیامبر مردد نباش، حتماً پیروز می شوی. ابوبکر با تشویق امام علی دلگرم شد و با اطمینان خاطر از پیروزی، به اسامه دستور داد، تا لشکر خود را برای جنگ با رومیان تجهیز کند. آن گاه رو به مردم کرده گفت: ای مردم! علی وارث علم پیامبر است؛ هرکس در راستی کلامش شک کند، منافق است. اوست که مرا بر جهاد با رومیان تشویق کرده و وعده پیروزی داده است.(10)
دوم. بر اساس آنچه ابن کثیر نقل کرده، وقتی ابوبکر در ذوالقصه مکانی در نزدیک مدینه خود را آماده می کرد تا به جنگ اهل ردّه برود، امام علی به او فرمود: بهتر است شما خود در این جنگ شرکت نکنید. وقتی خلیفه خود به جنگ برود، نظم جامعه اسلامی در مرکز خلافت از هم می پاشد و تعدیل دوباره آن سخت خواهد بود. ابوبکر پیشنهاد امام را پذیرفت و خالد بن ولید را به جای خود به جنگ فرستاد.(11)
سوم. بر اساس نقل قزوینی رازی، هر چند امام علی علیه السلام در زمان خلافت ابوبکر، در هیچ جنگی شرکت نکرد و هیچ گاه ابوبکر را تأیید نکرد؛ اما در مدینه به حل و عقد احکام شریعت و مشکلات مردم مشغول بود؛(12) برای مثال؛ وقتی ابوبکر و عمر، حکم شراب خواری را که علم به حرمت شراب نداشته، ندانستند و از علی استمداد کردند؛ امام فرمود: اگر کسی از مهاجران و انصار، ادعایی مبنی بر قرائت آیه تحریم شراب بر این شخص ندارند، او را باید آزاد کرد.(13) چنان که در مواردی که ابوبکر و اعوانش مورد سوءالاتی از جانب جامعه یهود و نصاری قرار می گرفتند و نمی توانستند به سوءالات آنها پاسخ دهند، امام علی برای اینکه آنها گمان نکنند که اسلام برای سوءالات آنها پاسخی ندارد، خود به میدان آمده و سوءالات آنها را پاسخ می گفتند. پاسخ امام علی به مرد یهودی، درباره «مکان خداوند» که شیخ مفید آن را نقل کرده از همین دسته است.(14)
2. همکاری های امام علی با خلیفه دوم
الف. مشاوره دهی امام به خلیفه دوم
خلیفه دوم، در چند مورد، با حضرت علی مشورت کرده، از ایشان راهنمایی خواسته است و آن حضرت نیز از باب خیرخواهی برای اسلام و حکومت اسلامی، نظرات خود را به خلیفه منتقل کرده اند. نمونه هایی از موارد یاد شده چنین است:
یکم. خلیفه دوم در مورد شرکت خود در جنگ با روم، از حضرت علی مشورت خواست. امام علی علیه السلام فرمودند:... خدای متعال برای اهل اسلام، حفظ حدود و نواحی و نگهداری آبروی آنها را ضمانت کرده است...؛ ولی اگر تو خود به سوی دشمن اسلام حرکت کنی و در برخورد نظامی با آنها مغلوب شوی، برای مسلمانان دور دست و مرزنشینان، پناهی نمی ماند. در صورت کشته شدن تو تا هنگام بیعت مسلمانان با فردی دیگر، کسی نیست که به وی مراجعه کنند. پس مصلحت اسلام و مسلمانان اقتضا می کند که تو به جای خود، مرد جنگ آزموده ای را به سوی ایشان روانه کنی و با او مردان با تجربه، پرطاقت و اهل خیرخواهی را همراه سازی. اگر خداوند مسلمین را غالب کرد که آرزوی همه ماست؛ ولی اگر مسلمانان شکست خوردند، تو پناه و یاور مسلمانان خواهی بود:
قد شاوره عُمَر فی الخروج الی غزو الروم بنفسه و... و قد توکل اللَّه لاهل هذا الدین باعزار الحَوْزَة وسَتْر العورَة... انک متی تَسِرْ الی هذا العدو بنفسک فَتَلْقَهُمْ فُتْنَکَبْ لاَتکن للمسلمین کانِفَة، دون اقصی بلادهم، لیس بعدک مرجعٌ یرجعون الیه، فابْعَثْ الیهم رجلاً مِحْرَباً وَاحْفِزْ معه اهل البلاء والنصیحة فانْ اظهر اللَّه، فذاک ما تُحِبُّ و ان تکن الاخری کنتَ رداً للناس و مَثابةً للمسلمین.(15)
دوم. هنگامی که خلیفه دوم با امیرمؤمنان، در خصوص شرکت در جنگ با سپاه ایران مشورت کرد، ایشان فرمود: منزلت زمامدار و حاکم، مانند رشته مُهْره و تَسبیح است که همه دانه ها را گرد آورده و به هم پیوند می دهد. اگر رشته قطع شود، همه مهره ها از هم جدا و پراکنده می گردند؛ گرچه امروز عرب از نظر تعداد اندک است؛ ولی پیوستگی به اسلام بسیار است و با اجتماع و اتحاد، غلبه دارد. پس تو محور میانه آسیا باش و آسیای جنگ را به وسیله عرب بگردان؛ آنان را به جبهه جنگ و کارزار اعزام نما؛ ولی خودت با آنان مرو...؛ اگر سپاه شاهنشاهی ایران تو را ببینند می گویند: این پیشوای عرب است؛ اگر او را از بین ببرید راحت و آسوده خواهید شد و این اندیشه، انگیزه آنها را در جنگ، شدیدتر می کند و طمع و حرص آنها را در تو بیشتر می سازد.
من کلام له لعُمَر بن الخطاب و قد استشاره فی خصوص قتال الفرس بنفسه؛... و مکان القیّم بالامر مکان النظام من الخرز یجمعه و یضمه فاذا انقطع النظام تفرق الخَرَز و ذهب، ثم لم یجتمع بِحذافیره ابداً.و العربُ الیوم، و ان کانوا قلیلاً، فهم کثیرون بالاسلام، عزیزون بالاجتماع، فکن قطباً و استدر الرّحا بالعرب وَ اَصْلِهِمْ دونک نار الحرب... ان الاعاجم ان ینظروا الیک غداً یقولوا: هذا اصل العرب، فاذا اقتطعتموه اِسْتَرَحْتُمْ فیکون ذلک اشد لِکَلبِهِمْ علیک و طَمَعِهِمْ فیک. (16)
به طور کلی، در اکثر جنگ های خلیفه دوم، به ویژه در جنگ هایی که امر بر وی مشتبه می گردید و نیازمند مشاوره های امام علی بوده، حضرت از ارایه نظریات کارشناسانه خود دریغ نمی کرد.(17)
سوم. خلیفه دوم در سال شانزدهم هجرت، پس از فتح مداین، تصمیم گرفت که تاریخ اسلام را ثبت کند. امام علی به او پیشنهاد داد تا آغاز و مبدأ تاریخ اسلام را هجرت پیامبر اکرم، از مکه به مدینه قرار دهد. عمر این پیشنهاد را پذیرفت و دستور داد، تا تاریخ اسلام را بر اساس این مبدأ ثبت کنند: و فتحت المدائن، و قیل ان ذلک کان فی سنه 16، و فیها ارّخ عمر الکتب و اراد ان یکتب التأریخ منذ مولد رسول الله، ثم قال: من المبعث، فاشار علیه علی بن ابیطالب ان یکتبه من الهجره، فکتبه من الهجره.(18)
چهارم. در سال 19 هجری، عمر با اصحاب پیامبر، بر سر تقسیم زمین های کوفه به مشورت پرداخت. برخی پیشنهاد دادند که آن ها را بین نسل حاضر تقسیم کن. امام علی علیه السلام فرمود: اگر این زمین ها را بین نسل حاضر تقسیم کنی، برای نسل آینده چیزی نمی ماند؛ اما اگر این زمین ها در دست صاحبان شان باشد و به حکومت مالیات بدهند، هم برای نسل حاضر و هم برای آیندگان سود دارد. عمر این پیشنهاد را پذیرفت و چنین کرد:
و شاور عمر اصحاب رسول الله فی سواد الکوفه، فقال له بعضهم: تقسمها بیننا، فشاور علیّاً، فقال: ان قسمتها الیوم لم یکن امن یجی ء بعدنا شی ء، و لکن تقرّها فی ایدیهم یعملونها، فتکون لنا و لمن بعدنا. فقال: وفّقک الله! هذا الرأی.(19)
ب. همکاری امام علی با خلیفه دوم در امر حکومت
خلیفه دوم برای جلوگیری از اغتشاش و بروز اختلاف میان مسلمین، دو سیاست کلان را در شیوه مدیریتی خود اعمال می کرد؛ یکی اینکه به صحابه بزرگ پیامبر، از جمله امام علی علیه السلام و یاران نزدیکش اجازه خروج از مدینه را نمی داد؛ مگر در موارد اضطراری و استثنایی، مثل فریضه حج، و دیگر اینکه استانداران خود را زود به زود تغییر می داد تا هوس قدرت یافتن و شورش در سر نپروراند. در عین حال، خلیفه دوم نسبت به خلیفه اول و سوم، خود بیشتر از مدینه خارج می شد و به نقاط مختلف قلمروی کشورش سر می زد. نکته حایز اهمیت اینکه اعتماد وی به امام علی به گونه ای بود که در بسیاری موارد که تصمیم به خروج از مدینه می گرفت، امام علی را به عنوان جانشین خود در مدینه معرفی می کرد و از مردم می خواست که با وی همکاری کنند. متقابلاً امام علی نیز حکومت را از خلیفه دوم قبول می کرد، به ویژه این که بسیاری از سفرهای خلیفه دوم به خارج از مدینه، با مشورت امام علی تصمیم گیری می شد. ذیلاً به دو مورد از مواردی که خلیفه دوم امام علی را به عنوان جانشین خود در مدینه معرفی کرد، اشاره می کنیم:
یکم. پس از اینکه امام علی مانع از شرکت مستقیم خلیفه دوم در جنگ ها شد، خلیفه تصمیم گرفت که سپاه مسلمین را از پشت مدیریت و تقویت کند. این امر، گاه مستلزم این بود که خلیفه خود از شهر خارج شود و تا نزدیکی جنگ پیش رود. از این رو یک بار وقتی قرار شد، برای سپاه اسلام، در جنگ قادسیه نیروی کمکی فرستاده شود، خلیفه دوم پس از مشورت با امام علی، خود نیز به همراه لشکریان برود. وی پیش از این دستور داد تا صحابه بزرگ پیامبر جمع شوند و سپس قضیه سفر خود را به آنها گفت و همان جا امام علی علیه السلام را به عنوان جانشین خود در مدینه معرفی کرد. ابن اثیر در این خصوص می نویسد: ثم جمع وجوه اصحاب رسول الله و ارسل الی علی، و کان استخلفه علی المدینه، فاتاه(20).
دوم. وقتی ابوعبیده، بیت المقدس را گرفت، مردم این شهر از وی درخواست مصالحه، به رسم اهل شام کردند. ابوعبیده طی نامه ای از خلیفه دوم خواست تا خود به شام بیاید و صلح را انجام دهد. ابن ابی الحدید در این خصوص می نویسد: کان سبب قدوم عمر الی الشام، انّ اباعبیده حضر بیت المقدس، فطلب اهله منه ان یصالحهم علی صلح اهل مدن الشام، و ان یکون المتولی للعقد عمر بن الخطاب، فکتب الیه بذلک فسار عن المدینه... لما استمدّ اهل الشام عمر علی اهل فلسطین، استخلف علیاً(21)؛ وقتی خلیفه تصمیم به مسافرت به شام گرفت، مردم مدینه را جمع کرد و طی خطبه ای گفت: ای مردم! من از ترس خطر دشمنان برای مسلمانان، ناگزیر از سفر به شام هستم. علی بن ابیطالب را به جای خود در مدینه می گذارم، از او اطاعت کنید: ایها الناس! انی خارج الی الشام للامر الذی قد علمتم، و لولا انی اخاف علی المسلمین لما خرجت، و هذا علی بن ابیطالب بالمدینه... احتکموا الیه فی امورکم و اسمعوا له و اطیعوا. أفهمتم ما امرتکم به؟ فقالوا: نعم، سمعاً و طاعتاً.(22)
یعقوبی می نویسد که عمر در این سفر، عثمان بن عفان را به عنوان جانشین خود در مدینه تعیین کرد.(23)
ج. همکاری یاران امام علی با خلیفه دوم به دستور امام
امام علی (ع) خود هرگز در جنگ های خلیفه دوم شرکت نمی کرد؛ اما به یاران خود اجازه شرکت در آنها را می داد. البته موارد کمی در تاریخ نقل شده که یاران آن حضرت در این خصوص، از وی استجازه داشته باشند؛ اما نظر به شخصیت آن یاران که نیک می دانیم در چنین امور مهمی هرگز بدون اجازه و مشورت با امام کاری انجام نمی دادند یقین داریم که آنها به اشاره امام در این امور شرکت می کردند. برخی یاران و صحابه راستین امام علی که با دستگاه خلافت خلیفه دوم همکاری می کرده اند، به این شرح اند:
1. سلمان فارسی: وی از جانب خلیفه عمر، به استانداری مداین برگزیده شد. سلمان از پذیرش این مسئولیت استنکاف کرد؛ ولی امام علی به او دستور داد تا بپذیرد و وی در نهایت به دستور امام علی به مداین رفت.(24)
2. عمار یاسر: وی در فتح مصر، فرماندهی سواره نظام را بر عهده داشت.(25) پیش از این نیز، عمار در جنگ یمامه که در زمان ابوبکر، علیه مسلیمه برپا شد شرکت داشت. وی از جانب خلیفه دوم به استانداری کوفه نیز گمارده شد.(26)
3. مالک اشتر: وی در جنگ قادسیه حضور داشت(27) و نصیبین، به دست او فتح شد.(28)
4. حذیفه بن یمان: وی در جنگ نهاوند شرکت داشت و پس از کشته شدن نعمان بن مقرن، فرماندهی لشکر اسلام را در دست داشت. وی همدان، ری و دینور را فتح کرد.(29)
5. عبید الله بن مسعود ثقفی: وی به همراه مثنی بن حارثه شیبانی به عراق، به قصد جنگ با کسری رفت. کسری مرده بود و دخترش بوران به جایش نشسته بود. در این جنگ، پیروزی بزرگی نصیب مسلمین شد.(30)
6. جریر بن عبدالله بجلی: وی در حمله به عراق و حیره، از فرماندهان سپاه بود؛ همچنان که در جنگ قادسیه نیز از فرماندهان بود.(31)
همکاری یاران امام علی با خلیفه دوم موجب شد که کارهای عمومی جامعه مسلمین با مشکلات کمتری مواجه شود.
3. همکاری های امام علی با خلیفه سوم
امام علی در موارد زیادی نیز با خلیفه سوم، به اقتضای شرایط و رعایت مصالح، با خلیفه سوم همکاری می کردند. اوج این همکاری ها در جریان محاصره منزل عثمان است؛ زمانی که خلیفه سخت گرفتار است و کمترین یار و یاوری دارد. در چنین شرایطی امام علی به عثمان کمک می کند. مواردی از این همکاری ها را از نظر می گذرانید:
الف. واسطه شدن امام علی بین عثمان و مردم
در اواخر عهد خلافت عثمان، مردم سراسر قلمرو پهناور آن روز، از تبعیض ها و حیف و میل های عمّال عثمان به ستوه آمدند. جرقه های اعتراض از گوشه و کنار بلند شده بود؛ ولی عثمان و عمالش، هیچ اعتنایی به این اعتراضات نمی کردند. مردم مدینه به برادران مسلمان خود در سایر شهرها نامه نوشتند و از آنها خواستند تا علیه عثمان جهاد کنند و او را از خلافت خلع کنند.(32) نخستین گروهی که به این ندا لبیک گفتند، مردم مصر بودند. آنها به مدینه آمدند و صریحاً از عثمان درخواست کردند تا توبه کند؛ در غیر این صورت شمشیرهای خود را به کار خواهند گرفت. برخی هم صریحاً گفتند که قربة الی الله عثمان را می کشیم.(33)
عثمان از امام علی خواست تا با مردم صحبت کند و نگذارد که بر او بشورند. امام علی به این شرط که هر چه از جانب عثمان به مردم وعده می دهد، عثمان به آنها عمل کند، پذیرفت و مردم را به آرامش دعوت کرد. مصریان تعهدنامه ای از جانب عثمان نوشتند و از او خواستند تا آن را امضاء کند و در پایان آن نوشتند که علی از جانب عثمان، ضامن اجرای همه تعهدات است.(34)
برخی منابع نوشته اند که تنها کسی که می توانست، از عهده این وساطت به خوبی برآید، امام علی علیه السلام بود؛ حتی دیگران قبل از امام علی خواستند که وساطت کنند؛ اما مردم آنها را قبول نداشتند.(35) به همین دلیل عثمان در مدت محاصره، تنها از امام علی درخواست کمک کرد.(36) ابن شبّه النمیری، در کتاب خود بابی را به استمدادهای عثمان از امام علی اختصاص داده است و به تفصیل به شرح کمک های امام علی به عثمان پرداخته است.(37) از سوی دیگر، از بس امام بین مردم و عثمان واسطه شد، در بسیاری منابع لقب «متکلم القوم» را به او داده اند.(38)
عثمان در دوران محاصره، در شرایطی قرار داشت که خود نمی دانست چه می کند. او یک بار ابن عباس را فرستاد تا از امام علی بخواهد، از مدینه خارج شود و به ینبع محلی در اطراف مدینه برود تا مردم، دیگر به نام او شعار ندهند. امام قبول کردند و از مدینه خارج شدند. پس از مدتی، مردم در مدینه به عثمان فشار آوردند و عثمان به ناچار دوباره دست به دامان امام شد و برای حضرت پیغام فرستاد که به مدینه باز گردد. حضرت به مدینه برگشتند. پس دوباره ابن عباس را نزد امام فرستاد تا از حضرت بخواهد، از مدینه خارج شود. امام علی ناراحت شد و فرمود:
ای پسر عباس! عثمان جز این نمی خواهد که مرا چون شتر آب کِش سرگردان نگاه دارد؛ گاهی بروم و گاهی برگردم. یک باره پیغام فرستاد از مدینه خارج شوم، دوباره خبر داد که بازگردم، هم اکنون تو را فرستاده که از شهر خارج شوم؛ به خدا سوگند! آن قدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم: یا ابن عباس! ما یرید عثمان الاّ ان یجعلنی جملاً ناضحاً بالغرب؛ اقبل و ادبر. بعث الی ان اخرج، ثم بعث الی ان اقدم، ثم هو الان یبعث الی ان اخرج، و الله لقد دفعت عنه حتی خشیت ان اکون آثماً.(39)
این فراز نهج البلاغه نشان می دهد که امام علی، در نهایت همکاری با عثمان بوده است. تا جایی که خود امام را گمان بر آن رفت که افراط کرده باشد؛ کمک های امام به عثمان در شرایطی صورت گرفت که نزدیک ترین افراد به عثمان، مرگ و قتل او را آرزو می کردند تا پس از آن به مقاصد شوم خود لباس عمل بپوشانند.
ب. امام علی و فرستادن آب برای عثمان
در زمان محاصره عثمان، مردم به دستور طلحه، آب را به روی عثمان و خانواده اش بستند.(40) امام علی که در مِلک خود در خارج مدینه بود، به طلحه پیام فرستاد و از وی خواست تا به عثمان اجازه دهد، تا از چاه متعلق به خودش ـ رومه ـ آب بردارد و از تشنگی هلاک نشود؛ اما طلحه زیر بار نرفت، وقتی محاصره کنندگان به شدت عمل خود افزودند و شرایط برای عثمان سخت تر شد، مروان، برای امام پیغام فرستاد و طلب آب کرد. امام با طلحه مذاکره کرد و چون طفره رفتن وی را دید، خشمگین شد تا آنجا که طلحه چاره ای جز موافقت نداشت.(42) سرانجام، امام علی به رغم مخالفت محاصره کنندگان، برای عثمان آب فرستاد.(43) عده ای از موالی بنی هاشم و بنی امیه نیز برای این کار زخمی شدند.(44)
ج. مخالفت با قتل عثمان
وقتی به امام علی گزارش دادند که مردم کمر به قتل عثمان بسته اند، ایشان برای دفاع عثمان، به مقابله رویاروی با محاصره کنندگان به پاخاست و به فرزندان خود فرمود: شمشیرهای خود را بردارید و بر در خانه عثمان بایستید و اجازه ندهید، کسی به خلیفه دست یابد.
اذهبا بسیفکما حتی تقوما علی باب عثمان؛ فلا تدعا احداً یصل الیه. فرزندان حضرت در اجرای امر پدر خود را به خانه عثمان.(45)
آنان نیز خود را به خانه عثمان رساندند و با مهاجمان به کارزار پرداختند تا آنجا که شد سر و صورت امام حسن(ع) در این ماجرا از خون گلگون گشت و سر قنبر غلام امام علی به سختی مجروح شد.(46) وقتی هم که امام علی خبر قتل عثمان را شنید، خود را به خانه عثمان رساند و به فرزندانش فرمود: در حالی که شما بر در خانه عثمان بودید، او چگونه کشته شد؟ آنگاه به یکی از آنها سیلی و به دیگری مشتی زد و با عصبانیت آنجا را ترک گفت.(47)
هـ. امام علی و تدفین عثمان
داستان دفن عثمان، بسیار دردآورتر از قتل اوست. خلیفه مسلمین آن گونه زندگی کرد که مسلمین بر او شوریده و او را کشته و حال نماز خواندن بر او را ننگ می دانند و دفن او در قبرستان مسلمانان را جایز نمی شمرند.(48) جنازه عثمان سه شبانه روز، بر روی خاک ماند و کسی حاضر به دفن او نشد. روز سوم، امام علی واسطه شد و عده ای را مأمور کرد تا او را دفن کنند. مردم وقتی اطلاع یافتند که قصد دارند عثمان را دفن کنند، دامن های خود را پر از سنگ کردند و بر سر راه جنازه اش نشستند. و جنازه عثمان را سنگ باران کردند. در نهایت عثمان را در «حشّ کوکب» که مکان دفن یهودی ها بود، دفن کردند.(49)
پی نوشت ها:
1. اگر علی نبود عمر هلاک می شد.
الغدیر، ج 2، ص 158.
2. ر.ک: الامامه و السیاسه، ج 1، صص 28 33.
3. وی، یکی از بزرگ ترین و مشهورترین علمای اهل سنت است که کتاب مشهورش «الصحیح» در بین اهل سنت به تالی تلو قرآن معروف است.
ارشاد الساری، ج 1، ص 28 نقل از: محمدصادق نجمی، سیری در صحیحین، (قم: دفتر انتشارات اسلامی، چ 5، 1376)، ص 59.
4. صحیح البخاری، ج 3، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، ح 1456، (بیروت، دار الفکر، 1418)، ص 74.
5. صحیح البخاری، ج 3، کتاب المغازی، باب غزوة خیبر، ص 74؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 32.
6. ر.ک: جلیل تاری، «عصر تأویل»، مندرج در: تاریخ اسلام (زیر نظر صادق آیینه وند)، (قم: معارف، چ 1، 1381)، صص 140 142.
7. تأریخ الیعقوبی ، ج 2، صص 14 15.
8. الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 33.
9. برای اطلاع تفصیلی از جریان ردّه، ر.ک: تاریخ طبری، ج 3، ص 107 به بعد.
10. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج 1، ص 97.
11. البدایه و النهایه، ج 6، ص 315.
12. قزوینی رازی، بعض مثالب النواصب، ص 310.
13. تهذیب الاحکام، ج 10، ص 108.
14. ر.ک: الارشاد، ج 1، ص 108.
15. نهج البلاغه، خ 134، ص 133.
16. نهج البلاغه، خ 146، ص 141 142.
17. برای اطلاع تفصیلی از این موارد، ر.ک: الفتوح، ج 2، ص 78؛ واقدی، فتوح الشام، ص 108؛ مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 318.
18. تأریخ الیعقوبی، ج 2، ص 35.
19. تأریخ الیعقوبی، ج 2، ص 43.
20. الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 309.
21. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 403.
22. الفتوح، ج 1، ص 225.
23. تأریخ الیعقوبی، ج 2، صص 36 37.
24. سید جعفر مرتضی عاملی، فصلنامه تاریخ، س 1، ش 3، ص 37.
25. الفتوح، ص 135.
26. حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ح 38، نقل از: ابن اثیر، اسد الغابه، ج 3، ص 311.
27. دینوری، اخبار الطوال، ص 120.
28. الفتوح، ج 1، ص 34.
29. اسد الغابه، ج 1، صص 442 443.
30. تأریخ الیعقوبی، ج 2، ص 31.
31. تأریخ الیعقوبی ، ج 2، صص 31 32.
32. سید مرتضی عسکری، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 1، (تهران: منیر، چ 8، 1375)، ص 217؛ مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 380.
33. بلاذری، انساب الاشراف، ج 6، ص 211.
34. نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 1، ص 229 230.
35. انساب الاشراف، ج 5، ص 111.
36. طبقات کبری، ج 3، ص 82.
37. تأریخ المدینه المنوره، ج 3، صص 1219 1223، نقل از: تاریخ خلفا، ص 181.
38. ابن عبد ربّه الاندلسی، العقد الفرید، ج 4، ص 106.
39. نهج البلاغه، خ 240، ق 1 و 2.
40. العقد الفرید، ج 4، ص 120.
41. الامامه و السیاسه، ج 1، ص 57؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 1، ص 269؛ انساب الاشراف، ج 6، ص 211.
42. نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 1، ص 269.
43. مروج الذهب، ج 2، ص 380؛ العقد الفرید، ج 4، ص 107؛ جلال الدین السیوطی، تأریخ الخلفاء، ص 149.
44. انساب الاشراف، ج 6، ص 185.
45. سیوطی، تأریخ الخلفاء، ص 149؛ انساب الاشراف، ج 6، ص 185.
46. الامامه و السیاسه، ج 1، ص 62؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 1، ص 272؛ مروج الذهب، ج 2، ص 381؛ العقد الفرید، ج 4، ص 107 و تأریخ الخلفاء، ص 149.
47. العقد الفرید، ج 4، ص 108؛ تأریخ الخلفاء، ص 149.
48. الامامه و السیاسه، ج 1، صص 64 65.
49. تأریخ الطبری، ج 4، ص 138؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 64؛ تأریخ الیعقوبی، ج 2، ص 73؛ جعفریان، تاریخ خلفا، ص 187؛ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج 1، ص 275؛ العقد الفرید، ج 4، ص 105.
منبع :پگاه حوزه ؛ 12 اسفند 1385، شماره 203 ، ص 4

ذات و صفات الهی در کلام امام علی علیه السلام

عسکری سلیمانی امیری
مقدمه
آیا از نظر امیرالمؤمنین علیه السلام ممکن است بر وجود خداوند متعال علم استدلالی و برهانی اقامه کرد؟ و آیا در کلام حضرتش، استدلالی بروجود خدای متعال آمده است؟ اگر پاسخ مثبت است، تقریر استدلال چگونه است؟ آیا خدا را می توان به صفتی متصف کرد؟
پیش از ورود به بحث، لازم است توجه کنیم که واژه «خدا» و معادل های آن در زبان های گوناگون، این مفهوم را به ذهن القا می کند که مسمای آن بر فرض وجود، دارای همه کمالات است. از این رو، اگر خدا موجود است، تمام افعالی که در عالم موجود می شوند، به خدای متعال مستندند; زیرا هر کمالی که در عالم وجود رخ می نماید، پرتوی از کمال مطلق و بی پایان اوست. بنابراین، اگر برهانی بر وجود او اقامه شود، به دلیل پدیده بودن، مستند به خدای متعال است; یعنی این خداست که خود را این گونه معرفی کرده است.
بدین روی، کسی که خدای را پذیرفته تمام پدیده ها را به او نسبت می دهد و توحید افعالی در گفتار و رفتار او نمایان می شود; چون او را کامل مطلق یافته و کمال مطلق او اقتضا دارد که ظهور هر ظاهری به او مستند باشد.
از سوی دیگر، کامل مطلق بودن خدا اقتضا می کند که در وجودش محدودیت و نقص و ضعفی نباشد، از این رو، هر اثری در هر جا، اثر اوست و از وجود او نشات می گیرد. بنابراین، درکلام امیرالمؤمنین علیه السلام، که امیر موحدان است، توحید افعالی موج می زند و بیانات او در ذات و صفات خدا براساس توحیدافعالی است. اگرعقل خدای را اثبات می کند، این خداست که خود را توسط عقل به ما نشان می دهد. با توجه به این مطلب، ورود به بحث میسر می گردد.
برهان بر وجود خدا در کلمات امام علی علیه السلام
اولین سؤال درباره خدای متعال - که بر فرض وجود، بی نهایت است و هیچ نوع نقصی ندارد - این است که آیا چنین مفهومی از خدا مصداق دارد و بر فرض وجود مصداق، آیا ما می توانیم او را بشناسیم، اگر چه به کنه وجودش نتوان رسید و یا از این مقدار نیز محرومیم؟ آیا می توان استدلالی بر وجود خدا اقامه کرد؟
از کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام معلوم می شود که «خدا» مصداق دارد و بشر از معرفتش بکلی ممنوع نشده است: «لم یحجبها [العقول ]عن واجب معرفته » (1); عقول را از معرفت به مقدار ضروری خود مانع نگشته است.
«الحمدلله الذی اعجز الاوهام ان تنال الا وجوده » (2);
ستایش خدای را سزد که اوهام (افکار) را در رسیدن جز به وجودش عاجز ساخت. او بزرگ است و بزرگ تر از او نمی توان فرض کرد و از این رو، کسی را توان آن نیست که به کنه حقیقتش برسد. ولی به وجودش علم اجمالی پیدا می کنیم.
حال که به مقدار لازم از معرفت خدای متعال بهره مندیم، آیا چنین معرفتی می تواند معرفتی از راه استدلال باشد؟ به عبارت دیگر، آیا عقل آدمی قادر است وجود خدا را اثبات کند یا چنین علمی به خدای متعال از علوم پایه است که ما قادر بر استدلال آن نیستیم؟
اگر بخواهیم وجود چیزی را اثبات کنیم، باید منطقا سه مرحله را طی کنیم: اولا، معلوم کنیم شی ء مورد نظر ممتنع الوجود نیست; زیرا اگر ممتنع الوجود باشد، ممکن نیست بروجودش برهان آورد. ثانیا، با نفی امتناع، امکان عام آن را ثابت کنیم. ثالثا، وجود آن را به اثبات برسانیم.
گذر از مرحله اول و دوم، اهمیت چندانی ندارد، چرا که با آوردن دلیل بر وجود شی ء مورد نظر، هم زمان معلوم می شود شی ء مورد نظر از ممتنعات نبوده و از امکان عام برخوردار است. از این جا، معلوم می شود کسی که وجود چیزی را انکار می کند، باید نشان دهد شی ء مورد نظر از امکان عام برخوردار نیست; یعنی اثبات کند شی ء از ممتنع های بالذات یا بالغیر است. از این رو، حضرت امیر می فرماید: «لا تستطیع عقول المتفکرین جحده لان من کانت السموات و الارض فطرته و ما فیهن و ما بینهن و هو الصانع لهن فلا مدفع لقدرته » ; (3) عقل های متفکران انکارش نتوانند کرد; زیرا کسی که آسمان ها و زمین و آنچه در آن ها و بینشان است مخلوق او و او صانع آن ها می باشد دافعی برای قدرت او وجود ندارد.
خدایی که همه قدرت ها از آن اوست، عقول را قادر نساخته که انکار او کنند، گرچه بتوانند به زبان انکارش نمایند; زیرا با ظهور برهان بر وجودش، چگونه می توان وجودش را نفی کرد. این از آن روست که اگر مصنوع عین نیاز به صانع خود باشد، نمی توان به مصنوعی علم داشت که به صانعش نیاز نداشته باشد; زیرا همیشه علم با معلوم خود منطبق است. پس انکار وجودش با داشتن دلیل بر وجودش منطقی نیست. «دلت علیه اعلام الظهور» ; (4) بر او نشانه هایی روشن دلالت می کند. «فهو الذی تشهد له اعلام الوجود علی اقرار قلب ذی الجحود» (5); پس او کسی است که نشانه های وجود به نفعش بر علیه اقرار نمودن قلبی انکارکننده شهادت می دهد.
بنابراین، امیرالمؤمنین علیه السلام راه عقل را برای رسیدن به وجود خدا مسدود نمی دانند.
در بعضی کلمات حضرت به این مقدار اکتفا شده است که فکر بشر به وجودش نایل می شود:
«الحمدلله الذی اعجز الاوهام ان تنال الا وجوده »
و از بعضی کلمات دیگر ایشان استفاده می شود که عالم وجود بر او دلالت دارد:
«دلت علیه اعلام الظهور»،
«لم یحجبها عن واجب معرفته فهو الذی تشهد له اعلام الوجود علی اقرار قلب ذی الجحود.»
اما کیفیت استدلال را نمی توان از این کلمات به دست آورد. شاید بتوان گفت: این بیانات مخاطب متفکر را وامی دارد تا اندیشه کند و نحوه استدلال را بیابد. در مقابل، کلمات دیگری از آن حضرت وجود دارد که می توان کیفیت استدلال را به دست آورد:
- «ظهر فی العقول بما یری فی خلقه من علامات التدبیر» ; (6)
خدا در عقول ظهور کرد به واسطه آنچه در خلقش از نشانه های تدبیر نمایان گردید.
- «لا تستطیع عقول المتفکرین جحده لان من کانت السموات و الارض فطرته و ما فیهن و ما بینهن و هو الصانع لهن فلا مدفع لقدرته » ; (7)
- «صار کل شی ء خلق حجة له و منتسبا الیه فان کان خلقا صامتا فحجته بالتدبیر ناطقة فیه » ; (8)
هر چیزی را که خلق کرد حجت برای اوست و به او نسبت دارد. پس اگر مخلوق صامت باشد، حجتش با تدبیر گویا در آن است.
- «فصار کل ما خلق حجة له و دلیلا علیه و ان کان خلقا صامتا فحجته بالتدبیر ناطقة و دلالته علی المبدع قائمة » ; (9)
- «الحمدلله المتجلی لخلقه بخلقه و الظاهر لقلوبهم بحجته » ; (10)
حمدخدایی را که با آفرینش مخلوقات برای آن ها متجلی است و برای دل هایشان با حجتش ظاهر است.
- «الدال علی وجوده بخلقه » ; (11). . .
حضرت علیه السلام در این کلمات، به مخلوق، مصنوع و حادث بودن اشیا اشاره می کنند و وجود خدا را به عنوان خالق و صانع و محدث اثبات می نمایند. البته این برهان ها مبتنی بر پیش فرض هایی است که نزد عقل پذیرفته شده. این که حضرت می فرماید: «ظهر فی العقول بما یری فی خلقه من علامات التدبیر» ، اشاره به پیش فرضی دارد; زیرا علامت بر اساس قرارداد در نشانه های قراردادی یا بر اساس قانون تکوینی در نشانه های تکوینی بر ذی العلامه دلالت دارد. با تفحص در کلمات حضرت، می توان دوپیش فرض عقلی برای برهان ها در کلمات حضرت به دست آورد:
1. فعل بدون فاعل پا به عرصه وجود نمی نهد. این پیش فرض همان اصل علیت است. شیئی که معلول و در وجودش وابسته به غیر باشد بدون علت تامه اش تحقق نمی یابد و امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «هل یکون بناء من غیر بان اوجنایة من غیر جان » ; (12) بنایی بدون بنا و جنایت بدون جنایت کار تحقق نمی یابد. چون تحقق اثر بدون فاعل مؤثر ممکن نیست.
در جایی دیگر، آمده است: «سئل امیرالمؤمنین علیه السلام عن اثبات الصانع. فقال: البعرة تدل علی البعیر والروثة تدل علی الحمیر و آثار القدم تدل علی المسیر فهیکل علوی بهذه اللطافة و مرکز سفلی بهذه الکثافة کیف لایدلان علی اللطیف الخبیر» ; (13). . . بنابراین، آثار دلالت بر صاحب اثر دارند; چون معلولند و معلول بدون علت موجود نمی شود.
با پیش فرض اصل علیت، معلوم می شود مخلوقات عالم دارای خالقند; چون خلق از آن رو که فعل و اثر است، بدون فاعل و مؤثر موجود نمی گردد.
2. اما این که خالق همان خداوند است، بر پیش فرض عقلی دیگری استوار است که در کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام انعکاس یافته و آن این که خالق نباید از سنخ مخلوقاتش باشد; یعنی خالق از آن رو که خالق است، نباید در حکم مخلوق خودش - از آن نظر که مخلوقند - باشد. به عبارت دیگر، ویژگی مخلوق از حیث مخلوق بودن آن است که ناقص و فقیر است و خالق باید از این نقص ها و فقرها مبرا باشد. از این رو، حضرت می فرماید: «لافتراق الصانع والمصنوع و الحاد و المحدود و الرب والمربوب » . (14) صانع و مصنوع در احکام و خواص از هم جدایند و هر دو نمی توانند دارای یک حکم باشند.
در جای دیگری می فرماید:
«لا یقال کان بعد ان لم یکن فتجری علیه الصفات المحدثات و لا یکون بینها و بینه فصل و لا له علیها فضل فیستوی الصانع و المصنوع و یتکافا المبتدع و البدیع » ; (15)
صانع نباید در احکام، هم عرض مصنوع باشد، از آن حیث که مصنوع است، بلکه باید بر مصنوع خود برتری داشته باشد. از این رو، اگر برای صانع حکمی بیان گردد که مستلزم تکافؤ و برابری مصنوع با صانع باشد، آن حکم بر صانع راست نمی آید. بدین روی، اگر گفته شود که خدا نبود و موجود شد، در این صورت، حکم برتری خداوند متعال بر بندگان و مخلوقاتش نادیده گرفته شده و نشانه های مصنوع بودن در او فرض گرفته شده است:
«و اذا لقامت آیة المصنوع فیه و لتحول دلیلا بعد ان کان مدلولا علیه. » (16)
هر چیزی که در مخلوق از آن نظر که مخلوق است، یافت شود در خالقش یافت نمی شود:
«کل موجود فی الخلق لا یوجد فی خالقه و کل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه. » (17)
«فمن ساوی ربنا بشی ء فقد عدل به و العادل به کافر بما تنزلت به محکمات آیاته و نطقت به شواهد بیناته » ; (18). . .
او چون خالق است، عدلی ندارد. «و [ل ]شهادة العقول انه جل جلاله لیس بمصنوع » ; (19) بنابراین، احکام مصنوع راندارد.
توضیح مطلب و تقریر برهان
اگر موجودی مصنوع، محدث و مبتدع باشد، در وجودش قائم بالذات نیست، وگرنه مصنوع و محدث و مبتدع نبود: «کل قائم فی سواه معلول » (20) و به دلیل اصل علیت، چنین وجودی قائم به غیر است و آن غیری که معلول را وجود می دهد، به فرض عقلی، یا قائم بالذات است و یا همچون خود معلول، قائم به غیر است.
فیلسوفان در ادامه این استدلال می گویند: اگر علت آن قائم به غیر، خود معلول باشد، به دلیل معلول بودنش به علتی نیاز دارد و علت آن، یا علت دیگری است و یا معلول خودش. در صورت اول، مستلزم تسلسل است و در صورت دوم، مستلزم دور. سپس با ابطال دور و تسلسل، این فرض را رها می کنند و به فرض بدیل برمی گردندواثبات می کنندواجب الوجود، که همان خداست، موجود می باشد.
اما امیرالمؤمنین علیه السلام میان دو فرض عقلی مزبور، مستقیما قائم به غیر بودن را از علت نفی می کند و قائم بالذات بودن را اثبات می نماید; زیرا چیزی که قائم به غیر است، نمی تواند قیوم دیگری باشد. به عبارت دیگر، اگر بپرسیم چرا شیئی که قائم بالذات نیست موجود است، در پاسخ، نباید علتی را معرفی کرد که در این پرسش با شی ء اول شریک است. پس این راه بسته است و به همین دلیل، دور و تسلسل در علل، باطل. پس راه پاسخ گویی به این پرسش، منحصر است به این که بگوییم: خدا که قائم بالذات است، ایجادش کرد.
به عبارت روشن تر، موجودی که قائم به ذاتش نیست، چرا موجود است؟ اگر پاسخ دهیم، موجودی همچون خودش آن را ایجاد کرد، ذهن پرسشگر متقاعد نمی شود; زیرا در این صورت، علت مانند معلول است که چرا موجود است. پس پاسخ به پرسش مزبور در صورتی قانع کننده است که علتی معرفی شود که در آن، این پرسش مطرح نباشد. پاسخی که موجب شود همان پرسش تکرار گردد صرفا پاسخ را یک یا چند مرحله به عقب می برد، نه این که حقیقتا پاسخ پرسش باشد; زیرا تکرار پرسش ها دلیل بر این است که ذهن هنوز متقاعد نشده و پاسخش را نیافته است. پس راه انحصاری برای پاسخ به این پرسش که چرا موجود قائم به غیر موجود است، این می باشد که پاسخ دهیم موجودی که قائم به ذات خود و معلول علتی نیست بلکه علت همه موجودات است، آن را به وجود آورده و او همان خداوند متعال است. و چون او قائم به ذات خود است، سؤال نمی شود چرا موجود است; زیرا قائم بالذات موجودی است که باید موجود باشد و اگر پرسش کنند که چرا موجود است پاسخ این است که چون قائم بالذات است، موجود است.
آیا خدا صفت دارد؟
این پرسش تعجب آور است. مگر می توان گفت که خدا هیچ صفتی ندارد؟ مسلما خداوند متعال دارای صفاتی است، همان گونه که نمی توان گفت: خداوند دارای هر صفتی است، بلکه خداوند متعال دارای صفات کمالی است. اگر پاسخ به این پرسش این قدر روشن است، پس چرا این پرسش مطرح می شود؟ این پرسش به دو مطلب نظر دارد که در مورد صفات خدا مطرح شده است:
اولا، در تعلیمات اهل بیت علیهم السلام، نفی صفات آمده است و نیز امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه، آشکارا فرموده اند: «و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهادة کل صفة انها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة » ; (21) کمال اخلاص برای خدا، نفی صفات از اوست به سبب این که هر صفتی گواهی می دهد غیر از موصوف است و هر موصوفی گواهی می هد غیراز صفت می باشد.
ثانیا، معتزله در میان متکلمان اهل سنت صفات را بکلی از خداوند نفی کرده و ذات او را نایب مناب صفت دانسته اند و در مقابل، متکلمان اشعری به زیادت صفات بر ذات نظر داده و گفته اند: خداوند متعال «عالم بعلم » است.
کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد صفات خداوند متعال فراوان است و می توان آن ها را به چند دسته تقسیم کرد، کلماتی از حضرت امیرعلیه السلام را می بینیم که صفات را از خدا سلب می کنند. این مجموعه را می توان به سه دسته تقسیم کرد:
دسته اول: دلالت دارد که خداوند متعال اصلا صفت ندارد، در مقابل دو دسته دیگر که صفات را بکلی نفی نمی کنند;
دسته دوم: دلالت داردکه خداوند صفاتی ندارد که دال بر محدودیت و نقص باشد.
دسته سوم: صفات خاصی رابرمی شمرد و آن ها را از ساحت خدا نفی می کند.
این سه دسته روایات کاملا با یکدیگر هم خوانی دارند و می توان روایات دسته اول را حمل بر دسته دوم کرد. در میان روایات دسته اول، کلماتی یافت می شود که گرچه صفت را به طور مطلق از خداوند متعال نفی می کند، اما تحلیلی ارائه می دهد و به گونه ای استدلال می کند که مستلزم نفی صفات محدود و متناهی برای خداست. دسته سوم هم صفاتی را از خدا نفی می کند که وجود آن ها درخدا مستلزم نقص و حد در اوست. بنابراین، این دسته روایات، مصداق های صفات محدود راارائه می دهدکه ازساحت قدس ربوبی دور است.
روایات دسته اول
این روایات به دو دسته تقسیم می شود:
عده ای به طور مطلق صفات را از خدا نفی می کنند:
«الممتنعة من الصفات ذاته » ; (22) ذات خداوند از صفات امتناع می ورزد.
«لا کالاشیاء فتقع علیه الصفات » ; (23) مانند اشیا نیست تا بر او صفات واقع شود.
«و لا وصف یحیط به » ; (24) و نه وصفی که او را احاطه کند.
عده دیگر از این دسته گرچه صفت را به طور کلی نفی می کند، ولی در مقام تدلیل، صفات محدود و نارسایی ناشی از این عقیده را بیان می دارد: «لم تحط به الصفات فیکون بادراکها ایاه بالحدود متناهیا» ; (25) صفات او را احاطه نکرد تا بارسیدن صفات به او، باحدودمتناهی باشد.
همچنین می فرماید: «سبحانه و تعالی عن الصفات فمن زعم ان اله الخلق محدود فقد جهل الخالق المعبود» ; (26) او از صفات منزه و متعالی است. پس کسی که گمان برد اله مخلوقات محدود است آفریننده معبود را نشناخته است.
در جای دیگر می فرماید: «کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله و من جهله فقد اشار الیه و من اشار الیه فقد حده و من حده فقد عده » ; (27) کمال اخلاص برای خدا نفی صفات از اوست. پس هر که خدای سبحان را وصف کند، او را همراه [چیزی] قرار داده است و هر کس او را همراه قرار دهد، او را دوتایی کرده است و هر که او را دوتایی کند، او را تجزیه کرده است و هر که او را تجزیه کند، نسبت به او جاهل شده است و هر که سبت به او جاهل باشد، به او اشاره می کند و هر که به او اشاره کند، او را محدود کرده است و هر که او را محدود کند، او را شمرده است.
روایات دسته دوم
این دسته از کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام صفاتی را که دال بر محدودیت و نقص است از خدا نفی می کند: «الذی سئلت الانبیاء فلم تصفه بحد و لا بنقص » ; (28) خدایی که انبیا را مورد پرسش قرار دادند، او را به حد و نقص توصیف نکردند.
«فلیست له صفة تنال و لاحد تضرب فیه الامثال » ; (29) برای او صفتی نیست که دست یافتنی باشد و نه حدی که در آن مثل زنند.
«لم یطلع العقول علی تحدید صفته » ; (30) عقول را بر مرزبندی صفتش آگاه نکرد.
روایات دسته سوم
این دسته از کلمات حضرت امیرعلیه السلام صفات خاصی را که دال بر نقص است از خداوند متعال نفی می کند. از این رو، این دسته ارائه دهنده مصادیق دسته دوم است:
«لایوصف بشی ء من الاجزاء و لا بالجوارح و الاعضاء و لابعرض من الاعراض و لا بالغیریة و الابعاض، لا یقال کان بعد ان لم یکن فتجری علیه الصفات المحدثات » ; (31) نه به هیچ جزئی توصیف می شودونه به جوارح و اعضاو نه به عرضی از اعراض و نه به غیریت و ابعاض. گفته نمی شود خدا بود پس از آن که نبودتابراوصفات حادث شده ها جاری شود.
«الذی لیس له وقت معدود و لا اجل ممدود و لانعت محدود» ; (32) خدایی که برای او وقت شمرده شده نیست و نه زمان کشیده شده و نه صفت محدود.
«لایوصف باین و لابم » ; (33) به "جا" و "چه چیزی" توصیف نمی شود.
«ان الله لایوصف بالعجز» ; (34) خدا به عجز توصیف نمی شود.
از نظر فنی، این سه دسته از حیث مفاد هیچ تعارضی با هم ندارند; زیرا دسته سوم صفات خاصی را که دال بر محدودیت و نقص باشد نفی می کند، دسته دوم همین مفاد را به طور مطلق نفی می نماید و دسته اول هرگونه صفتی را از خدا منتفی می داند. از این رو، دو دسته دیگر نمی توانند دسته اول را محدود کنند، چون هر سه دسته نافی صفاتند و همان گونه که در عام و خاص مثبتین، خاص عام را تخصیص نمی زند، همچنین اگر هر دو منفی هم باشند خاص مخصص عام واقع نمی شود. البته این قاعده که خاص، عام را در مثبتین یا منفیین تخصیص نمی زند در صورتی است که قرینه ای دال بر تخصیص وجود نداشته باشد و به نظر می رسد در بحث حاضر، قرینه ای دال بر تخصیص وجود دارد; زیرا با آن که در بعضی از این کلمات، صفات به طور مطلق نفی می شود، در عین حال، در مقام تبیین حکمشان، محذور و محدود شدن خدا را مطرح می کنند:
- «و لم تحط به الصفات فیکون بادراکها ایاه بالحدود متناهیا» ; (35)
- «و کمال الاخلاص تفی الصفات عنه لشهادة کل صفة انها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة. » (36)
اگر هر یک از صفت و موصوف گواهند که غیر هم هستند، پس هر یک محدودند. بنابراین، دسته دوم که نافی صفات محدودند می توانند مخصص دسته اول قرار گیرند. اما از آن جا که همه کلماتی که نافی مطلق صفتند این تعلیل را ندارند، ممکن است دسته اول هنوز بر عمومیت نفی صفات باقی بمانند. بنابراین، با این پرسش روبه رو هستیم که آیا خداوند را می توان به اوصافی توصیف کرد که دال بر محدودیت و متناهی بودن او نباشد؟
ممکن است کسی به استناد این جمله امیرالمؤمنین علیه السلام، «و کمال الاخلاص نفی الصفات عنه لشهادة کل صفة انها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة » ; (37) به پرسش مزبور پاسخ منفی بدهد و بگوید: هر صفت و موصوفی محدود است و صفت و موصوف غیرمحدود «پارادوکسیکال » است. ولی در صورتی این پاسخ قانع کننده است که قراین عقلی یا نقلی ای که مخصص این ظهور است، در کار نباشد.
ولی در مقابل این سه دسته روایات، مجموعه ای دیگر از کلمات حضرت علی علیه السلام را می بینیم که صفات خاصی را به طور مطلق به خدا نسبت می دهد. البته در میان این مجموعه بیاناتی هست که ظهور بدوی دارد که خدا دارای صفت است; مانند:
- «و قصرت دون بلوغ صفته اوهام الخلایق » ; (38) اوهام خلایق در برابر رسیدن به صفتش قاصر است.
- لام یطلع لعقول علی تحدید صفته » ; (39) عقول را بر تحدید صفتش مطلع نگردانید.
- «لاتقع الاوهام له علی صفة » ; (40) اوهام برای خدا بر صفتی وقع نشود.
- «کل دون صفته تحبیر اللغات و ضل هناک تصاریف الصفات » ; (41) در برابر صفت او، زیبایی های لغات درماند و دگرگونی صفات در آن جا گم شد.
اما ممکن است کسی ادعا کند که این ظهورات قابل تمسک نیست; زیرا ممکن است گفته شود: چون خدا صفت ندارد، پس به صفاتش نمی رسیم، نه این که صفت دارد و ما قادر نیستیم به آن ها برسیم. بنابراین، ممکن است گفته شود: از نظر فنی، آن دسته از کلماتی که نافی صفات است می تواند مبین این دسته از کلمات قرار گیرد.
ولی در این مجموعه، روایاتی است که به روشنی، صفاتی را به خدا نسبت می دهد و این ها را نمی توان توجیه کرد و این روایات قرینه ای می شود تا روایات مزبور در ظهورشان تثبیت گردند.
- «الذی سئلت الانبیاء عنه فلم تصفه بحد و لابنقص بل وصفته بافعاله » ; (42). . .
- «الذی سئلت الانبیاء عنه فلم تصفه بحد و لا بنقص بل وصفته بفعاله و دلت علیه آیاته » ; (43)
انبیا با افعال خدا او را توصیف کردندو آیات او بر او دلالت دارند.
- «و ما دلک القرآن علیه من صفته فاتبعه » ; (44) و از صفتش، آنچه را قرآن تو را بدان راهنماست پیروی کن.
- «فما دلک القرآن علیه من صفته فائتم به » ; (45)
- «وصفت له الربوبیة » (46) ربوبیت برای او توصیف می کند.
- «الذی لیس لصفته حد محدود ولانعت موجود» ; (47) خدایی که برای صفتش حد محدودی نیست ونه وصفی موجود.
- «سبحانه کما وصف نفسه والواصفون لایبلغون نعته . . . بذلک اصف ربی لااله الا الله » ; (48) او منزه است چنان که خودش توصیف کرده و توصیف کنندگان به وصفش نمی رسند . . . به آن پروردگارم را توصیف می کنم که الهی جز الله نیست.
- «اللهم انت اهل الوصف الجمیل » ; (49) خدایا، تو شایسته وصف زیبایی هستی.
این دسته از کلمات حضرت علیه السلام، که بر صفات جمیل خداوند دلالت دارد، عموم آن دسته از کلمات حضرت را که دلالت بر نفی صفت می نماید تخصیص می زند. این مجموعه، با آن که صفات رابرای خدا اثبات می کند، در عین حال، تعدادی از آن ها صفات محدود را از خداوند نفی می کند:
- «الذی سئلت الانبیاء عنه فلم تصفه بحد و لا نقص » ; (50)
- «الذی لیس لصفته حد محدود. » (51)
عینیت صفت با ذات
ممکن است گفته شود این کلام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که می فرماید: «لشهادة کل صفة انه غیر الموصوف. . . » به گونه ای در نفی صفت، عمومیت دارد که آبی از تخصیص است. از این رو، نمی توان کلماتی را که دال بر صفت است مخصص آن دانست، بلکه بینشان تعارض وجود دارد. ولی دقت در همین کلام حضرت، معلوم می کند آنچه منفی است صفت محدودکننده است، نه هر صفتی; زیرا مغایرت بین صفت و موصوف در جایی فرض دارد که دست کم، یکی از آن دو محدود باشد. بدین روی، اگر صفتی را فرض کنیم که نامحدود است، به دلیل آن که خودش نامحدوداست، موصوفش نیز نامحدود می باشد و در این صورت، باید بین این دو مغایرت نباشد و - به اصطلاح - صفت عین ذات باشدو حضرت امیرعلیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه، صفت محدود را از خدا نفی کردند، سپس سخن از مغایرت صفت و موصوف به میان آوردند. بنابراین، حضرت نافی صفات مغایر باذات هستند، نه صفتی که عین ذات است. به عبارت دیگر، گاهی واژه «صفت » را به کار می بریم و مرادمان آن است که صفت بر موصوف صادق است; مثلا، صفت «عالم » بر خدا صادق است، بدون آن که فرض کنیم که «عالم » وجودی مغایر باذات خدا دارد. شاید بتوان از کلام امام صادق علیه السلام همین مطلب را به دست آورد: «فان قالوا اولیس قد نصفه، فنقول: هو العزیز الجواد الکریم، قیل لهم: کل هذه صفات اقرار و لیست صفات احاطة فانا نعلم انه حکیم لانعلم بکنه ذلک منه و کذلک قدیر و جواد و سایر صفاته » ; (52). . .
بنابراین، آنچه بر صفات خداوند دلالت دارد، اقرار است; یعنی ما اقرار می کنیم که این صفات بر خداوند صادق می باشد و این به آن معنا نیست که کنه حقیقت علم و قدرت و سایر اوصاف خداوند را فراچنگ آورده ایم; زیرا در این صورت، باید بپذیریم خدا و اوصافش محدود است; زیرا ما محدودیم و شی ء محدود نمی تواند بر نامحدود احاطه علمی پیدا کند. بنابراین، اگر از خدا نفی صفات شده، مراد نفی صفات زاید بر ذات است. همین بیان را، که ما نمی توانیم به کنه وصف خدا برسیم، امیرالمؤمنین علیه السلام تایید کرده اند; آن جا که به فرزندشان دستور دادند در جمعی خانوادگی، خطابه ای ایراد کنند وامام حسن مجتبی علیه السلام درآن خطبه فرمودند: «ولایفصح الواصفون منهم لکنه عظمته . . . الذی بالحد لایصفه » ; (53) وصف کنندگان کنه عظمت خداوند را پرده برداری نمی کنند. . . خدایی که او را به حد توصیف نمی کنم.
از این کلام استفاده می شود که واصفان می توانند اجمالا از اوصاف خدا پرده بردارند و دیگران را به اوصاف خدا آشنا کنند، ولی نمی توانند از کنه عظمتش پرده بردارند. حضرت امیرعلیه السلام نیز پس از این خطبه، ایستادند و بین دو چشم حضرت را بوسیدند و فرمودند: «ذریة بعضها من بعض والله سمیع علیم » (آل عمران: 38) و با قرائت این آیه، بر بیان حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام مهر تایید نهادند.
پی نوشت ها:
1- نهج البلاغه، تدوین و شرح صبحی صالح، قم، هجرت، 1395 ق. ، خطبه 49، ص 88
2-3- شیخ صدوق، التوحید، قم، منشورات جامعة المدرسین، باب 2، ح 27، ص 73/ص 32
4- 5- نهج البلاغه، خطبه 49، ص 88
6- 7- شیخ صدوق، پیشین، باب 2، ح 1، ص 31/ص 32
8- 9- نهج البلاغه، خطبه 91، ص 126
10- همان، خطبه 108، ص 155
11- محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 1، کتاب التوحید، باب «جوامع التوحید» ، ج 5، ص 250
12- نهج البلاغه، خطبه 185، ص 271
13- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 3، کتاب التوحید، ح 27، ص 55
14- 15- 16- نهج البلاغه، خطبه 152، ص 212/ خطبه 186، ص 274/ ص 273
17- الحرانی، تحف العقول عن آل الرسول، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1416 ق، ص 76
18- شیخ صدوق، پیشین، ص 54
19- طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 208
20- نهج البلاغه، خطبه 186، ص 272
21- همان، خطبه 1، ص 39
22- محمدبن یعقوب کلینی، پیشین، ج 1، ص 250
23- 24- 25- 26- شیخ صدوق، پیشین، ص 70/ ص 71/ ص 50/ ص 79
27- نهج البلاغه، خطبه 1، ص 31
28- شیخ صدوق، پیشین
29- کلینی، پیشین، ج 1، ص 239
30- نهج البلاغه، خطبه 49، ص 88
31- همان، خطبه 186، ص 274
32- 33- محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ص 240/ ص 253
34- 35- شیخ صدوق، ص 130/ ص 50
36- 37- نهج البلاغه، خطبه 1، ص 39
38- شیخ صدوق، پیشین، ص 32
39- 40- نهج البلاغه، خطبه 49، ص 88/ص 115
41- محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ص 239
42- شیخ صدوق، پیشین، ص 32
43- محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ص 253
44- شیخ صدوق، پیشین، ص 55
45- نهج البلاغه، خطبه ؟ ، ص 125
46- شیخ صدوق، پیشین، ص 72
47- نهج البلاغه، خطبه 1، ص 39
48- محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ص 240
49- نهج البلاغه، خطبه  ، ص 135
50- شیخ صدوق، پیشین، ص 32
51- نهج البلاغه، خطبه 1، ص 39
52- محمدباقرمجلسی، ج 3، باب 4، ح 1، ص 147
53- همان، ج 43، باب 16، ح 24، ص 350
منبع : مجله فصلنامه معرفت، شماره 39

 

نقل اخبار گذشتگان در سخنان امام علی علیه السلام

شبهه:
برخي از خطبه  هاي نهج  البلاغه مشتمل بر اخبار گذشتگان و امم سابقه است و همچنين مشتمل بر پيش گوئي و خير از اتفاقات آينده است نظير (تسلط حجاج بر کوفه و احداث شهر بغداد و هجوم چنگيزخان و تسلط تاتار و مغولها بر شهر بغداد و...) و از شخصيتي همچون علي بن ابي طالب عليه السلام بعيد به نظر مي آيد که ادعاي علم غيب کند چونکه علم غيب مخصوص خدا است چنانچه در قرآن کريم مي فرمايد (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو...) (سوره ي انعام، آيه 59) نزد او است کليدهاي غيب و جز او هيچ کس به آنها آگاهي ندارد. و احتمالا اين خبرها (اخبار الملاحم) را پس از وقوع سيد رضي و يا ديگري به نهج  البلاغه اضافه کرده است و به اميرالمومنين عليه السلام نسبت داده شده است.

پاسخ:

(اولا): با توجه به آنچه در پاسخ از شبهه پنجم گفته شد بدون شک اميرالمومنين عليه السلام از مسائل پنهان گذشته و اتفاقات آينده اطلاع دقيق و صحيح داشته است، آن هم نه از روي نتيجه گيري از مقدمات و علل ظاهري بلکه دراثر آموزشهاي رباني و بهره گيري از علوم نبوي که (علمه شديد القوي) و براي مردم بر حسب اقتضاي مصلحت گوشه اي از آن علوم را بيان مي کرد و قضاوتهاي محير العقول آن حضرت نمونه اي از آن است.

علامه اميني قدس سره در (الغدير ج 5 ص 59 -52) بهترين پاسخ را به اين شبهه داده است که ما در اينجا خلاصه اي از آن نقل مي نمائيم:
«علم به غيب و آنچه در پس پرده است و دانستن اتفاقات گذشته وآينده براي تمام انسانها همچون علم به شهود امکان پذير است. مشروط به اينکه آن را از عالمي که خداوند متعال به او حقائق را آموخته اقتباس نمايند و هيچگونه مانعي در آن نيست.
آيا مگر آنچه را که مومنين به آن اعتقاد دارند از قبيل: ايمان به خدا و فرشتگان و کتابهاي آسماني و پيامبران الهي و روز قيامت و بهشت و دوزخ و زندگاني پس از مرگ و لقاء پروردگار و محاسبه در روز رستاخيز و ثواب و عقاب و حور و قصور و تمام اينها از مصاديق ايمان و علم به غيب نيست؟ بلکه خداوند در وصف متقين مي فرمايد (... الذين يومنون بالغيب...). [1] .
و نيز فرموده: (جنات عدن التي وعد الرحمن عباده بالغيب). [2] .

البته از آنجا که مقام نبوت و منصب رسالت الهي اقتضا دارد که شخص نبي بيش از ديگران از ماجراهاي گذشته و اتفاقات آينده آگاه باشد خداوند انبياء و اولياء خاصش را از اسرار بيشتري آگاه مي سازد لذا مي فرمايد: (و کلا نقص عليک من انباء الرسل ما نثبت به فوادک...): [3]  «و هر يک از سرگذشتهاي پيامبران خود را که بر تو حکايت مي کنيم چيزي است که دلت را بدان استوار مي گردانيم...» و از اين رو داستانهاي پيامبران گذشته را براي پيامبرش بازگو کرده و پس از بيان داستان مريم در سوره ي آل عمران آيه 44 و داستا برادران يوسف در سوره ي يوسف آيه ي 102 مي فرمايد (ذلک من انباء الغيب نوحيه اليک) «اين ماجرا از خبرهاي غيب است که به تو وحي مي کنيم» و همچنين پس از نقل داستان نوح (در سوره هود آيه 49) مي فرمايد: (تلک من انباء الغيب نوحيه اليک) «اين از خبرهاي غيب است که به تو وحي مي کنيم».

بديهي است که خداوند متعال اينگونه علم غيب را فقط به انبياء و اولياء خاصش عنايت مي فرمايد و دو آيه ي شريفه (26 و 27 سوره ي جن) گواه اين مدعا است (عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا، الا من ارتضي من رسول...» داناي نهان غيب است و کسي را بر غيب خود آگاه نمي کند مگر رسولاني که مورد رضايت او هستند.

و همچنين در سوره ي بقره، آيه 255 مي فرمايد: (... يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشي ء من علمه...):

«خدا آنچه در پيش روي آنان و آنچه در پشت سرشان است مي داند و به چيزي از علم او، جز به آنچه بخواهد احاطه نمي يابند...».

نتيجه:
گرچه آيه شريفه (و عنده مفاتح الغيب) که در بيان اصل شبهه به آن استدلال شده است دلالت دارد که علمي غيب مخصوص خدا است و کسي از آن اطلاعي ندارد. ولي در آيات ديگر قرآن برگزيدگان خدا و کساني که مشيت الهي به آگاهي آنان به علمي غيب تعلق گرفته استثنا شده اند. بنابراين (انبياء، اولياء و مومنين) به گواهي قرآن کريم داراي علم غيب مي باشند ولي بهره ي انبياء و اولياء بيش از ساير مومنين است. و در عين حال علم غيب آنان داراي چند ويژگي است:

1- به هر اندازه اي که باشد باز هم به لحاظ (کمي و کيفي) محدود به حدود خاصي است.
2- اکتسابي و عارضي است و ذاتي نيست.
3- مسبوق به عدم است و ازلي نيست و داراي انتها است و سرمدي نمي باشد. (داراي ابتدا و انتها است و ازلي و سرمدي نيست).
4- نشات گرفته از فيض جود الهي است و مطابق واقع و حقيقت است.
البته پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم و وارثان (ائمه معصومين عليه السلام) در عمل کردن بر طبق آنچه را که مي دانند و حتي آگاه ساختن ديگران به بخشي از آن نياز به دستور خداي متعال دارند و هر يک از اين سه مرحله (1- علم به غيب، 2 عمل بر طبق آن، 3- اعلام به ديگران) جداي از هم مي باشد و علم به غيب هيچگاه مستلزم عمل بر طبق آن نيست و همچنين اعلام تمام يا بخشي از آن به مردم هيچ ضرورتي ندارد و منوط به تشخيص مصلحت است.

لازم به ذکر است چونکه مساله علم غيب داشتن پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليه السلام يکي از مسائل اعتقادي بسيار مهم است لذا نيار به توضيح بيشتري دارد پس مي گوئيم:

کسي از همه چيز با خبر است که در هر زمان و هر مکان حاضر و ناظر باشد و بر تمام اشياء احاطه ي کامل داشته باش و او تنها ذات پاک خداوندمتعال است، او است که استقلالا و به صورت نامحدود از آنچه بوده و خواهد بود آگاه است.

اما غير او که وجودش محدود به زمان ومکان معيني است طبعا نمي تواند از همه چيز با خبر باشد. خداوند در سوره ي نمل آيه 65 مي فرمايد: (قل لا يعلم من في السماوات و الارض الغيب الا الله و ما يشعرون ايان يبعثون) «اي پيامبر بگو کساني که در آسمانها و زمين هستند از غيب آگاهي ندارند جز خدا و نمي دانند چه هنگام برانگيخته خواهند شد».

ولي اين منافات ندارد که خدا بخشي از علم غيب را- که مصلحت مي داند و براي تکميل رهبري رهبران اليه لازم است در اختيار آنان بگذراد و اين علم غيب مستقل و بالذات نيست بلکه علم غيب بالعرض است يعني يادگيري و تعلم از علام الغيوب آياتي از قرآن نير بر اين معني دلالت دارد که قبلا به آنها اشاره شد (الا من ارتضي من رسول) «کسي علم غيب ندارد جز رسولاني که مورد رضايت او هستند».

جالب اينکه اصل اين شبهه و اشکال بر علم غيب داشتن علي بن ابي طالب عليه السلام و پاسخ آن ذيل «خطبه ي 128» [4]  در نهج  البلاغه آمده است.
اميرالمومنين عليه السلام در سال 36 هجري پس از پايان يافتن جنگ جمل در شهر بصره به «احنف بن قيس» [5]  فرمود: «يا احنف کاني به و قد سار بالجيش...»: «اي احنف گويا من او را مي بينم که با لکشري بدون غبار و بي سر و صدا به شهر بصره حمله ور مي شود» و نسبت به حوادث و وقايع مهم آينده و کشتار و خونريزي هاي فراواني که بعدها در شهر بصره توسط «صاحب الزنج» و ترکهاي مغول اتفاق خواهد افتاد خبر مي دهد.

در اين ميان يکي از اصحاب که اين پيشگوئيها را شنيد گفت: اي اميرمومنان از غيب سخن مي گوئي؟ و به علم غيب آشنائي؟

امام عليه السلام خنديد و به آن مرد که از طايفه «بني کلب» بود فرمود: اي برادر کلبي اين علم غيب نيست اين فراگرفته اي است از عالمي يعني پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم علم غيب تنها علم قيامت است و آنچه خداوند سبحان در اين آيه برشمرده است که (ان الله عنده علم الساعه و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ما تدري نفس ماذا تکسب غدا و ما تدري نفس باي ارض تموت ان الله عليم خبير) [6]  «در حقيقت خدا است که علم به قيامت نزد او است و باران را فرو مي فرستد و آنچه را که در رحمها است مي داند و کسي نمي داند فردا چه به دست مي آورد و کسي نمي داند در کدامين سرزمين مي ميرد، در حقيقت خدا است که داناي آگاه است ».

سپس فرمود: خداوند سبحان از آنچه در رحمها قرار دارد آگاه است، پسر است يا دختر؟ زشت است يا زيبا، سخاوتمند است يا بخيل، سعادتمند (نيک بخت) است يا شقي (بدبخت) و چه کسي آتش گيره جهنم است و چه کسي در بهشت همراه پيامبران؟.

اين است علم غيبي که جز خدا کسي ذاتا آن را نمي داند و غير از آن علمي است که خداوند به پيامبرش تعليم کرده و او به من آموخته است (علم غيب اکتسابي) و برايم دعا نمود که سينه ام آن را فراگيرد و دلم آن علم را در خود بپذيرد اعضاي پيکرم را از آن مالامال سازد.
خلاصه يک رهبري جهاني و همگاني آن هم در تمام زمينه هاي مادي و معنوي، نياز به آگاهي بر بسياري از مسائل دارد که ساير مردم پوشيده است، نه تنها آگاهي از قوانين الهي بلکه آگاهي بر اسرار جهان هستي و ساختمان بشر و آنچه را انجام مي دهند و ذخيره مي سازند و برخي از حوادث گذشته و آينده، اين بخش از علم غيب را خداوند در اختيار رسولان و اوصياء آنان مي گذارد و اگر نگذارد رهبري آنان ناقص خواهد بود.

(ثانيا) اگر علم غيب مخصوص خدا است و محال است ديگران داراي علم غيب باشند پس چگونه در بسياري از آيات قرآن تصريح شده که برخي از پيامبران الهي داراي علم غيب بوده اند از آن جمله:
عيسي بن مريم عليه السلام به پيروانش مي گفت: (و انبوکم بما تاکلون و ما تدخرون في بيوتکم...): [7]  «من به شما از آنچه مي خوريد و آنچه در خانه هايتان ذخيره مي سازيد خبر مي دهم».

و همچنين عيسي بن مريم عليه السلام به امت خود از آينده خبر مي داد و مي گفت: ( و مبشرا بنبي ياتي من بعدي اسمه احمد): [8]  «و به فرستاده اي که پس از من مي آيد و نام او احمد است بشارتگرم».

مورد ديگر هنگامي که پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله يک راز را به يکي از همسرانش گفت و او آن راز را فاش کرد، آن حضرت به او خبر داد که آن راز را فاش ساخته است (قالت من انباک هذا قال نباني العليم الخبير) (سوره مريم آيه 3) «آن زن گفت چه کسي اين را به تو خبر داده؟ گفت: مرا آن داناي آگاه به دقايق امور خبر داده است».

از آنچه گذشت به خوبي روشن شد که خداوند متعال در صورت مصلحت برخي از انسانها (انبياء و اوصياء) را بر علم غيب مطلع مي سازد و اين شبهه نيز ناتمام است و در پيشگوئيهاي موجود در نهج  البلاغه «اخبار الملاحم» هيچگونه اشکال عقلي و يا شرعي وجود ندارد. بلکه موافق عقل و صريح آيات قرآن است. و دليل ژرفائي علم و دانش دروازه ي علم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است.

جهت تکميل بحث در اينجا به يکي از آيات قرآن و چند حديث اشاره مي نمائيم: در قرآن کريم تاکيد شده که هر کاري را انسان انجام مي دهد گذشته از اينکه در مشهد و محضر خدا است و او به همه چيز احاطه دارد و شاهد و ناظر بر اعمال ما است، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليه السلام نيز از تمامي اعمال ما آگاه مي شوند، خداوند متعال در (سوره ي توبه آيه ي 105) مي فرمايد:

(و قل اعملوا فسيري الله عملکم و رسوله و المومنون) «(اي رسول ما) بگو عمل کنيد که به زودي خدا و پيامبر او و مومنان (خالص ائمه ي معصوم عليه السلام) کردار شما را خواهند ديد».

مرحوم کليني از يعقوب بن شعيب روايت مي کنند که گفت: از امام صادق عليه السلام پرسيدم مقصود از «و المومنون» در اين آيه ي کيانند؟ فرمود: «هم الائمه» (اصول کافي ج 1 ص 219) حديث 2 يعني مقصود، ائمه ي معصوم مي باشند.

مرحوم مجلسي نيز روايت کرده که مردي به پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم عرض کرد دو روز است که غذا نخورده ام آن حضرت فرمود: برو به بازار چون روز ديگر شد آن مرد گفت يا رسول الله ديروز رفتم به بازار و چيزي نيافتم و با شکم گرسنه خوابيدم، فرمود: برو به بازار، او به بازار رفت ديد کارواني آمده و همراه خود کالا آورده است از آن کالا خريد و با يک دينار سود آن را فروخت دينار را گرفت و به خانه بازگشت روز ديگر به پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم گفت: در بازار چيزي نيافتم.

حضرت فرمود: تو ديروز از فلان کاروان کالايي خريدي و يک دينار سود کردي، عرض کرد: آري!.

حضرت فرمود: پس چرا دروغ گفتي، گفت: گواهي مي دهم که تو صادقي و منظورم از خلاف واقع گفتن اين بود که بدانم آيا شما از کارهاي مردم آگاهي داريد يا خير ؟ و يقين من به پيامبري شما زياده گردد، سپس حضرت فرمود: هر کس از مردم بي نيازي کند و از آنها چيزي نخواهد خداوند او را بي نياز مي سازد و هر کس بر خود در سوالي را بگشايد و از مردم چيزي بخواهد خدا بر او هفتاد در فقر و مستمندي را مي گشايد که هيچ چيز آن را بر طرف نمي کند، از آن پس تمام مردم به دنبال کار و کوشش رفتند و ديگر در مدينه سائلي ديده نشد. (بحارالانوار: ج 18 ص 114)

مرحوم مجلسي روايت ديگري را از ابوالصباح کناني نقل کرده که گفت: روزي به خانه ي امام باقر عليه السلام رفتم در خانه را کوبيدم، کنيزي که نوجوان و سينه برجسته اي داشت در را باز کرد، دستم را بر روي سينه اش گذاشتم و گفتم از آقايت برايم اجازه ي ملاقات بگير، ناگهان امام باقر عليه السلام از اندرون خانه فرياد زد: «ادخل لا ام لک» داخل شو اي کاش بي مادر شوي من وارد شدم و عرض کردم به خدا سوگند من به قصد شهوتراني اين کار را نکردم بلکه مقصودم تقويت و تکميل يقينم بود (مي خواستم ببينم آيا شما متوجه اين کار مي شويد يا نه؟ و بدين وسيله معرفتم بيشتر شود).

حضرت فرمود: «صدقت» راست گفتي اگر گمان کنيد که اين ديوارها همچنانکه مانع ديد شما است، مانع ديد ما نيز مي باشد و ما توان ديدن پشت آنها را نداريم پس چه فرقي ميان ما و شما است و مبادا ديگر اين کار را تکرار کني (حتي اگر براي آزمايش و تکامل يافتن معرفتت باشد). [9] .

ابن ابي الحديد معتزلي در پاسخ از شبهه  ي چگونگي خبر دادن اميرالمومنين عليه السلام از حوادثي که بيش از شش قر بعد اتفاق افتاده- نظير هجوم تاتار به شهر بغداد- گويد: «بدان آنچه را که اميرالمومنين از غيب گفته در زمان ما اتفاق افتاده و ما آن را با چشمان خود ديديم و مردم از صدر اسلام به انتظار آن بودند (چونکه اميرالمومنين عليه السلام از آن خبر داده بود) تا اينکه قضا و قدر الهي آن را در عصر و زمان ما تحقق بخشيد اينان قوم تاتار بودند که با هجوم چنگيزخان به سرزمينهاي شرقي اسلام شروع شد و با سقوط بغداد و تصرف آن توسط هلاکوخان- در اوائل قرن هفتم هجري- خاتمه يافت». [10] .

پی نوشتها:
[1] سوره ي بقره ي آيه ي 3.
[2] سوره ي مريم، آيه ي 61.
[3] سوره ي هود، آيه ي 120.
[4] نهج  البلاغه، خطبه 128 ص 191 ، چاپ دارالثقلين قم.
[5] «احنف بن قيس» يکي از ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است که پيامبر در حق او دعا کرده، مردي باهوش و عاقل بود، در هنگامه ي جنگ جمل به اميرالمومنين عليه السلام گفت: دوست داري با (200) سوار براي ياري شما به لشکريانت ملحق گردم يا با جمعيت «بني سعيد» از جنگ کناره گيري کنم؟ که آنگاه (6000) شمشير را از تو باز مي دارم، امام عليه السلام فرمود: از جنگ کناره بگير، احنف پس از جنگ و فتح بصره خود را به امام عليه السلام رساند و به ياران آن حضرت ملحق شد» (اسد الغابه «ابن اثير» ج 1 ص 55).
[6] سوره ي لقمان، آيه ي 34.
[7] سوره ي آل عمران، آيه 49.
[8] سوره صف، آيه 6.
[9] بحارالانوار  ج 46، ص 248، حديث 40.
[10] شرح نهج  البلاغه ابن ابي الحديد، ج 8، ص 218.

رسیدگی به محرومان در سیره امام علی علیه السلام

امین عبداللهی

جایگاه اخلاق در جهان کنونی

جهان معاصر چون مجسمه ای دو رویه است. جهانی که بر یک روی آن، بتی دلربا، زیبا و فریبنده و بر دیگر روی، هیولایی وحشتناک جلوه گری می کند. در سده اخیر، پیشرفت صنعت و دانش چون جادو، کارهای به ظاهر نشدنی را ممکن ساخت و انسان ها را به شگفتی واداشت و آسایش جسمانی و فراوانی به ارمغان آورد. در مقابل، فضیلت های انسانی رابه دست فراموشی سپرد، بلکه در لابه لای چرخ های هولناک خود خُرد و نابود کرد. در دنیای کنونی از خستگی و رنج های جسمی دوران کهن خبری نیست، ولی از فضیلت شرافت و عواطف اصیل چون مهر و محبت، فداکاری و از خودگذشتگی کمتر خبری می بینیم.

از این رو، تمدن کنونی، نه تنها نتوانست بشر را از اقیانوس پهناور مشکلات زندگی به ساحل خوشبختی رهنمون شود، بلکه، طوفانی بنیان کن نیز برای او فراهم ساخت. دنیای امروز، آسایش جسمی را با خوشبختی واقعی اشتباه گرفت و نیمی از خواسته های بشریت را به فراموشی سپرد. از قربانی های تمدن کنونی، عاطفه مردم خواهی و مهرورزی به دیگران است که شور زندگی از آن سرچشمه می گیرد. دریغا که در دنیای تمدن، «مهر و عاطفه»، ارزش واقعی خود را از دست داده است. زندگی ماشینی امروز، آخرین و پیشرفته ترین وسیله های لذت جویی و کام یابی جسمی را به آدمی عرضه می دارد و این فرصت را از انسان می گیرد که به فکر دیگران باشد، چه رسد به اینکه با دیگران رابطه عاطفی برقرار سازد و به آنان مهر بورزد. انسان امروز با خود و هم نوعانش و با طبیعت، بیگانه شده و به نوعی به کالا بَدَل گشته است و نیروی خود را نوعی سرمایه گذاری می داند که باید تحت شرایط بازار عرضه، حد اکثر سود را از آن به دست آورد. اگر می بینیم دنیای کنونی با بی سر و سامانی های فراوانی دست و پنجه نرم می کند و راهی به سعادت نمی یابد، شاید یک علتش بیگانگی از غیر و توجه به خویشتن است. با این همه، باید عاطفه و مهر و محبت در انسان پرورش یافته و نیرومند شود. برای نیک بختی جامعه باید نیروی محبت و دگردوستی در انسان ها تقویت شود و در سایه دگرخواهی، انسان ها از محبت دیگران بهره مند شوند.
اسلام، آیین مهرورزی

اسلام، آیین مهرورزی است که بر اساس فطرت و ارضای صحیح خواسته های انسانی بنا شده است. از این رو به محبت و انسان دوستی توجه فراوانی دارد. اسلام همه انسان ها را از یک ریشه می داند و امتیازهای غلط نژادی، قبیله ای و مادی را به رسمیت نمی شناسد. در دیدگاه اسلام، از آنجا که همه آدمیان، آفریده خدا و در اصل از یک پدر و مادرند، شایسته احترام و محبتند. امیرمؤمنان علی علیه السلام به فرزندش، محمد حنفیه می گوید:

فرزندم، به تمام انسان ها نیکی کن، همان گونه که انتظار داری نسبت به تو نیکی کنند. آنچه را برای خود می پسندی، برای دیگران بپسند و آنچه را برای خود زشت و ناپسند می شماری، برای آنان نیز ناپسند بشمار. با مردم چنان خوش خلقی کن که چون از آنان دور شدی، مورد مهر آنان قرارگیری و آن گاه که مردی، بر تو گریان و سوگوار باشند.

بنابراین، اسلام نه تنها به انسان ها احترام می گذارد، بلکه بشر دوستی را به جایی رسانده است که به پیروان خود دستور می دهد همچنان که به نیک بختی و پیروزی خود علاقه مندند، همین احساس را درباره دیگران نیز داشته باشند.
رسیدگی به یتیمان و محرومان

هر انسان مسلمانی مسئول است با روی باز و سرشار از محبت با یتیمان برخورد کند، به گونه ای که احساس نکنند پدر یا مادر خود را از دست داده اند. آنان نیز روزی زیر سایه پدر و مادر زندگی می کردند و از مهر و محبت آنها برخوردار بودند. امروز که از نعمت پدر یا مادر محروم شده اند، از هر جهت، به محبت نیازمندند و باید به این نیاز آنان پاسخ مثبت داد تا در میان همسالان خود احساس غربت و حقارت نکنند. باید به زندگی کودکان یتیم و خانواده های بی سرپرست رسیدگی کرد و وصیت امیرمؤمنان علی علیه السلام را از یاد نبرد که هنگام شهادت فرمود:

خدا را، خدا را، در مورد یتیمان، نکند آنها گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند. نکند آنها در حضور شما در اثر رسیدگی نکردن از بین بروند.

ایشان در ثواب رسیدگی به یتیمان می فرماید:

هر مرد و زن با ایمانی که از روی مهربانی، دست خود را روی سر یتیمی بکشد، خدای متعال به عدد هر مویی که دست خود را روی آن می گذارد، یک ثواب برای او می نویسد.

یکی از امور مسلّم در سیره پیامبر گرامی اسلام و ائمه معصومین (علیهم السلام)، اهتمام ایشان به رفع نیاز مستضعفان و محرومان و یتیمان است. آن بزرگواران می کوشیدند در جبهه آنان باشند، کرامتشان را حفظ کنند و محرومیت هایشان را بزدایند؛ زیرا آنان را محبوب خدا و وسیله رحمت الهی می دانستند. آنها خود را از محرومان می پنداشتند. از این رو به آنان عشق می ورزیدند و آنان را بزرگ و عزیز می داشتند. از امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت شده است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود که در شب معراج خداوند به او فرمود:

«ای محمد! دوست داشتن خدا، دوست داشتن فقیران و نزدیک شدن به ایشان است. (گفت: آنها چه کسانی هستند؟ فرمود:) کسانی که به اندک خشنودند و بر گرسنگی شکیبایند و بر زندگی گوارا و سپاس گزارند و از گرسنگی و تشنگی شکایت نمی کنند و با زبانشان دروغ نمی گویند و بر پروردگارشان خشمناک نباشند و بر آنچه از دست داده اند از دست داده اند، فسرده خاطر نمی شوند و به آنچه به دست آرند، شادمان نمی شوند. ای محمد! دوست داشتن من، دوست داشتن فقیران است. به فقیران و مجلسشان نزدیک شو تا تو را به خود نزدیک کنم و از ثروتمندان و مجلسشان دورشو که فقیران دوستان من هستند.
رفع نیاز برادران دینی

چرخ آسیای جامعه ایمانی بر پایه محبت و پیوستگی و حفظ کرامت ها می گردد. ظهور محبت ایمانی در دست ها و قدم های مؤمنان تجلی می یابد و با برآوردن نیازها، محبت ها افزون می گردد. از محبوب ترین کارها نزد خدا، قیام برای رفع نیازهای برادران ایمانی و تلاش در رفع آن است. اساساً قدم هایی که در پی رفع نیاز برادران دینی برداشته می شود، مأجور است. جان اهل ایمان چنان با هم پیوند خورده است که مانند یک وجودند و اندوه هر یک، اندوه همه و شادی هر یک شادی همگان است. هیچ گاه انسان مسلمان برای خود سفره های رنگین و چرب نمی پسندد، در حالی که در چند قدمی او، محرومانی از شدت گرسنگی و بی نوایی از حداقل خوراک و پوشاک بهره مند نباشند.

از جمله وظایف بسیار مهم اهل ایمان نسبت به یکدیگر، «مواسات» و یاری کردن یکدیگر و شریک ساختن در مال است. بنابراین، مسلمانان باید اهل تکامل اجتماعی و مواسات باشند، حقوق الهی در اموالشان را به تمامی بپردازند، و چشمشان به سوی خدا و گامشان برای خلق و دستشان برای دستگیری بینوایان، یتیمان و محرومان، گشاده باشد. حُسن سلوک و خیرخواهی نسبت به بندگان خدا، انسان را از خودخواهی و خودبینی بازمی دارد و به اخلاق الهی و ملکوتی آراسته می سازد. فرد مسلمان، هیچ گاه نباید نسبت به ناراحتی دیگران بی تفاوت و از احوال آنان بی خبر باشد. افراد بی تفاوت و خودخواه، لزوم تعاون وهمکاری در نیکوکاری و سالم سازی اجتماع را که یک اصل مهم اسلامی است، نادیده می گیرند. مسلمان باید بکوشد روح همیاری و همدردی را در خود پدید آورد و حالت بی تفاوتی و خون سردی را به خون گرمی و سوز و گداز و حس فرد گرایی را به روح اجتماعی مبدل سازد. در این حال، به محض اینکه برادر دینی اش احساس ناراحتی و نیاز کرد، بی درنگ در رفع مشکلاتش می کوشد و حتی پیش از تقاضا، در مقام یاری او برمی آید.
انفاق، عامل فزونی ثروت

اگر انفاق و رسیدگی به محرومان فراموش شود و ثروت ها در یک قطب اجتماع جمع شود، اکثریتی محروم و بینوا به وجود می آیند. دیری نخواهد گذشت که انفجاری در اجتماع، نفوس و اموال سرمایه داران را در آتش خواهد سوزاند. بنابراین، انفاق پیش از اینکه به حال محرومان مفید باشد، به نفع سرمایه داران است و در حقیقت، تعدیل ثروت، حافظ ثروت است. امام علی علیه السلام می فرماید: «اموال خویش را با دادن زکات حفظ کنید».

در دید ابتدایی، انفاق مال، چیزی جز کم کردن مال نیست و این همان نظریه کوته بینانه شیطانی است، ولی با دقت بیشتر می بینیم که انفاق ضامن بقای اجتماع، تحکیم عدالت اجتماعی، سبب کم کردن فاصله طبقاتی و پیشرفت همگانی و عمومی است. مسلّم است که با پیشرفت اجتماع، افرادی که در آن زندگی می کنند، در رفاه و آسایش خواهند بود و این همان نظر واقع بینانه است.

در اسلام به مهمان داری و مهمان دوستی هم سفارش شده است و کوشش می شود تا در این محافل از بستگان نیازمند، ضعیفان و یتیمان دعوت بیشتر به عمل آید تا با نزدیک شدن دل ها به هم، گرسنگانی نیز سیر شوند. به همین دلیل امیرالمؤمنین علی علیه السلام به شرکت فرماندارش در میهمانی بدون حضور فقیران اعتراض می کند!
مواسات و نماز، دو وسیله آزمایش شیعه

امام علی علیه السلام زیباترین صحنه های مواسات را جلوه بخشید تا آنجا که این ویژگی را یکی از دو میزان آزمایش شیعه معرفی فرمود:

شیعه مرا به دو ویژگی بیازمایند: محافظت بر وقت های نماز و مواسات به مال با برادران خود. پس اگر این گونه نباشند، از آنها دوری کن.

آن حضرت، کسانی را که اهل مواسات، مساعدت و دستگیری و غمخواری با یکدیگر نباشند، پیروان حقیقی خود ندانسته است و به «نوف» می فرماید: «ای نوف! درهمی و درهمی و جامه ای و جامه ای و گرنه، نه (شیعه نیستند)».

آنان با یکدیگر در اموال و مایحتاج زندگی با برابری رفتار می کنند تا جایی که درهمی از آنِ خود و درهمی از آنِ برادر خود، جامه ای از آنِ خود و جامه ای از آنِ برادر دینی خود قرار می دهند. میزان پیوند پیروان حقیقی، در میزان عمل به تکامل و همیاری یکدیگر است. امیر مؤمنان علی علیه السلام در دوران حکومت خود بر پیرمردی درمانده گذشت که گدایی می کرد. امام با دیدن آن صحنه پرسید: این چه وضعی است؟ گفتند: ای امیر مؤمنان، او فردی نصرانی است. امام فرمود: تا زمانی که جوان بوده، از او کار کشیده اید و اینک که پیر ودرمانده شده است، رها و طردش کرده اید. مخارج او را از بیت المال بپردازید و تأمینش کنید!

امام علی علیه السلام در پی آن بود که سطح زندگی متناسب با مقتضیات روز را برای مردم تضمین کند. بر این اساس، چنین نامه ای به قُثَم بن عباس، فرماندار خود در مکه نوشت:

اموالی که در نزد تو گرد آمده و مربوط به خداست، به دقت در مصرف آنها بنگر و آن را به مصرف عیالمندان و گرسنگانی برسان که در محل هستند. آنچنان که به طور صحیح به دست فقیران و نیازمندان برسد و مازاد آن را نزد ما بفرست تا میان کسانی که در اینجا هستند، تقسیم کنیم.
واپسین کلام

رفتار علی علیه السلام با یتیمان و محرومان، الگویی برای همه دولتمردان، مسئولان و شیعیان و آزادمردان است. در حقیقت، آن حضرت با عمل خویش، حجت را بر ما تمام کرده است. هماره درد بی سرپرستی و نداری مردمان محروم جامعه، شرر به جان دردمند مولا می زد و حتی تا واپسین ثانیه های حیات نیز به فکر محرومان بود. آن بزرگوار در واپسین کلام خویش نیز دغدغه خود را آشکار ساخت آن گاه که فرمود: «خدا را درباره یتیمان در نظر بگیرید، مبادا دهان های آنها از گرسنگی بسته بماند».

پس از سفارش در مورد یتیمان، به ناگاه قلب مهربان علی علیه السلام که هم راز چاههای کوفه بود، از تپش ایستاد و دیدگان خار گرفته و حلقوم فرو رفته اش راحت شد، ولی داغ دوباره بی پدری بر قلب یتیمان و درد فقر و بی پناهی بر جبین محرومان نشست. اینک این ماییم و آخرین سفارش مولا. ما هستیم و به دوش گرفتن انبان زمین مانده یتیمان و محرومان و شب گردی کوی مستمندان و اثبات ارادت و علاقه مندی به پدرمحرومان.
؛همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس      که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
منبع: گنجینه ؛ اردیبهشت 1384، شماره 51، صفحه 109