آن كه جان را با طمع ورزى بپوشاند خود را پُست كرده ، و آن كه راز سختى هاى خود را آشكار سازد خود را خوار كرده ، و آن كه زبان را بر خود حاكم كند خود را بى ارزش كرده است.
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
نهج البلاغه

تأثیر پذیری مضامین اخلاقی گلستان از نهج البلاغه

زهرا همایونی
کارشناسی ارشد دانشگاه الزّهرا (س)
فاطمه سوریان
کارشناسی ارشد دانشگاه الزّهرا (س)
 
"نهج البلاغه" مجموعه­ ای است از خطبه­ها، نامه­ها و کلمات قصار حضرت امیرالمومنین(ع) و بعد از قرآن کریم مثل اعلای فصاحت، بلاغت، ایجاز، شیوایی و رسایی کلام در زبان عربی است .
     شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی، شاعر بلند آوازه­ی ایرانی متعلق به قرن هفتم هجری است که آثاروی  نمایانگر توجّه­اش به سخنان بزرگان دین است .
    می­ توان گفت که در اثر تأثیر پذیری سعدی از نهج البلاغه است که "گلستان " شامل پند و موعظه، حکمت وتوصیه ­های مذهبی، اخلاقی و اجتماعی است.
    این مقاله با محوریّت موضوع " آموزه های اخلاقی " به بررسی تأثیر پذیری سعدی در گلستان  از نهج البلاغه می­پردازد.
     روش کار بدین صورت بوده است که نخست متن نهج ­البلاغه و گلستان سعدی مطالعه شد و آموزه­های اخلاقی که مشترک بودند، فیش برداری و شماره­گذاری شد و بعد از مرتب نمودن به دو دسته­ی فضایل و  رذایل اخلاقی به صورت الفبایی تدوین شد .
    نتیجه آن که شباهت تفکّر سعدی به سخنان حضرت علی (ع) نشان می­دهد که وی  در بیان نکات اخلاقی بسیار تحت تأثیر نهج­البلاغه بوده است.
    کلید واژه : امام علی (ع)، سعدی، گلستان، مضامین اخلاقی،  نهج البلاغه.
1-مقدمه
نهج البلاغه مجموعه سخنان حضرت علی (ع) را در موضوعات مختلف علمی، دینی، اخلاقی، اقتصادی،سیاسی و اجتماعی را در برمی­گیرد و بسیار فصیح و ادبی گفته شده است. در واقع، این کتاب، یکی از ادبی­ترین کتاب­های عربی به شمار می­رود و تأثیر آن بر ادب فارسی و عربی بسیار است ( راثی، 1383: 16 و 17) .
    سعدی در دهه­ی نخستین قرن هفتم هجری قمری در خانواده­ای که همه عالمان دین بودند، متولّد شد. وی از همان کودکی به تحصیل علوم دینی و عربی پرداخت. پس از چندی به نظامیّه بغداد رفت و به دلیل هوش و ذکاوت سرشار، به  دستیاری استادان برگزیده شد (سعدی ، 1387مقدمه خطیب رهبر : الف – د ).
    عشق وی به پیامبر، حضرت علی (ع) و زهرای مرضیه (س) و  ائمه اطهار(علیهما السّلام) از خلال اشعار و آثار وی نمایان است (سعدی، 1370: 3) در کتاب " معارف نهج البلاغه در شعر شاعران " گرد آوری شده که برخی از آنها مربوط به سعدی است ( دشتی ، 1374).
    گلستان سعدی شامل حکایت ها، پندها و اندرزها، اشعار و قطعه هایی با موضوعات اخلاقی، عرفانی، دینی، حکومتی و اجتماعی می­باشد. بررسی­های پژوهشگران نشان داده است که این کتاب به شدّت تحت تأثیر نهج­البلاغه بوده است .
    سعدی در سال 691 یا 694 چشم از جهان فرو بست.
    امام علی (ع) در نهج-البلاغه به داشتن فضایل اخلاقی توصیه می­کند و با ذکر رذایل اخلاقی به انسان هشدار می­دهد که از آنها دوری کند. سعدی نیز به پیروی از امیر المؤمنین (ع) تلاش کرده است تا مفاهیم بلند نهج­البلاغه را با زبانی شیوا در قالب حکایات و اشعار برای مردم فارسی زبان ناآشنا با زبان عربی بیان کند .
    در این مقاله با تقسیم بندی فضایل و رذایل اخلاقی، تلاش شده است تا به برخی از آن ها اشاره شود.
2- مضامین اخلاقی
2-1- فضایل اخلاقی
2-1-1-بخشش مال
از جمله اخلاق پسندیده­ی انسانی، سخاوت و بخشش مال به دیگران است. توصیه به این رفتار انسانی و خداپسند، در تمام ادیان الهی آمده است. حضرت علی (ع) نیز در این باره فرموده­ اند:
* «وَ قَالَ علیه السلام: مَنْ یُعْطِ بِالْیَدِ الْقَصِیرَةِ یُعْطَ بِالْیَدِ الطَّوِیلَةِ .قال الرضى و معنى ذلک أن ما ینفقه المرء من ماله فى سبیل الخیر و البر و إن کان یسیرا فإن الله تعالى یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا و الیدان هاهنا عبارة عن النعمتین ففرق ع بین نعمة العبد و نعمة الرب تعالى ذکره بالقصیرة و الطویلة فجعل تلک قصیرة و هذه طویلة لأن نعم الله أبدا تضعف على نعم المخلوق أضعافا کثیرة إذ کانت نعم الله أصل النعم کلها فکل نعمة إلیها ترجع و منها تنزع .»
(آن کس که با دست کوتاه ببخشد او را با دست دراز ببخشند. (مى­گویم: معنى آن این است که آنچه آدمی  از مال خود در راه  نیکى و نیکوکاری بخشد، هر چند اندک بود، خدا پاداش آن را بزرگ و بسیار دهد، و "دو دست" در اینجا دو نعمت است و امام [علیه السلام] میان نعمت بنده و نعمت پروردگار فرق گذارد، نعمت  بنده را دست کوتاه و نعمت خدا را دست دراز نام نهاد، چه نعمت­های خدا همواره از نعمت­های آفریدگان فراوانتر است و افزون چراکه نعمت­های خداوند اصل نعمت­ها است و هر نعمتی را بازگشت به نعمت­های خداست و برون آمدن آن از آنجاست.) (نهج­البلاغه ، 1378: ص399؛ ق232)
*سعدی شیرین سخن در همین معنا آورده است:
      «خواهی که خدا بر تو ببخشد            با خلق خدا کن نکویی»
( سعدی ، 1387:ص 107)
2-1-2-پرسیدن برای فهمیدن
یکی دیگر از خصلت­های خوب، پرسیدن درباره­ی موضوعاتی است که برای انسان ناشناخته و مجهول مانده است. پرسش بهترین راهی است که انسان را به حلّ مسائل رهنمون می­سازد و موجب نجات او از جهل و نادانی می­شود . حضرت علی (ع) می­فرماید :
*«قالَ علیه السلام: لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَنْ مُعْضِلَةٍ سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً فَإِنَّ الْجَاهِلَ الْمُتَعَلِّمَ شَبِیهٌ بِالْعَالِمِ وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْمُتَعَسِّفَ شَبِیهٌ بِالْجَاهِلِ الْمُتَعَنِّتِ  .»
(و به کسی که از او مشکلی را پرسید فرمود: براى دانستن بپرس نه براى آزار دادن که نادان آموزنده همانند داناست و داناى برون از راه انصاف، همانند نادان پر چون وچراست. ) (نهج البلاغه ، 1378: ص419، ق320).
*سعدی بیتی با همین مضمون دارد:
          « بپرس هرچه ندانی که ذلّ پرسیدن           دلیل راه تو باشد به عزّ دانائی»
(سعدی، 1387: 582)  
2-1-3-خوش رویی
از جمله خصوصیات انسانی که موجب عزیز شدن انسان می­گردد، داشتن رویی خوش است که در اسلام به آن سفارش بسیار شده است؛ چنان که حضرت علی (ع) در این باره فرموده­اند :
*«وَ قَالَ علیه السلام: خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ.»
(با مردم چنان بیامیزید که اگر مْردید بر شما بگریند و اگر زنده ماندید به شما مهربانی ورزند.) (نهج البلاغه ، 1378:ص362؛ ق10).
*سعدی در مذمت تند خویی و دعوت به خوش رویی حکایتی آورده است:
«درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفت: فلان نعمتی دارد بی­قیاس، اگر بر حاجت تو واقف گردد، همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت: من او را ندانم. گفت منت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد. یکی را دید لب فروهشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت؛ کسی گفتش: چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم. »
         مبر حاجت به نزد ترشروی که از خوی بدش فرسوده گردی
        اگر گویى غم دل با کسى گوى              که از رویش به نقد آسوده گردى
(سعدی، 1387: ص255)
در جایی دیگر:
« اگر حنظل خوری از دست خوشخوی         به از شیرینی از دست ترشروی»
2-1-4-داشتن همّت
حضرت علی (ع) ارزش هر کسی را متناسب با همّت او می داند ؛ زیرا همّت انسان موجب بی نیازی او از غیر خدا می شود.
*«وَ قَالَ علیه السلام: قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ وَ صِدْقُهُ عَلَى قَدْرِ مُرُوءَتِهِ وَ شَجَاعَتُهُ عَلَى قَدْرِ أَنَفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلَى قَدْرِ غَیْرَتِهِ.»
ارزش مرد به اندازة همت اوست و صدق او به مقدار جوانمردى­اش  و دلیری او به میزان ننگى است که از بدنامی دارد و پارسایى او به مقدار غیرتی که آرد (نهج البلاغه، 1378: ص369؛ق 47)
*سعدی این موضوع را در حکایتی دلنشین بیان کرده است :
 «حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را؛ پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند؟ گفت:
               هر که نان از عمل خویش خورد     منّت حاتم طائى نبرد
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.» (سعدی ، 1387: ص259)
2-1-5-رازداری
رازهای انسان به دو دسته تقسیم می­شود: یکی آن که راز خود انسان است و از فاش شدن آن بیزار است؛  و دیگر آن که راز دیگران را که به انسان گفته اند، همانند راز خود در سینه نگه می­دارد. حضرت علی (ع)  معتقد است که با پنهان کردن راز، اختیار آن به دست شخص باقی می­ماند .
*«وَ قَالَ علیه السلام: مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ بِیَدِهِ .»
آن که راز خود را نهان داشت ، اختیار را به دست خویش گذاشت(نهج البلاغه ، 1378: ص391؛ ق162).
*سعدی نیز همین مضمون را در گلستان آورده است : «رازی که نهان خواهی با کس در میان منه.» ( سعدی ، 1387:ص 523)
               «خامشی به که ضمیر دل خویش           با کسی گفتن و گفتن که مگوی
 ای سلیم آب ز سرچشمه ببند             که چو پر شد نتوان بستن جوی»
 ( سعدی، 1387:ص 627)
2-1-6-سخن سنجیده گفتن
خداوند زبان را در دهان انسان به ودیعه نهاد و انسان باید با گفتن سخنان نیکو و آگاهانه این امانت را امین باشد. حضرت علی (  ع) می فرماید :
*«وَ قَالَ علیه السلام: لَا خَیْرَ فِى الصَّمْتِ عَنِ الْحُکْمِ کَمَا أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِى الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ.»
(فرمود: آنجا که گفتن باید خاموشى نشاید، و آنجا که ندانند ، به که خاموش مانند.) (نهج البلاغه، 1387: ص393؛ ق 182)
*سعدى گوید:
«دو چیز طیره عقل است: دم فرو بستن به وقت گفتن و، گفتن به وقت خاموشى.» (سعدی، 1387: 26)
2-1-7-شکر گزاری
شکر نعمت بر هر انسانی واجب است  و شکر زینت توانگری است. چنانکه امیر المؤمنین (ع) فرموده است:
* [وَ قَالَ علیه السلام] الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَى(حکمت 68) .
 «پارسایی زینت درویشی است، و سپاس زینت توانگری.»  (نهج البلاغه ، 1378: ص371؛ ق371)
*سعدی نیز در دیباچه ی گلستان آورده است : « ...در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب .» ( سعدی ، 1387: ص2)
2-1-8-شکیبایی
*حضرت علی (ع) در چندین جای نهج البلاغه از شکیبایی سخن گفته و آن را ستوده­اند؛ چنان که شکیبایی را معادل شجاعت و  پایه­ی ایمان معرفی نموده­اند :
«وَ قَالَ علیه السلام: الْعَجْزُ آفَةٌ وَ الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ وَ الزُّهْدُ ثَرْوَةٌ وَ الْوَرَعُ جُنَّةٌ وَ نِعْمَ الْقَرِینُ الرِّضَى .»
(ناتوانى آفت است و شکیبایى شجاعت و ناخواستن –دنیا-  ثروت و پرهیزکارى سپری – نگهدار-و رضا نیکو  همنشین –و یار -)  (نهج البلاغه ، 1378: ص361:ق4)
«سُئِلَ علیه السلام: عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ الْإِیمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الصَّبْرِ وَ الْیَقِینِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِى الدُّنْیَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِیبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَى الْخَیْرَاتِ...»
(و او را از ایمان پرسیدند، فرمود: ایمان بر چهار پایه استوار است؛ بر شکیبایی، و یقین و عدل و جهاد. و شکیبایی را چهار شاخه است. آرزومند بودن، و ترسیدن، و پارسایی و چشم امید داشتن. پس آن که مشتاق بهشت بود، شهوت­ها را از دل زدود، و آن که از دوزخ ­ترسید، از آنچه حرام است دورى ­گزید، و آن که ناخواهان دنیا بود، مصیبت­ها بروی آسان نمود؛  و آن کس که مرگ را چشم داشت، در کارهای نیک پا پیش گذاشت.) (نهج البلاغه، 1387: ص364؛ ق31 )
«وَ قَالَ علیه السلام: الصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَى مَا تَکْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ .»
(شکیبایى دو گونه است: شکیبایى بر آنچه خوش نمى­شمارى و شکیبایى از آنچه آن را دوست مى­داری.) (نهج البلاغه ، 1378: ص370، ق 55) .
«وَ قَالَ علیه السلام: یَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلَى قَدْرِ الْمُصِیبَةِ وَ مَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلَى فَخِذِهِ عِنْدَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ .»
(شکیبایی با اندازة مصیبت فرود آید، و آن کهبه هنگام مصیبت دست بر رانهایش زند ثوابش به دست نیاید.) (نهج البلاغه، 1378: ص386؛ق144).
«وَ قَالَ علیه السلام: لَا یَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ.»
(شکیبا  پیروزى را از کف ندهد اگرچه روزگارانی بر آن بگذرد.) (نهج البلاغه ، 1378، ص390؛ق 153)
* سعدی درباره  صبر در مقابل شهوت ها و حرام ها آورده است :
             «شهوت آتشست از وی بپرهیز              بخود بر ، آتش دوزخ مکن تیز
             در آن اتش نداری طاقت سوز               بصبر آبی برین آتش زن امروز»
( سعدی ، 1387: 539)  .
همچنین وی صبر را گنجی بزرگ دانسته است:
                «گنج صبر، اختیار لقمان است         هر که را صبر نیست حکمت نیست»
 ( سعدی ، 1387: 242)
2-1-9-عدالت در رفتار
عدالت در رفتار و برخورد با دیگران موجب می­شود که جامعه به سمت خوبی­ها حرکت کند. چنان که رهبر مسلمانان،حضرت علی (ع)، به مالک اشتر  فرموده­اند:
* «وَ لا یکوننَّ المُحسِنُ وَ المُسِی ءُ عِندَکَ بِمَنزِلةٍ  سَواءً ، فإنَّ فی ذلکَ تَزهیداً لِأهلِ الإحسان فی الإحسانِ، وَ تَدریباً لِأهلِ الإساءةِ عَلَی الإساءةِ . »
(و مبادا نیکوکار و بدکردار در دیده­ات برابر آید، که‌ آن رغبت نکوکار را در نیکی‌ کم می­کند، و بدکردار را ‌ به‌ بدی‌ وادار نماید.) (نهج البلاغه ، 1378: ص 328، ن‌ 53)
*سعدی‌ در بخشی‌ از یک‌ حکایت‌ گلستان‌، مضمون‌ این‌ فرموده‌ امیر المؤمنین (ع) را چنین‌ آورده‌ است‌:
«رحم‌ آوردن‌ بر بدان‌، ستم‌ است‌ بر نیکان‌ و عفو کردن‌ از ظالمان‌، جور است‌ بر درویشان‌.
خبیث‌ را چو تعهد کنی‌ و بنوازی‌
به‌ دولت‌ تو گنه‌ می‌کند به‌ انبازی»  (سعدی ، 1378: 521‌)
2-1-10-قناعت
مولا امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه بسیار از قناعت سخن گفته است و سعدی نیز آن چنان تحت تأثیر مفهوم قناعت قرار دارد که بابی را به آن اختصاص داده است. از آنجا که ذکر تمام سخنان حضرت علی (ع) و آوردن یک باب کامل از گلستان امکان پذیر نمی­باشد، به دو مورد اشاره می شود:
*«وَ قَالَ علیه السلام: کَفَى بِالْقَنَاعَةِ مُلْکاً وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعِیماً وَ سُئِلَ ع عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً (33)فَقَالَ هِیَ الْقَنَاعَةُ .»
[و فرمود: قناعت دولتمندى را بس و خوى نیک نعمتی بود در دسترس. (و حضرتش را از–معنی-  "فَلْنُحْیَینه حیاة طیّبة" پرسیدند، فرمود:) آن قناعت است . ] (نهج البلاغه، 1378: ص399، ق 229)
«وَ قَالَ علیه السلام: الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ.»
(قناعت مالی است که پایان نیابد.)  (نهج البلاغه ، 1378: ص370، ق57).
* سعدى گوید:        
 (سعدی ، 1387: 241)«ای قناعت، توانگرم گردان                 که ورای تو هیچ نعمت نیست»
  همان: 538)) ««توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت
2-1-11--مدارا با دوست و دشمن
برای داشتن آرامش و زیستنی زیبا، هیچ چیز به اندازه ی مدارا کردن با دوست و دشمن مؤثر نیست . چنان که امام علی (ع) می فرماید:
*«وَ قَالَ علیه السلام: أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا عَسَى أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا وَ أَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا عَسَى أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً مَا .»
 (دوستت را چندان دوست مدار، مبادا روزى دشمنت شود، دشمنت را چندان کینه مورز که بود روزی دووستت گردد.)  (نهج البلاغه، 1378: ص410، ق 268).
*سعدی نیز در همین راستا آورده است: «هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه؛ چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر  گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.» (سعدی ، 1387: 522) .
2-1-12-میانه روی
یکی از اخلاق­هایی که در حوزه­ی اقتصادی در سطح خانواده و جامعه مطرح می­شود ، میانه روی در زندگی است. با میانه روی راه برای ایجاد پس انداز برای مواقع ضروری و همچنین  دست یابی به منابع مالی بیشتر برای سرمایه گذاری جهت  زندگی بهتر باز می شود . در نهج البلاغه آمده است :
* «کُن سَمحَاً وَ لَا تَکُن مُبَذِّراً وَ کُن مُقَدِّراً وَ لا تَکُن مُقَتِّراً»
(بخشنده باش نه با تبذیر و اندازه نگه دار و بر خود سخت نگیر.) (نهج البلاغه‌، 1378، ص366؛ ق 33)   
«وَ قَالَ علیه السلام: مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ .»
(آن که میانه روى گزید درویش نگردید.) (نهج البلاغه، 1378: ص386؛ق140)
* در گلستان آمده است :
     «چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن                 که می گویند ملاحان سرودی
     گر باران به کوهستان نبارد         به سالی دجله گردد خشک رودی»
سعدی، 1387: 444) )
 
 
 
2-1-13-همراهی علم و عمل
همواره پیامبران بزرگ الهی که درود خداوند بر آنها باد و ائمه­ی اطهار (س) و به پیروی از آنها  بزرگان دین و دانش به همراهی علم و عمل اصرار داشته­اند. چنان که امیرالمؤمنین (ع) می­فرماید :
*«وَ قَالَ علیه السلام: اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَایَةٍ لَا عَقْلَ رِوَایَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ کَثِیرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ .»
 (و فرمود: چون حدیثی را شنیدید آن را فهم و رعایت کنید ، نه بشنوید و روایت کنید که راویان علم بسیارند  و به کار بندان آن اندک در شمار.) (نهج البلاغه ؛ 1378: ص376، ق 98)
*از بیانات سعدی است: «تلمیذ بی ارادت، عاشق بی زرست و رونده ی بی معرفت، مرغ بی پر و عالم بی عمل ، درخت بی بر و زاهد بی علم ، خانه ی بی در.»  (سعدی ، 1387: 575)
«یکی را گفتند : عالم بی عمل بچه ماند ؟ گفت : بزنبور بی عسل.» ( سعدی، 1387: 577)
«هر که علم خواند و عمل نکرد ، بدان گاو ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.» (سعدی ، 1387: 546)
2-1-14-یاری دوستان گرفتار
این سؤال بسیاری از انسانها است: دوست واقعی چه اخلاقی باید داشته باشد؟ حضرت علی (ع) در جواب این پرسش فرموده­اند:
*«وَ قَالَ علیه السلام: لَا یَکُونُ الصَّدِیقُ صَدِیقاً حَتَّى یَحْفَظَ أَخَاهُ فِى ثَلَاثٍ فِى نَکْبَتِهِ وَ غَیْبَتِهِ وَ وَفَاتِهِ.»
(و فرمود: دوست از عهده ی دوستی برنیاید تا برادر خود را در سه چیز نپاید: هنگامی که به بلا گرفتار شود، هنگامی که حاضر نبود، هنگامی که درگذرد.) (نهج البلاغه ، 1378: ص385؛ ق 134)
* سعدی نیز نوشته است:
         «دوست مشمار آن که در نعمت زند                لاف یاریّ و برادر خواندگی
        دوست آن باشد که گیرد دست دوست          در پریشان حالی و درماندگی»
( سعدی ، 1387: 95)
 2- رذایل اخلاقی
2-1-1- بخل
بخل بدتر از حسادت و از بدترین و ناپسندیده ترین خصلت­ها است. بخیل نه خود لذّتی از زندگی می­برد و نه حاضر است لذّت بردن دیگران را تحمّل کند. این خصلت، نه تنها فقر دنیوی را به دنبال دارد، بلکه در آخرت نیز از بخیل سخت حسابرسی می شود. چنانکه داماد پیامبر اسلام (ص) فرموده اند :
*«وَ قَالَ [علیه السلام] الْبُخْلُ عَارٌ وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ وَ الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ وَ الْمُقِلُّ غَرِیبٌ فِى بَلْدَتِهِ .»
(بْخل ننگ است و ترس نقصان. و درویشی کندکننده ی زبان –زیرک در برهان ، و  تنگدست بیگانه در دیار خود بر همگان.) (نهج البلاغه، 1378: ص 361، ق3)
«وَ قَالَ [علیه السلام] عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِى مِنْهُ هَرَبَ وَ یَفُوتُهُ الْغِنَى الَّذِى إِیَّاهُ طَلَبَ فَیَعِیشُ فِى الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ وَ یُحَاسَبُ فِى الْآخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ »
(از بخیل در شگفتم: به سوى فقرى مى شتابد که از آن گریزان است، و توانگریی از دستش مى رود که آن را خواهان است،پس در این جهان چون درویشان زید، و در آن جهان چون توانگران حساب پس دهد.) (نهج البلاغه،1378: ص 383؛ ق 126)  .
«وَ قَالَ [علیه السلام] وَ قَدْ مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَى مَزْبَلَةٍ هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ الْبَاخِلُونَ وَ رُوِیَ فِى خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ هَذَا مَا کُنْتُمْ تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالْأَمْسِ .»
(و بر پلیدی که در پارگین بود گذشت و فرمود: این چیزی  است که بخیلان به آن بخل مى ورزیدند ! و رد روایت دیگرى است که فرمود:  این چیزى است که دیروز بر سر آن همچشمی مى کردید.)(ق 195)
*سعدی در مذمت بخل چندین حکایت آورده است، از آن جمله  :
«جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی، باشد که دریغ ندارد. گویند: آن بازرگان به بخل معروف بود.
جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند باری خواستن ازو زهر کشنده است و حکیمان گفته‌اند آب حیات اگر فروشند فی‌المثل به آب روی دانا نخرد که مردن به علت، به از زندگانی به مذلت.» (سعدی، 1387: 252).
«مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی. فی الجمله خانه او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سرگشاده.
شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خیال فرعونی در سر حتی اِذا اَدْرَکَهُ الغَرَقُ بادی مخالف کشتی بر آمد.
آورده‌اند که در مصر اقارب درویش داشت ببقیت مال او توانگر شدند و جامه‌ای کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی را دیدم ازیشان بر بادپایی روان و غلامی در پی دوان
 ردّ میراث سختتر بودی             وارثان را ز مرگ خویشاوند
 بخور ای نیک سیرت سره مرد                 کان نگون بخت گرد کرد و نخورد»
(سعدی، 1387: 274)
2-2-2-پیروی از نفس
پیروی از نفس انسان را در دنیا و آخرت بدبختی و تیره روزی را به دنبال دارد. به همین دلیل، بزرگان دین این موضوع را متذکّر شده­اند . چنان که در کتاب شریف نهج­البلاغه آمده است :
*«وَ قَالَ [علیه السلام] یَا أَسْرَى الرَّغْبَةِ أَقْصِرُوا فَإِنَّ الْمُعَرِّجَ عَلَى الدُّنْیَا لَا یَرُوعُهُ مِنْهَا إِلَّا صَرِیفُ أَنْیَابِ الْحِدْثَانِ أَیُّهَا النَّاسُ تَوَلَّوْا مِنْ أَنْفُسِکُمْ تَأْدِیبَهَا وَ اعْدِلُوا بِهَا عَنْ ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا  .»
(اى اسیران آز! باز ایستید که گراینده ی دنیا را آن هنگام بیم فرا آید که بلاهای روزگار  دندان  به هم ساید، مردم! کار تربیت خود را خود برانید، و نفس خود را از عادت ها که بدان حریص است باز گردانید.) (نهج البلاغه،1378: ص434، ق 359).
*سعدی در نکوهش تبعیت از شهوت و نفس می سراید :
             « شهوت آتشست از وی بپرهیز              بخود بر ، آتش دوزخ مکن تیز
             در آن اتش نداری طاقت سوز               بصبر آبی برین آتش زن امروز»
( سعدی ، 1387: 539)  .
2-2-3-حسادت
حسادت موجب دور شدن آرامش از زندگی انسان و ضربه زدن به سلامتی انسان می شود، زیرا حسود همیشه در رنج است.
*«وَ قَالَ [علیه السلام] صِحَّةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ  .»
(حسد چون کم بود، تن درست و بی غم بود) (نهج البلاغه، 1378: ص403، ق256).
*سعدی فرموده است :«حسود از نعمت حقّ بخیلست و بنده ی بی گناه را دشمن می دارد.»  ( سعدی، 1387: 573)
          الا تا نخواهی بلا بر حسود  که آن بخت برگشته خود در بلاست
         چه حاجت که با او کنی دشمنی               گه او را چنین دشمنی در قفاست
( سعدی ، 1387: 575)
2-2-4- حرص وطمع  
حرص و طمع موجب خواری و ذلّت است. حضرت علی (ع) در این رابطه می­فرماید:
*«قال علیه السلام: أَزْرَى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ کَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ وَ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ.»
(آن که طمع را شعار خود گرداند خود را خَرد گرداند، و آن که راز سختى خویش برهرکس گشود ، خویشتن را خوار نمود، و آن که زبان را بر خود فرمانروا ساخت خود را از بها بینداخت.) (نهج البلاغه، 1378: ص361، ق 2).
«وَ قَالَ [علیه السلام] لَقَدْ عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَةٌ هِیَ أَعْجَبُ مَا فِیهِ وَ ذَلِکَ الْقَلْبُ وَ ذَلِکَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِکْمَةِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ ...»
(و فرمود: به رگ هاى دل این آدمی گوشتپاره اى آویزان است که شگرف تر چیز که در اوست ، و آن قلب اوست آن است ، و آن دل است زیرا که دل را ماده ها بود از حکمت  و ضدهایى مخالف آن پس اگر  در دل امیدى پدید آید ، طمع آن را خوار گرداند ، و اگر طمع بر آن هجوم آرد، حرص آن را تباه سازد.) (نهج البلاغه ، 1378، ص378؛ ق108).
«وَ قَالَ [علیه السلام] الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ .»
(آزمندبودن، جاودان بندگی نمودن است.) (نهج البلاغه، 1378: ص392، ق180).
* سعدی نیز نوشته است: «حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند: توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.»  ( سعدی ،1387: 538).
2-2-5-تکبّر
از خصلت هایی که موجب طرد شدن اطرافیان از انسان می شود، تکبّر است. از آن جا که خداوند متکبّرین را دوست ندارد، انسان ها نیز از این خصلت بیزارند. فاتح خیبر(ع)  در این باره فرموده­اند :
*«وَ قَالَ [علیه السلام] صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ وَ الْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ الْمَوَدَّةِ وَ الِاحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِى الْعِبَارَةِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَى أَیْضاً الْمَسْأَلَةُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ »
(سینه خردمند صندوق راز اوست و گشاده رویى دام دوستى ، و بردبارى ، گور زشتیهاست . یا که فرمود : آشتی کردن نهان جای زشتیهاست، و آن که  از خود خوشنود باشد ناخشنودان او بسیار شود) (نهج البلاغه، 1378: ص361، ق 6).
«وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِى کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِى اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى خَلْقَ اللَّهِ وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَى الْمَوْتَى وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَى وَ هُوَ یَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ.»
(و از متکبّرى در شگفتم که دیروز نطفه اى بود و فردا مردار است؛ و از کسی در شگفتم که در خدا شک می کند و آفریده های خدا در چشمش آشکار است؛ و از کس در شگفتم که مردن را از یاد برده مردگان در دیده اش پدیدار،  و از کسی در شگفتم که زنده شدن آن جهان را نمی پذیرد و زنده شدن بار نخستین را می بیند، و در شگفتم از آن که به آبادانی ناپایدار می پردازد و خانه ی جاودانه را رها می کند) (نهج البلاغه ، 1378؛ ص383: ق 126) .
*سعدی  می فرماید :
   «نشاید بنی آدم خاک زاد  که در سر کند کبر و تندی و باد
  تو را با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی »
(سعدی، 1387: 531)
2-2-6-عیب جویی
 عیب جویی دیگران موجب می شود که انسان به عیب های خود نیندیشد و فرصتی برای اصلاح خود نداشته باشد.
*«وَ قَالَ [علیه السلام] مَنْ نَظَرَ فِى عَیْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ ...»
(آن که به عیب خود نگریست، ننگریست که عیب دیگری چیست....) (نهج البلاغه، 1378: ص 423: ق349)  
*داستان سعدی از کودکی خود در گلستان نشان دهنده ی این واقعیت است . آن هنگام که می گوید: «یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمه الله علیه نشسته بودم و همه ی شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گِرد ما خفته، پدر را گفتم از اینان یکی سربرنمی دارد که دوگانه ای بگذارد، چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند، گفت: جان پدر، تو نیز اگر بخفتی، به از آن که در پوستین خلق افتی.
                نبیند مدعی جز خویشتن را         که دارد پرده ی پندار در پیش
                گرت چشم خدابینی ببخشند     نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش»
 (سعدی، 1387: 156)
2-2-7-همنشینی با بدان  
یکی از مواردی که در زندگی تأثیر گذار است، همنشین است. پدر امام حسن مجتبی (ع) به  فرزند خود نصیحت کرده است:
 *«وَ قَالَ [علیه السلام] لِابْنِهِ الْحَسَنِ [علیه السلام] یَا بُنَیَّ احْفَظْ عَنِّى أَرْبَعاً وَ أَرْبَعاً لَا یَضُرُّکَ مَا عَمِلْتَ مَعَهُنَّ إِنَّ أَغْنَى الْغِنَى الْعَقْلُ وَ أَکْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ وَ أَوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ وَ أَکْرَمَ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلُقِ یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرَّکَ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِیلِ فَإِنَّهُ یَقْعُدُ عَنْکَ أَحْوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیْهِ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْفَاجِرِ فَإِنَّهُ یَبِیعُکَ بِالتَّافِهِ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْکَذَّابِ فَإِنَّهُ کَالسَّرَابِ یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعِیدَ وَ یُبَعِّدُ عَلَیْکَ الْقَرِیبَ .»
(به فرزندش امام حسن[علیه السلام] فرمود: پسرکم! چهار چیز از من به یاد دار و چهار دیگر به خاطر سپار  که چند بدان­ها کار ­کنى از کردهی خود زیان نبری: گرانمایه­ترین بى­نیازى خرد است، و بزرگ­ترین درویشی بى­خردى است، و ترسناک­ترین تنهایى خودپسندى است و گرامى­ترین حسب خوی نیکوست.پسرکم! از دوستى نادان بپرهیز، چه او ­خواهد که تو را سود رساند لیکن دچار زیانت گرداند، و از دوستى بخیل بپرهیز، چه او آنچه را که سخت به آن نیازمندى از تو دریغ دارد؛ و از دوستى تبهکار بپرهیز، که به اندک بهایت بفروشد، و از دوستى دروغگو بپرهیز که او سراب را ماند: دور را به تو نزدیک، و نزدیک را به تو دور –نمایاند) (نهج البلاغه، 1378: ص367؛ ق38).
«وَ قَالَ [علیه السلام] مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ » (حکمت 159) .
(آن که خود را در جاهایی که موجب بدگمانی است نهاد، آن را که گمان بد بدو برد سرزنش نکناد.) (نهج البلاغه، 1378: ص391: ق 159)
* سعدی نیز بسیار به  دوری از همنشین ناصالح اشاره کرده، می فرماید :
«هر که با بدان نشیند نیکی نبیند.» (سعدی ، 1387: 546 )
 « طلب کردم زدانایی یکی پند             مرا فرمود با نادان نپیوند.»
 (سعدی ، 1387: 584)
«هر که با بدان نشیند ، اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند، بطریقت ایشان متهّم گردد و گر بخراباتی رود بنماز کردن ، منسوب شود بخمر خوردن .»  ( سعدی ، 1387: 584)
نتیجه
در این مقاله 14 مورد از فضایل اخلاقی و7 مورد از اخلاق ناشایست  مورد بحث قرار گرفت . نتیجه آن که شباهت تفکّر سعدی در موضوعات اخلاقی با سخنان حضرت علی (ع) نشان می­دهد که وی در بیان نکات اخلاقی بسیار تحت تأثیر نهج­البلاغه بوده است.
لازم به ذکر است که موارد تأثیر پذیری سعدی از نهج البلاغه به قدری زیاد است که می تواند در سطح چندین پایان نامه در موضوعات مختلف (به عنوان مثال شیوه حکومت داری) بررسی شود.
منابع
نهج البلاغه ( 1378) ، خطبه ها ، نامه و حکمتها ی حضرت علی (ع) ، ترجمه شریف، تهران :
دشتی ، محمد (1374) ؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران ، قم : مؤسسه ی انتشاراتی امیر المؤمنین .
راثی، محسن ( 1383) ، تأثیر نهج البلاغه و کلام حضرت امیر المؤمنین بر شعر فارسی، تهران : انتشارات امیر کبیر .
سعدی ، شیخ مصلح الدّین (1370) کلیات ، به کوشش محمد علی فروغی و اقبال آشتیانی ، تهران : انتشارات فروغی .
______________ ( 1378) گلستان ، به کوشش خلیل خطیب رهبر ، تهران : انتشارات صفی علیشاه .
علائم اختصاری
ص: صفحه
ق: کلمات قصار
ن: نامه

 

نهج البلاغه و اشعار شهریار(3)

این بیت استاد شهریار :
چون از پی پیغمبران پیمودی این راه
خود بشنوی بانگ درای کاروانی
با این سخن حضرت علی (ع) : " فعبدوا انفسکم لعبادته و اخرجوا الیه من حق طاعته.
نفس خودتان را برای عبادت خدا رام کنید و در راستای به جای آوردن و ادای حق طاعت به سوی او به حرکت آیید."(نهج البلاغه ،خطبه 198) در بیان ضرورت اطاعت و بندگی خداوند تناسب دارد.
این ابیات استاد شهریار :
بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دل سوز و نه همدم دارم امشب
و
غسلش از اشک دهید و کفن از آه کنید
این عزیزی است که با وی دل ما می میرد
با این سخن امام علی (ع) در فراق زهرای اطهر (س) :"اما حزنی فسر مد و اما لیلی فمسهد." " یا رسول الله ، در فراق دختر پاکت غم و اندوه من همیشگی و شب من بدور از خواب و آرامش من بی قرار است"(نهج البلاغه ،خطبه 202) تناسب دارد.
استاد شهریار مصایب و گرفتاری های پس از پیامبر را این گونه بیان می کند:
تو رمیدی و من آرامم نیست
چه گرفتی مگر ایراد از من
از تو کارم شده فریاد و فغان
که فغان از تو و فریاد از من
خیز ای مرغ سحر ناله کنیم
شاخ سرو از تو و شمشاد از من
کوه صبرم من و این سیل سرنگ
می برد بنیه و بنیاد از من
که با این سخن امام علی (ع) :" و ستنبئک ابنتک بتصافیر امتک علی هضمها، فاصضها السؤال و استخبرها الحال هذا و یطل العهد و لم یخل منک الذکر." "ای رسول خدا! زود است که دختر بزرگوارت از مصیبت هایی که امت تو بر ما روا داشت به شما خبر دهد از فاطمه (س) سؤال کن و حال ما را جویا شو، در حالی که هنوز چیزی از عهد مردم نگذشته و یاد تو هنوز فراموش نشده است."(نهج البلاغه ،خطبه 202)
عدم دل بندی به دنیا و تعلقات آن و آمادگی برای سفر آخرت را می توان از این بیت استاد شهریار :
به دنیا دل منه که این کاروان گه
زمقصد باز دارد کاروانی
و این سخن حضرت علی (ع) : " واقلوا العرجه علی الدنیا" :از آرزوهای توقف در دنیا بکاهید و برای سفر به جهان دیگر مهیا شوید"(نهج البلاغه ،خطبه 204) دریافت می شود.
کرامت و بزرگواری خداوند و عفو و بخشش بندگان توسط او را می توان از این ابیات استاد شهریار :
شنیده امیر مؤمنان که تو کوهی به کاه می بخشی
چرا جهان نتوانی به ناله ای بخشود
اگر از این همه مردم یکی ترا خواند
برای خاطر آن یک نفر کن این همه جود
در این سخن امام علی (ع) :" یدعوک الی عفوه، و یتغمدک بفضله و انت متول عنه الی غیره." " خدا ترا به غفران فرا خواند و با فضل و رحمت خود سراسر زندگی ترا تحت پوشش دارد ولی تو به او پشت کرده و به سوی غیر او روی کرده ای؟"(نهج البلاغه ،خطبه 223) متوجه شد.
این ابیات استاد شهریار :
چه خوب است دنیا و اقبال دنیا
اگر خرچ عقبا کنی مال دنیا
چو دنیا نخواهی به دنبال خود برد
چه سود از دویدن به دنبال دنیا
اگر حمل دنیا همین تا، لب گور
خدایا چه بدبخت حمال دنیا
ولی می توان توشه آخرت کرد
هم مستغلات و اموال دنیا
همه این جهانی شود آن جهانی
اگر جستی از دام عمال دنیا
به راه خدا آنچه انفاق کردی
برای تو آن ماند از مال دنیا
یکی پرده عبرت و سینمایی است
به چشم من اوضاع و احوال دنیا
با این سخن امام علی (ع) در خصوص ضرورت هوشیاری در دنیا "ولنعم دار من لم یرض بها دارا و محل من یوطنها محلا" " دنیا سرایی خوب است برای کسی که آن را خانه دائمی نداند و محل زندگی خوبی است برای کسی که آن را وطن اصلی خود نداند"،(نهج البلاغه ،خطبه 223). تناسب و همخوانی دارد.
از مطابقت این ابیات استاد شهریار :
مهار این شتران خود به سوی کعبه کشان
که سیرها همه جز سوی ارتداد نبوده
دگر مخواه و نخواهی تو پرده ها بدرید
که جز ندامت از این کشته ها کسی ندرود
نگین ملک سلیمان به دست تقوا ده
که دیوهای مقید شکسته اند قیود
با این حدیث حضرت علی (ع) : " امرو الجم نفسه بلجامها و زمها بزمامها فامسکها بلجامها عن معاصی الله و قادها بزمامها الی طاعه الله." " آدمی باید لگام نفس را بدست کرفته و افسار آن را محکم ببندد و از این طریق آن را از معاصی بازدارد و در برابر دستورات خدا، رام سازد"(نهج البلاغه ،خطبه 237). دعوت به ضرورت مهار نفس را می توان دریافت نمود.
این بیت استاد شهریار :
ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه
بگو که با که برم شرح ماجرای ترا؟
با این سخن حضرت علی (ع): " اللهم انا نشکوا الیک غیبه نبینا و کثره عدونا " " خدایا ، ما به درگاه تو برای از دست دادن پیامبر و کثرت دشمنان خود به تو شکوه و شکایت می کنیم ."(نهج البلاغه ،نامه 15) در شکوه و شکایت از فراوانی دشمنان هماهنگی و هم خوانی دارد.
بی شک حضرت فاطمه زهرا(س) بهترین و برترین زنان جهان است که این موضوع را ابیات استاد شهریار :
همسری تاج سر ستم که به جانش بپرستم
کرم خاص خدایی که به جانش بپرستم
فخر از زهره زهرا و دو والا پرستم
خود نبی داشته داماد و فخر پدر ستم
و سخن امام علی(ع) " و منا خیر نساءالعالمین ." " بهترین زن در جهان زنان ، از ماست "(نهج البلاغه ،نامه28) تایید می نماید.
پرهیز از دانش بی حاصل و علم بی بهره را می توان از این بیت استاد شهریار :
چه دانشی که نه عرفان در او وی تسلیم
دری بزن که به دردت دوا توانی یافت
واین سخن امام علی (ع) "واعلم انه لاخیر فی علم لاینفع" " آگاه باش که دانشی ناسودمند، خیری نیست "(نهج البلاغه ،نامه 31) متوجه شد.
این بیت استاد شهریار :
زگفتار باطل فرو بند لب
که لب گر به حق واشود دلگشا ست
به من یک سخن صد زبان تیز کرد
سخن؟ یا که صد سر یکی اژدها ست
با این کلام امیر مؤمنان :" ایاک ان تذکر من الکلام ما یکون مضحکا" " از به زبان آوردن کلام خنده آور بپرهیز"(نهج البلاغه ،نامه 31) در اجتناب و پرهیز از سخنان بیهوده و یاوه تناسبب و هماهنگی دارد.
برای پی بردن به مسئولیت اجتماعی دست اندرکاران حکومتی کافی است که این ابیات استاد شهریار :
گر کسی از تنگی نان جان سپرد
قاتل او جامعه باید شمرد
نوع بشر یکسره مسئول اوست
ذمه مردم همه مشغول اوست
ای که نگیری زدل افتاده دست
گر بشری، نقض وجودیت هست
را با این سخن حضرت علی (ع) :" ولعل بالحجاز او الیهامامه من لاطمع له فی القرص " " نکند در مناطق دوردست مثل حجاز و یمامه افرادی گرسنه به سر ببرند"(نهج البلاغه ،نامه 45) مطابقت دهیم.
این ابیات شهریار :
اگر دعوا ی انسانی کند کس
همین راه سعادت جوید و بس
سعادت را می توان جست به هر سوی
زدل هر کس رهی دارد به دان کوی
با این سخن امام علی (ع):" و اتباع ما امر به فی کتابه : من فرائضه و سنته التی یا یسعد احد لا باتباعها" " وپیروی از آنچه خدا در قرآن خود رعایت آن را فرمان داده است ، از انجام واجبات و اداء مستحبات، فرامین و سنت هایی که سعادت هیچ کس جز از طریق آنها حاصل نمی شود"،(نهج البلاغه نامه53)، در دست یابی به راه سعادت و خوشبختی مطابقت دارد.
این ابیات استاد شهریار :
وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا
پای به دام جسم و دل همره کاروان جان
آن چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا؟
با این سخن امام علی (ع) : " فان النفس اماره بالسوء" " بدون تردید نفس آدمی وادار کننده به ارتکاب بدی ها و نافرمانی هاست"( نهج البلاغه ،نامه 53) در دعوت مبارزه به هواپرستی و خواهش های نفسانی و جهاد اکبر تناسب دارد.
این ابیات استاد شهریار :
به هوش باش که از ارتداد و کفر و نفاق
به آزمایش این فتنه در امان باشی
در انتهای همین فتنه محشر کبراست
بلی تو شاهد پایان این جهان باشی
زمین به یک کره آتشین شود تبدیل
جهنمی که همه درس آن روان باشی
جز این علاج نداری که درس این یک جا
روان کنی و مهیای امتحان باشی
با این سخن امام علی (ع) : " و اعلم ان الدنیا دار بلیه لم یفرغ صاحبها فیها قسط ساعه" " آگاه باش که دنیا سرای امتحان است و بر این اساس کسی حتی لحظه ای به فراغت نمی پردازد، جز آن که به همان اندازه پشیمان شود"(نهج البلاغه ،نامه 59) در بیان هویت و ماهیت زندگی دنیا مطابقت دارد.
این ابیات استاد شهریار :
پس بیندیش در حقارت خویش
سرتسلیم و طاعت آور پیش
با این کلام امیرمومنان " اطع الله فی جمیع الامور، مطیع خدا باش که طاعت خدا از همه چیز برتر و والاتر است "(نهج البلاغه ،نامه 69) در نشان دادن ارزش اطاعت و بندگی الهی با هم مطابقت دارد.
این ابیات استاد شهریار :
تو با یاد خدا گر خود نکو داری نهانت را
خدا هم در رخ مردم نکو دارد عیانت را
به کار آن جهانت گر به دل اندیشه یی باشد
خدا را نیز اندیشه است کار این جانت را
میانت با خدا گر صلح باشد نامرادی نیست
خدا اصلاح خواهد داد با مردم میانت را
با این سخن امام علی (ع) : " من اصلح ما بینه و بین الله اصلح اله ما بینه و بین الناس " " آن کس که میان خود و خدای خود را اصلاح کند، خدا میان او و مردم را اصلاح می کند"(نهج البلاغه ،حکمت89)، در بیان آثار بندگی و اطاعت خداوند با یکدیگر مطابقت دارد.
ارزش توفیق الهی را می توان از این ابیات استاد شهریار :
غیر شربت توفیق ای حکیم دانشمند
نسخه ای به قانون نیست در شفای نادانی
و این سخن امام علی (ع) "ولا قائد کالتوفیق" " رهنما و جلوداری، هم چون توفیق الهی نیست."(نهج البلاغه ،حکمت113) دریافت می شود.
این بیت استاد شهریار :
ما عاشقان، بهشت تمنا نمی کنیم
حیف است کز تو به جز تو تمنا کند کسی
با این سخن حضرت علی (ع) : " ان قوما عبدوالله شکرا فتلک عباده الا حرار" " البته ،گروهی از مردم به عبادت خدا می پردازند نه به طمع جنت و بهشت و نه به خاطر رهایی از جهنم بلکه به عنوان انجام وظیفه و سپاسگزاری در پیشگاه خدا که این گونه عبادت، عبادت آزادگان است"(نهج البلاغه ،حکمت 237) در نشان دادن شیوه عبادت آزادگان با یکدیگر تناسب دارد.
اعتقاد به قضا و قدر الهی را می توان از این دو بیت شهریار :
تسلیم با قضا و قدر باش شهریار
وزغم جزع مکن که جزا می دهد بدل
از هجر یوسف سال ها بگذشت و بر خیزد هنوز
افغان این پیر حزین شبها ازین بیت حزن
و از این سخن امام علی (ع) می توان دریافت:
"یا اشعث ... ان صبرت جری علیک القدر و انت ما جور و ان جزعت جری علیک القدر و انت مازور"
"ای اشعث، اگر صبر و خویشتن داری را پیشه خود سازی ، آن چه مقدر است، تحقق می یابد و تو پاداش صبر خود را به دست خواهی آورد و اگر جزع و بی تابی کنی آن چه مقرر است تحقق می یابد در حالی که وزر و گناه را برای خودت دست و پا کرده ای"،(نهج البلاغه ،حکمت291) که این بیت و این حدیث با یکدیگر تناسب موضوعی دارند.
این بیت استاد شهریار :
حریم حرمتش این بس که در شفاعت محشر
بمیرد آتش دوزخ به احترام محمد
گرت هوای بهشت است و حوض کوثر و طوبی
بیا به سایه ممدود مستدام محمد
با این سخن حضرت علی (ع) : " ان الله سبحانه وضع الثواب علی طاعته " " بدون بردید خداوند سیحان، پاداشش را در مقابل طاعت منظور می دارد."(نهج البلاغه ،حکمت368)در بیان پاداش اطاعت و بندگی تناسب دارد.
برای پی بردن به آثار و نتایج سوء غیبت و بدگویی کافی است که این بیت استاد شهریار را
تو غیبت به حق یا به ناحق مکن
نگفتن به از گفتن نارواست
با این سخن امام علی (ع) " الغیبه جهد العاجز " "غیبت و بد گویی ، یکی از راه های تلاش آدم ناتوان است"(نهج البلاغه ، حکمت461)مطابقت دهیم.

نویسنده :علی خوشه چرخ آرانی

 

نهج البلاغه و اشعار شهریار(2)

از مطالعه بیت استاد شهریار و حدیث امام علی (ع) که در ذیل ذکر گردیده ، استفاده از فرصت جوانی را می توان متوجه شد.
تا جوانی ز فقر شکوه مکن
ثروتی بهتر از جوانه نیست
"الآن عباد الله و الخناق مهمل و الروح مرسل" " فی فیفه اللرشاد و راحه الاجساد ." هم اینک ، ای بندگان خدا ، تا در کمند مرگ گرفتار نگشتید و تا آزادی داشته و می توانید طریق رشد را به خوبی بپیمایید و بدن شما در آسایش است، از فرصت ها استفاده کنید."(نهج البلاغه ،خطبه 83)
از مطالعه این بیت :
دانش اگر داد به نااهل دست
تیغ تود در کف زنگی مست
و این حدیث " وآخر قد تسمی عالما و ایس به فاقتبس جهائل من جهال و اضالیل من ضلال." " دسته دیگری دانشمند نامیده می شوند و دانشمند نیستند ، مقداری جهل و نادانی را از جاهلان گرفته و مطالب گمراه کننده ای از گمراهان فراهم آورده است. (نهج البلاغه ،خطبه 87) می توان دریافت که ایثن سخن شهریار ، با این حدیث حضرت امام علی (ع) ، در مذمت و نکوهش جاهل عالم نما است.
توکل بر خدای سبحان و ارزش و جایگاه توکل در دیوان شهریار :
کشتی شکسته دست ز جان شوید از تو نه
آنجا که عاجز آمده تدبیر ناخدا
"من توکل علیه کفاه و من ساله اعطاه." " کسی که به خدا توکل کند دستش را می گیرد و کسی که از او چیزی بخواهد ، عطا می کند."(نهج البلاغه ،خطبه 90) ،تناسب داشته و مرتبط است.
از اعتقادات اصلی مسلمانان حضور همه جایی خداوند است که این موضوع را در تطابق این ابیات :
از همه سوی جهان جلوه او می بینم
جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم
تا که در دیده من کون و مکان آینه گشت
هم در آن آینه آن آینه رو می بینم
با این حدیث " الحمد لله . والظاهر فلا شئ فوقه و الباطن فلا شئ دونه " سپاس خدایی را که آن قدر هویداست که چیزی بالاتر از آن ظهور او نیست و از چشم مادی ما آن چنان پنهان است که همانند ندارد (نهج البلاغه ،خطبه 96) می توان دریافت.
این دو بیت شهریار
شرف به دانش و دین است و از آن لوازم آن
فروتنی است که موزون قبای قامت ماست
شرافت نسب از انبیا ست با تو ولی
ستون عرش خدا با کجی نیاید راست
با این حدیث امام علی (ع) "العالم من عرف قدره و کفی بالمرء جهلا الا یعرف قدره " "بر ضرورت خود شناسی تکیه و تناسب دارد." دانای راستین کسی است که قدر خود را بداند و از نشانه جهالت ، آن است که قدر خود را نشناسد." (نهج البلاغه ،خطبه 103)
ارزش ایمان و جایگاه آن را می توان از قرائت این شعر شهریار "
توسل، چارده معصوم را کن
که قرآن خواندشان سبع المثانی
و
گفتی که مرانید گدا را از در
من نیز نرانده ام تو خود می دانی
من هم که گدای توام ای باب نجات
اما تو چگونه این گدا میرانی
با این حدیث امام علی (ع) دریافت:
ان افضل ما توسل به المتوسلیون.... الایمان و برسوله ، همانا، بهترین چیزی که می توان با آن به خدا نزدیک شد، ایمان به او و پیامبر اوست.(نهج البلاغه ،خطبه 110)
این ابیات استاد شهریار :
ای بر سر بر ملک ازل تا ابد خدا
وصف تو از کجا و بیان من از کجا
تنها تویی که هستی و غیر از تو هیچ نیست
ای هر چه هست و نیست به تنهایت گوا
خورشید را دلیل وجود آفتاب بس
باید که این دلیل بود عین مدعا
با این خطبه امام علی (علی) کیف یصف الهه من یعجز عن صفه مخلوق مثله، چگونه می تواند، پروردگار خود را توصیف کند، کسی که از توصیف مخلوقی ،همچون خود ، عاجز است(نهج البلاغه ،خطبه 111) همخوانی دارد و بر ناتوانی عقول انسانی از درک صفات خداوندی دلالت می نماید.
بدرستی که دین اسلام کامل ترین و برترین ادیان است و دین خدا یکی است و راه دین هم یکی است.این موضوعی است که از مقایسه این ابیات استاد شهریار :
دین خدا نیست به جز راه راست
راه که کج شد نه به سوی خداست
راه یکی رهبر و مقصد یکی است
موسی و عیسی و محمد یک است
این سه ره ای سالک کوی اله
منتهی آید به یکی شاهراه
با این سخن امام علی (علی) الا و ان شرایع الدین واحده، آگاه باشید که همانا راه های دین الهی یکی است و اختلافی در آن نیست .(نهج البلاغه ،خطبه 120) می توان دریافت امیدواری به آینده و اعتقاد به ظهور منجی در آخر الزمان از مضامین قابل درک از مقایسه این دو بیت استاد شهریار .
پیر کنعانم و گردم به سر چاه فراق
بو که آن یوسف گل پیرهن آید بیرون
بوی پیراهن آن یوسف گم گشته بیار
تا که یعقوب ز بیت الحزن آید بیرون
با این سخن حضرت علی (ع) است: الا و ان من ادرکها منا یسری فیها سراج منیر و یحذو فیها علی مثال الصالحین، آگاه باشید !همانا یکی از ما اهل بیت در آینده در امواج حوادث با چراغی درخشنده راه می پیماید و با راه و رسم صالحان و پاکان عمل می کند.(نهج البلاغه ،خطبه 150)
برای برای پی بردن به نقش و جایگاه ایمان و علم در دیوان شهریار و کلام امیرمؤمنان در نهج البلاغه کافی است که این دو بیت را :
به خصال علم و دانش رسد آدمی به جایی
که فرشته رشکش آید به خصال آدمیت
به دو بال مرغ نتوان ز ملک گذشتن اما
به خدا توان رسیدن به دو بال آدمیت
و با این سخن حضرت علی (علی) در نهج البلاغه مطابقت دهیم .
و بالایمان یعمر العلم و با ایمان ، علم و دانش آبادان می شود.(نهج البلاغه ،خطبه156)
این بیت استاد شهریار :
هم با یاد امت بود و اینش معدلت آری
کجا سلطان عادل با رعیت بی رعایت بود
و این سخن حضرت علی (علی) و اعنقتکم من ربق الذل و حلق الضیم شکرا منی للبر القلیل ، شما را از اسارت و بندگی و زنجیر های ستم نجات دادم که سپاس گزاری من برابر نیکی اندک شماست.(نهج البلاغه ،خطبه 159)
در مورد نقش امام علی (علی) در رهایی امت تناسب دارد.
این بیت شهریار :
بارما شیشه تقوا و سفر دور و دراز
گر سلامت بتوان بار به منزل بردن
با این سخن حضرت علی (علی) بر اندوختن تقوی به عنوان توشه سفر آخرت دلالت می کند .اوصیکم عبادالله بتقوی الله فانها خیر ما تواصی العباد به و خیر عواقب الامور عندالله ، ای بندگان خدا ، شما را به تقوی سفارش می کنم ، چرا که پرهیزگاری بهترین سفارش به بندگان خدا و بهترین سرانجام بندگان خدا نزد اوست.(نهج البلاغه ،خطبه 173)
ضرورت استقامت و پایداری موردی است که ما می توانیم از بیت استاد شهریار و سخن امام علی (علی) متوجه شویم :
با یکی بستم و دست از همه شستم آری
مشکل هر دو جهان را به خود آسان کردم
فاستقیموا علی کتابه و علی منهاج امره و علی الطریق الصالحه من عبادته. بندگان خدا، در صراط قرآن و در راه تامین خواسته های خدا و در تداوم سیده بندگان صالح او، استقامت ورزیده و پایدار بمانید.(نهج البلاغه ،خطبه 176)
چون است که ما خدای خود نشناسیم
ور زآن که شناسیم از او نهراسیم
هم مشرک و هم خداشناس از آن رو
بازیچه دست هر خدا نشناسیم
و این سخن ارزشمند حضرت علی (ع) دریافت می شود: لو فکروا فی عظیم القدره.... لرجعوا الی الطریق. اگر در عظمت قدرت الهی بیندیشید.... بدون تردید در صراط هدایت قرار خواهند گرفت.(نهج البلاغه ،خطبه 185)
این ابیات استاد شهریار :
سیل آمد و در ربود یارانم را
پیچید بساط تو بهارانم را
من بر سر خاکشان بچشم ابر بهار
می بارمشان گوهر بارانم را
با این سخن حضرت علی (ع) : این اخوانی الذین رکبوا الطریق و مضئوا علی الحق؟ این عمار؟ این ابن تیهان ؟ و این ذوالشهادتین؟ و این نظراؤهم من اخوانهم الذین تعاقدوا علی المنیه و ابرد برو سهم الی الفجره؟.برادرانم کجائید، آنان که همواره پا به رکاب بوده و راه حق را پیمودند؟ عمار یاسر کجاست؟ ابن تیهان کجاست؟ (مالک اولین انصاری مسلمان) ذوشهادتین کجاست؟ (خزیمه بن انصاری) و نیز همگامان آنان کجایند؟ آنان که میثاق جان بازی بسته تا آنجا که سرهای آنان برای ستم گران در سال گشت.(نهج البلاغه ،خطبه 182)در یاد یاران شهید تناسب و هم خوانی دارد.
دعوت جوانان به شب زنده داری و ذکر یاد خدا را از این ابیات استاد شهریار :
جوانا مهلت امروز دریاب
که فردایی بماند یا نماند
اگر قرضی به گردن داری از خلق
برو باری قضا کن تا نماند
همین امروز می کن کار امروز
که فردا جز پی فردا نماند
جهان رویاست تا چشمی گشودی
به دستت چیزی از رویا نماند
بگور تنگ و تنهایی بیندیش
که کس در تنگنا تنها نماند
و این کلام امیر مؤمنان :اشهروا عیوبکم و اضمروا بطونکم. چشم خود را بیدار کنید و به راز و نیاز شبانه و سحرگاهان بپردازید و از شکم بارگی و پرخوری بپرهیزید.(نهج البلاغه ،خطبه 183)می توان دریافت.
این بیت استاد شهریار :
کار ما چیدن و آئین فلک برچیدن
عمر واکردن و پیچیدن طومار قضاست
با این سخن امام علی (ع) فان غدا من الیوم قریب ما اسرع الساعات فی الیوم و اسرع الایام فی لشهر و اسرع الشعور فی السنه و اسرع السنین فی العمر. بدون تردید روز آینده نزدیک است ، چه به سرعت ساعت ها در روز و روز ها در ماه ها و ماه ها در سال و سال ها در طول عمر، می گذرد.(نهج البلاغه ،خطبه 188)بر گذرانی بدون عمر و ناپایداری دلالت دارد.
و این ابیات استاد شهریار :
گفت دهری که پس از مردن میعادی نیست
نفی کز روی یقین نیست هم از نادانی است
گفتم از ما حرجی نیست اگر حشر نبود
لیک اگر بود بفرمای که تدبیر تو چیست
با این سخن حصرت علی (ع) "فان الغایه القیامه و کفی بذلک و اعظا لمن عقل و معتبرا لمن جهل " " سر منزل واقعی زندگی، قیامت است و این مساله پند و اندرزی است از خردمندان و عبرت و بانگ بیدار باش برای جاهلان"(نهج البلاغه ،خطبه 190) در بیان یاد مرگ و قیامت و پندپذیری از دنیا و ناپایداری آن تناسب دارد.
این ابیات استاد شهریار :
چو بر حسین (ع) بگریی به حشر خندانی
هرآن دو دیده که نگریست سخت مغبون شد
چه آتشی است که می جوشد اشکها گویی
که چشم ها همه کارون و سینه کانون شد
با این سخن امام علی (ع) :"الذین کانت اعمالهم فی الدنیا زاکیه و اعینهم باکیه " " مومنان همان کسانی هستند که به کردارهای پاک در دنیا می پردازند و چشمان شان گریان است" (نهج البلاغه ،خطبه 190) در بیان ارزش گریه از خوف خدا تناسب و تطابق دارد.
این بیت استاد شهریار :
نام آوران نشانه تیر حوادثند
آنجا که ننگ و نام بود بخت و کام نیست
"جعل الله لهم من مضایق البلاء فرجا" " خدا در سرانجام دشواری ها و سختی ها ،گشایش و پیروزی را برای آنان منظور داشته است "(نهج البلاغه ، خطبه 192)"
مؤید این موضوع اند که رفاه و راحتی انسان در سختی هاست.
برای پی بردن به فضیلت و سجایای امیر مؤمنان کافی است که این ابیات استاد شهریاررا
قدم نمی نهد الا به جای پیغمبر
که بر سبیل جهاد سیر عارف کامل
من علی شاه ولایت بدون عالم سمر ستم
شهر علم است رسول الله و من باب و در ستم
با این سخن خودش در نهج البلاغه مطابقت دهیم:
"و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یامرنی بالاقتداء به ." " و البته من ، چونان فرزندی که همواره با مادر است سایه وار، رسول خدا را همراهی می کردم و او نیز هر روز نکته ای تازه و بعدی از ابعاد اخلاقی را به من آموخت و از من می خواست تا آنان را به کار بندم."(نهج البلاغه ،خطبه 193) در بیان این موضوع که روشن بینی در سایه تقوا است تناسب دارد.
برای شناخت دنیا می توان این ابیات استاد شهریار را :
تازه جهان هم قفسی بیش نیست
پیر شود هر که در او بیش زیست
یا به فرار است از این تنگ جای
جان به فشار است در این تنگنای
جان تو مرغی است بلند آشیان
خو نکند،با قفس خاکیان
چون قفس خاکی تن بشکند
کون و مکان عرصه جولان ک
ولیکن زندگی مجموعه پست و بلندی هاست
سرازیرش به آسانی و سربالا به دشواری است
با این سخن امام علی (ع) مطابقت دارد :" و احذرکم الدنیا فانها دار شخوص و محله تنغیص ساکنها ظاعن و قاطنها بائن " " شما را نسبت به توجه افراطی به دنیا و دنیازدگی هشدار می دهم زیرا دنیا خانه رخت بر بستن و کوی تلخ کامی و نامرادی است ، ساکنان آن در آستانه کوچ و جاگرفتگان آن آماده جدایی و دل بریدن هستند."(نهج البلاغه ،خطبه 196)
نویسنده :علی خوشه چرخ آرانی

نهج البلاغه و اشعار شهریار(1)

اساسا هدف اکثر شاعران و به طور کلی عموم استفاده کنندگان از احادیث و روایات معتبر تایید نظرات و اثبات عبارات و اعتبار بخشیدن و ارزش نهادن برای کلام و اشعار خود است و با توجه به اشتمال علوم مرتبط با ادبیات و آگاهی از طبقه بندی علوم و تقسیم آن به دو بخش عقلی و نقلی دریافت می شود که در میان شاخه های علوم نقلی ، حدیث از اعتبار و ارزش خاصی برخوردار است.
یکی از منابع اصلی و معتبر احادیث در نزد شیعیان ،نهج البلاغه است، زیرا که علی ابن ابی طالب (ع) صاحب و قایل این کلمات نفیس و گران قدر و تجلی عینی قرآن محسوب و قرآن ناطق موسوم و کتاب نفیس نهج البلاغه از امهات کتاب شیعه است.
هدف اصلی و نهایی آن حضرت از بیان احادیث گران سنگ با موضوعات متنوع ، ساختن انسان ایده آل و توصیه های اخلاقی آن در جهت نیل به سعادت و تکامل دنیوی و اخروی انسان هاست.
از سوی دیگر عشق و ارادت به خاندان عترت در ادبیات کهن ما پیشینه ای طولانی و ویژه دارد به گونه ای که پژواک چنین عشقی در ادبیات هیچ یک از ملل مسلمان جهان ، آن سان که در ادبیات ما وجود دارد، قابل مشاهده نیست.
شاعران شیعی مذهب ما کوشیده اند این عشق و ارادت را که سرشار از سوز و شور و عشق و ارادت است در قالب گوهرهایی بی همتا بر اهل ادب و دوست دار اهل بیت تقدیم نمایند ، لذا این عشق سرشار و آکنده از مضامین لطیف و عمیق برخاسته از روح ظریف و لطیف گویندگان در مخاطبان تاثیری دو چندان و مضاعف دارد.
اما کمتر سروده مذهبی و دینی به پای شعر استاد شهریار می رسد ، زیرا که شهریار ، شیفته و عاشق تام و تمام دو ثقل ثقیل و حصن حصین الهی یعنی قرآن و اهل بیت معصومین (علیهم السلام) بود و در اشعار شهریار اندیشه های دینی در قالب نیایش های دینی موثر و دلدادگی هایی که مخصوصا به حضرت علی(ع) از خود نشان داده است کم نیست که از آن جمله می توان به قطعه "شب و علی "با آغاز "علی آن شیر خدا شاه عرب " و مناجات مشهور "همای رحمت " اشاره نمود ، به گونه ای که اساتید و صاحب نظران شیعی اعتقاد واثق دارند که هیچ شاعری چون شهریار در مدح و وصف و منقبت علی (ع) سخن سرایی ننموده است .
اینک در ایام یکصدمین سالگرد تولد استاد سید محمد حسین شهریار و در این مقال کوتاه برآنیم که گوشه هایی از تاثیرات و مطابقت نهج البلاغه را بر اشعار این شاعر گرانقدر بررسی کنیم. باشد که مقبول افتد.
ابیات:
صبح است چشم و چشمک این اختران ببند
این غنچه های گل بر خت چشم باز کن
وقت است دست و روی بشویم، نماز را
مریم نشسته بر لب جود دستماز کن
آفاق و کوه و جنگل و دریا و هر چه هست
بینم بگرد کعبه کویت نماز کن
با حدیث ثم فتقَ ما بین السموات العلا، فمالأهن اطوارا من ملائکته منهم سجود لایرکعون و رکوع لاینتصبون و صافون لایتزایلون و مسبحون لا یشأمون.
سپس آسمان های بالا را از هم گشود و پر از فرشتگان مختلف ساخت. گروهی از فرشتگان در سجده اند و رکوع ندارند و برخی در رکوع اند و قیام ندارند و در صف های به هم فشرده اند و پراکنده نمی شوند و گروهی تسبیح گویانند و خستگی ندارند.(نهج البلاغه ، خطبه1) او شیوه تسبیح فرشتگان را شرح داده و بیت با حدیث مطابقت مضمونی و محتوایی دارد.
ابیات:
خوبان جهان ملعبه دست بدانند
ارباب خرد مسخره بی خردانند
در مکتب دنیا همه خوان و همه دانا
از درس دل و دفتر دین ، هیچ ندانند
با حدیث "اتباع الشیطان.......... عالِمها ملجم و جاهِلها مکرم."(خطبه2 نهج البلاغه)
"در عصر جاهلی ...... دانشمندان به حکم اجبار لب فروبسته و جاهلش گرامی بودند. "مطابقت دارد.
استاد شهریار جایگاه نبوت و امامت را این سان بیان می کند که :
دل از محبت تو برنداشتند آنان
که سر به ملک دو عالم نیاورند فرود
بهر اشاره و اتمام حجتی سازند
در نجاتی و راه سعادتی مسدود
رسول گفت تعصب نمی رود به بهشت
مگر تعصب احقاق حق که شرط ورود
ای دل این که دو ودیعه است کتاب و عترت
گر به جانش بخریدی به جهانش مفروش
با این سخن امیرمؤمنان تناسب دارد :" هم یوضع سرّه و لجا امره و عیبه علمه........... و لهم خصایص حقّ الولایه " "[اهل بیت] جایگاه اسرار الهی و تکیه گاه او امر پروردگار و ظرف علم خداوند هستند... و ویژگی های حکومت و ولایت مخصوص آنهاست."(نهج البلاغه، خطبه 2 )
عشق و ارادت استاد شهریار به امیرمؤمنان ویژه و فوق العاده است و اوج ارادت او را می توان در ابیات زیر جست و جو کرد.
علی ای همای رحمت ، تو چه آیتی خدا را
که با ما سوی فکندی، همه سایه ی هما را
دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین
به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سرچشمه بقا را
نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
که با این سخن حضرت امیر در بیان عظمت خویش مطابقت دارد. "لا یرقی الی الطیر" "مرغان بلند پرواز اندیشه ها به قله بلند وجود من راه نتوانند یافت." (نهج البلاغه خطبه 3)
اساس دعوت همه شاعران مذهبی و اخلاقی دعوت به فضایل و توبه برای سعادت عقباست. استاد شهریار مخاطبان خود را ندا می دهد:
ای خوشا توبه و آویختن از خوبی ها
وزبدی های خود اظهار ندامت کردن
این بیت به توبه و بازگشت دعوت که با این کلام امیرمومنان "واصلحوا ذات بینکم و التوبه من ورائکم" "در میان تان اصلاح کنید و به دنبال لغزش های ناپسند و گناهان توبه کنید"(نهج البلاغه، خطبه16) در تناسب است.
شاعر یکدل و بی ریای ما استاد شهریار، دیگران را از ریاکاری و ظاهر فریبی نهی می کند.
ریا که خرقه صوفی به روی دوش انداخت
کلاه فقر به سر بر نهاد و روش انداخت
خوروش ز مغز جوانان کند که افعی زلف
به روی دوش چو ضحاک مار دوش انداخت
که با سخن " اعملو فی غیر ریاء و لا سمعه " " به دور از ریا و شهرت طلبی و خودنمایی، برای خدا خالصانه کار کنید."(نهج البلاغه خطبه 23)
مظلومیت و تنهایی علی (ع) از زبان شهریار
دلی به نزد شما داشتم ز دور کاش
که این دوباره نبودیم با شما نزدیک
شکسته اند دل ما و خیر دل شکنان
که ساختند دلی خسته با خدا نزدیک
این ابیات با سخن ارزشمند حضرت علی در میان مظلومیت و غربت ایشان "اللهم انی قد مللتهم و ملونی و سئمتهم و سئمونی فأبدلنی بهم خیرا منهم و ابدلهم بی شرا منی." "خدایا! من بر اثر پافشاری در عدالت و تاکید بر اجرای فرمان حق، آنان را آزرده کردم و آنان نیز بر اثر سستی در کارها مرا آزرده نمودند.
من آنان را خسته کرده و آنان مرا خسته نمودند پس ای خدا، به جای آنان ، بهتر از آنان را به من ده و به جای من ، آدم شروری بر آنان بگمار."(نهج البلاغه ،خطبه 25)
ابیات
جز صبر و سوختن نبود سهم عاشقان
عشق است و بی شکنجه هجران تمام نیست
ای دل مقام قرب به هر کس نمی دهند
کافر مقیم روضه دارالسلام نیست
جاوید باد گام عزیزان به جام وصل
ما را به غیر زهر جدایی به جام نیست
با سخن حضرت علی (ع) " و استشعر و الصّبرفانّهُ ادعی الی النصر " " پایداری و استقامت را پیشه خود سازید که این خصلت مایه پیروزی شماست"(خطبه 26 نهج البلاغه ) در دعوت به صبر و بردباری هم خوانی و تناسب دارد. استاد شهریار در ابیات:
حیات ماست بیداری و جوانی
شب و روزی و ماه و آفتابی
سر آبی و دیگر دم سرابی
کجا جای عتابی و خطابی
با تأسی به سخنان گران سنگ " الا انّی لم أر......... و لا کالنّار نام هاربها" " آگاه باشید ندیدم کسی چون فراریان آتش که در خواب غفلت فرو رفته باشند."(نهج البلاغه ، خطبه 28) همگان را از غفلت زدگی به دنیا و توجه و اقبال به آن نهی می کند.
مذمت و نکوهش هواپرستی و تمایلات نفسانی را می توان از مطابقت این دو بیت شهریار
بآرزوی درازت نبسته اند نصیب
رسن دراز کن و دلو خود فکن در چاه
اگر پر آمد اگر نصفه دم مزن زنهار
که چاه دلو و دلاور به هم ببلعد گاه
با سخن "ایهاالناس، ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان. اتباع الهوی و طول الامل، فاما اتباع الهوی فیصد عن الحق " " ای مردم! ترسناک ترین چیزی که بر شما می ترسم دو چیز است:
یکی هواپرستی و آن دیگری آرزوهای طولانی است اما پیروی از هوای نفس از حق باز می دارد."(نهج البلاغه ،خطبه 42) امیر المؤمنان دریافت از بیت
به آب و خاک جهان دل منه که خانه عمر
به سان خرمن آتش گرفته بر باد است
عزیزان سود این دنیا نماند
الهی کس در این سودا نماند
کجا با باد سودا می توان کرد
که دائم باد در صحرا نماند
و کلام "والدنیا دار منی لها الفناء " " دنیا خانه ای است که فنا و زوال از ویژگی های ذاتی آن است"(نهج البلاغه ،خطبه 45) .گذرا بودن عمر و فانی بودن دنیا و ناپایداری آن استنباط می گردد.
همچنین از ابیات
کشتی را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه؟
و حدیث "وتر حلوا فقد جذبکم و استعدوا للموت فقد اظلکم "(خطبه 64،نهج البلاغه ) " برای کوچ کردن از دنیا آماده شوید، که به سختی برای کوچ کردن شما تلاش می کردد، مهیای مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است. "توجه به ضرورت کوچ از سرای فنا و ذخیره اندوزی برای سرای بقا را دریافت می توان کرد.
تا توانی لئیم عمرت باش
مال اگر رفت ای لئیم منال
می توان مال رفته یافت به عمر
نتوان عمر رفته یافت به مال
"رحم الله امرا ءا (عبدا)... اغتنم المهل و بادر الاجل." " خطبه76 نهج البلاغه "خدایا بیامرز کسی را که فرصت ها را غنیمت شمرد و قبل از مرگ خود را مهیای سفر آخرت سازد.
دنیا سرای غم و زندان انسان های مومن است که سرآغازش رنج و سختی و پایانش فنا و نیستی است.این موضوعی است که از مقایسه این ابیات :
جهان زندان آزاده است لیکن
مکافاتش بهشت جاودانی
و
جسم قبر و خانه قبر و جامه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست
جمع آب و آتش و خاکیم و باد
این بنای خانه ویرانی ماست
با این سخن امیرالمؤمنان دریافت می شود: "ما اصف من الدار، اولها عناء و آخرها فناء" " چگونه خانه ای را که آغاز زندگی در آن سختی و پایان آن نیستی است بستایم."(نهج البلاغه ،خطبه 83) آنانی که دارای چشم بصیرت و دل هستند از واقعیات و جریانات دنیا پند می گیرند. این موضوع را با مقایسه این بیت شهریار:
یا رب به بنده چشم دلی ده خدای بین
تا عرش و فرش آینه بیند خدای نما
با این کلام حضرت امیر:"ومن ابصر بها بصرته و من ابصر الیها اعمته " کسی که با چشم عبرت و پند پذیری به دنیا بنگرد بیدار و آگاهش کند و آن کس که چشم او به دنبال دنیا باشد، نابینایش کند. (نهج البلاغه ،خطبه82) در می یابیم.
اغتنام فرصت جوانی و بهره گیری بهینه ازایام شباب در ادبیات شهریار یافت می شود که این موضوع ابیات؛
چو رحل فکند این یکی
فرو بست بار سفرآن دگر
به همراه آن رفت عشقم ز دل
به هم پای این عقلم آمد بسر
بر این میهمانم چه روی ملال
وز آن همنشین چه جای گذر
نه اینم سلام و به آنم درود
که آنم قضا بود و اینم قدر
با حدیث"فهل ینتظر اهل بضاضه الشباب الاحوانی الهرم" "پس آیا طراوت جوانی را جز پژمردگی دوران پیری، در انتظار نیست."(نهج البلاغه، خطبه 83) مطابقت و تناسب دارد.
نکوهش غرور زدگی و پرهیز از خود فریبی را از مطابقت این دو بیت شهریار و سخن امام علی (ع) می توان دریافت:
مشو از باغ شبابت به شکفتن مغرور
کز پی اش آفت پیری بود و پژمردن
فکرآن باش که تو جانی و تن مرکب تو
جان دریغ است فدا کردن و تن پروردن
" (الانسان) حتی اذا قام اعتداله و استوی مثاله نفر مستکبرا" "آن گاه که انسان خلقت او استوار شد و به پای خود ایستاد به غرور و تکبر مبتلا و روی گردان از حق شد."( نهج البلاغه، خطبه 83)

نویسنده :علی خوشه چرخ آرانی

كليات سعدي، نهج البلاغه فارسي زبان ها

م. حسنبيگي
قبلاً در اين صفحات، ذيل عنوان «دولت قرآن در ديوان شاعران» كه به صورت سلسله مقالاتي با همين قلم به چاپ آمد، برخي تأثيرپذيريهاي شيخ سعدي از كلامالله مجيد مورد نگرش قرار گرفت. به بهانه تقارن انتشار اين شماره گلستان قرآن با فرخنده زادروز صاحب نهج البلاغه، بيمناسبت نيست آن بخش از گفته ها و نوشتههاي سعدي كه برگرفته از كلام مولاي موحدان است و از يكسو، ژرفاي كلام اميرمؤمنان را مينمايد و از ديگر سو نشان از ارادت محض شيخ اجل، سعدي شيرازي به قرآن و نهجالبلاغه دارد، مورد نگرش قرار گيرد. باشد كه اهل ادب و علاقهمندان به تحقيقات ادبي را در نظر آيد.

عربها، كه به سخنوري شهره آفاقند و بسيار شاعران خوشسخن از ميان آنان برخاسته و در عالم ادب شهرتي جهانگير دارند، بالاتفاق سخنان و نوشته هاي مولاي متقيان علي عليهالسلام را يك پله از كلام الله مجيد فروتر و صدپله از بيان و بنان آدميزادگان فراتر ميدانند و ايرانيان، كه در فصاحت و بلاغت دستكمي از اعراب ندارند و در طول تاريخ سخنوران آنها هميشه صدرنشين عرصه سخنوري بودهاند، سعدي را سراينده و نويسندهاي ميدانند كه كمتر پارسيزباني توانسته به پايه وي برسد و چون او به اختصار و پرمعنا بنويسد و بسرايد و با اينهمه، كمتر كسي هم هست كه نداند اين اعجوبه ادب پارسي، با تمامي مهارتهايي كه در پهنه سخن داشته، قسمت اعظم مضامين بديع اشعار و نوشتههايش را وامدار معجزه نبي خاتم، قرآن و سخنان نغز و پرمغز وصي و جانشين آن فرزانه بزرگ، يعني علي(ع) است. با ذكر اين توضيح كه استناد به كلمات گهربار فرهيختهاي چون علي عليهالسلام، در انحصار سعدي نيست و بسياري از ديگر سخنوران ايراني، منجمله ابوسعيد ابوالخير، انوري، اوحدي مراغهاي، باباطاهر عريان، بابافغاني شيرازي، شيخ بهايي، مولوي، فردوسي، خيام، حافظ، عبدالواسع جبلي، صائب و حتي برخي پارسيسرايان ديگر كشورها،بخصوص هند، پاكستان، افغانستان و تاجيكستان نيز از خرمن فصاحت و بلاغت صاحب نهجالبلاغه خوشهچينيهاي متعدد كردهاند كه در فرصتهاي ديگر به تأثيرپذيري وسيع و همهجانبه آنان نيز اشاره خواهد شد. نگفته پيداست كه انتخاب سعدي و مقدم داشتن وي بر ديگر شاعران از يكسو به دليل وسعت و گستردگي استفادهاش از نهجالبلاغه است تا جايي كه بسياري از محققان، به موازات آنكه مثنوي معنوي را قرآن فارسيزبانها دانستهاند، از كليات سعدي نيز با عنوان نهجالبلاغه فارسيزبانها ياد كردهاند و ديگر اينكه نگارنده را به اين اعجوبه ادب پارسي ارادتي خاص است و از سالهاي نوجواني، به تحقيق و تفحصي دائمي در گفتهها و نوشتههايش اشتغال داشته است. آنچه ذكرش در پي اين مقدمه و جهت مزيد اطلاع خوانندگان محترم ضروري مينمايد، اين است كه مأخذ فرمايشات گهربار و نوشتههاي نغز اميرمؤمنان نهجالبلاغه صبحيالصالح و شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد و اشعار و نوشتههاي سعدي منطبق با نسخه محمدعلي فروغي و كلياتي است كه انتشارات ققنوس به مناسبت هشتصدمين سالروز ولادت سعدي منتشر ساخته و خود افتخار تصحيح، تحشيه و تدوين نمايهها و كشفالابيات آن را داشتهام.

1- از گذشتگان خود پند پذيريد. پيش از آنكه آيندگان از شما عبرت گيرند (خطبه 32).
شيخ سعدي در گلستان خود، همين معنا را چنين آورده است: «نيكبختان به حكايت و امثال پيشينيان پند گيرند، زان پيشتر كه پسينيان به واقعه او مثل زنند.
نرود مرغ سوي دانه فراز چون دگر مرغ بيند اندر بند
پند گير از مصايب دگران تا نگيرند ديگران ز تو پند».

2- با دوستت چندان مهر مورز، مبادا كه روزي دشمن آيد و با دشمنت چندان كينهتوزي مكن، كه شايد روزي باب دوستي بگشايد (خطبه 268).
در همين معنا، شيخ سعدي فرموده است: «هر آن سري كه داري با دوست در ميان منه. چه داني كه وقتي دشمن گردد و هر گزندي كه تواني، به دشمن مرسان كه باشد كه وقتي دوست شود.
با دوست مورز مهر چندان، شايد يك روز تو را دشمن خوني آيد
با دشمن خود، بيا و كينتوز مباش باشد وقتي ز مهر در بگشايد».

3- آنچه را براي خود ميخواهي، براي ديگران بخواه و آنچه به خود نميپسندي، به ديگر مپسند (نامه 31).
سعدي را، اشعار زير، كه جزء مواعظ اوست، همه در اين معناست:
خويشتن را خيرخواهي، خيرخواه خلق باش زانكه هرگز بد نباشد نفس نيكانديش را
آنچه نفس خويش را خواهي، حرامت سعديا گر نخواهي همچنان بيگانه را و خويش را

ياد دارم ز پير دانشمند تو هم از من به ياد دار اين پند
هرچه بر نفس خويش نپسندي نيز بر نفس ديگري مپسند

هر بد كه به خود نميپسندي با كس مكن اي برادر من
گر مادر خويش دوست داري دشنام مده به مادر من

چيست داني سر دينداري و دانشمندي آن روا دار كه گر بر تو رود، بپسندي.

4- هرگاه دنيا به كسي روي آورد، خوبيهاي ديگران را بدو عاريت دهد و چون پشت كند، نيكوييهاي او را بازستاند (حديث9).
شيخ اجل، اين معنا را در ابتداي باب پنجم گلستان، چنين آورده است: «حسن ميمندي را گفتند: سلطان محمود چندين بنده صاحبجمال دارد كه هر يكي بديع جهانياند. چگونه افتاده است كه با هيچيك از ايشان ميل و محبتي ندارد، چنانكه باز اياز كه حسني زيادتي ندارد؟ گفت: هرچه به دل فرود آيد، در ديده نكو نمايد.
هركه سلطان مريد او باشد گر همه بد كند، نكو باشد
وان كه را پادشه بيندازد كمش از خيل خانه ننوازد».
در جاي ديگري از بوستان، سعدي همين معنا را چنين آورده است:
كسي به ديده انكار اگر نگاه كند نشان صورت يوسف دهد به ناخوبي
وگر به چشم ارادت نگه كني در ديو فرشتهايت نمايد به چشم كروبي.

5- چون انديشه پادشاه بگردد، زمانه ديگرگون شود (نامه 31).
و سعدي، در اين معنا فرموده:
در آن كوش تا هرچه نيت كني نظر در صلاح رعيت كني
كه سلطان اگر نيت بد كند مهم جهاني به هم برزند.

6- چون خرد به كمال گرايد، سخن كوته آيد (حديث 71).
سعدي در اين مضمون، در گلستان خود آورده است: «دانا چو طبله عطار است، خاموش و هنرنماي و نادان خود طبل غازي، بلندآواز و ميانتهي».

7- بار خدايا، تو مرا از خودم بهتر ميشناسي و من خويشتن را نيز از ايشان بيشتر ميشناسم (حديث 100).
بيان سعدي در گلستان در بهرهگيري از اين كلام، چنين است: «يكي را از بزرگان، به محفلياندر، همي ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه ميكردند». سربرآورد و گفت: من آنم كه من دانم».

8- اگر گرسنگي آدمي را بيتاب گرداند، ناتواني او را از پاي بنشاند و اگر سيري از حد بگذرد، پرخوري رنج آورد. پس هر سهلانگاري بدو زيان رساند و هر زيادهروي به تباهياش كشاند (حديث 108).
در گلستان اين معنا، چنين مورد تأكيد سعدي قرار گرفته است كه: «يكي از حكما، پسر را نهي همي كرد از بسيار خوردن كه سيري مردم را رنجور كند. گفت: اي پدر، گرسنگي خلق را بكشد.
نهچندان بخور كز دهانت برآيد نهچندان كه از ضعف جانت برآيد».

9- مردماني، خدا را به شوق بهشت پرستيدند. اين پرستش تاجران است و جماعتي خدا را از ترس دوزخ پرستيدند، اين پرستش بردگان است و گروهي خدا را براي سپاس پرستيدند، اين پرستش آزادگان است (حديث 237).
سعدي، اين معنا را يك بار در گلستان به نثر و بار ديگر در مواعظ خود، به نظم، آورده و فرموده است: «عابدان جزاي طاعت خواهند و بازرگانان بهاي بضاعت. من بنده، اميد آوردهام، نه طاعت، و به دريوزه آمدهام، نه به تجارت.
خلق در ملك خداي از همه جنسي باشد حاكمان خرده نگيرند كه ما رندانيم
گر كسي را عملي هست و اميدي دارد ما گداييم در اين ملك، نه بازرگانيم».

10- نافرماني نيكخواه مهربان و داناي كاردان حسرت به بار آورد (خطبه 35).
در گلستان سعدي آمده است:
گرچه داني كه نشنوند، بگوي هرچه داني ز نيكخواهي و پند
زود باشد كه خيرهسر بيني به دو پاي اوفتاده اندر بند
دست بر دست ميزند كه دريغ نشنيدم حديث دانشمند.

11- بپرهيز از راي زدن با زنان كه آنان سسترايند و در تصميمگيري ناتوان آيند (رساله 31).
سعدي، در باب آداب صحبت از كتاب گلستانش با تلميح به اين فرموده مولا گفته: «مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه».

12- با تحمل رنجها، سروري ميتوان يافت (حديث 224).
در ديوان سعدي، اين معنا يك بار در گلستان، يك بار ضمن غزليات و سه بار در مواعظ، به شرح ذيل آمده است: «هرآينه تا رنج نبري، گنج برنداري و تا جان در خطر ننهي بر دشمن ظفر نيابي و تا دانه پراكنده نكني، خرمن برنگيري، نبيني به اندك مايه رنجي كه بردم، چه تحصيل راحت كردم و به نيشي كه خوردم، چه مايه عسل آوردم؟
تا رنج تحمل نكني، گنج نيابي تا شب نرود، صبح پديدار نباشد

نابرده رنج، گنج ميسر نميشود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

گنج خواهي در طلب رنجي ببر خرمني ميبايدت تخمي بكار

تا نپاشي تخم طاعت دخل عيش برنگيري، رنج بين و گنج ياب.

13- سبكبار باشيد تا زودتر به مقصد رسيد كه پيشرفتگانتان چشم به راه پسماندگانتان هستند (خطبه 21-167 و 242).
شيخ اجل، در بوستان گفته:
سبكبار مردم، سبكتر روند حق اين است و صاحبدلان بشنوند.

14- سپاس خداي را كه وصفها از حقيقت شناخت او فروماند و بزرگيش خردها را طرد گرداند و سرانجام، راهي به نهايت ملكوت او نيافتند (خطبه 155).
اين فرموده حضرت علي(ع) را اغلب شاعران پارسيسرا در توحيديههاي خود به اشكال مختلف آوردهاند و سعدي در گلستان خود، آن را چنين به نظم كشيده است:
اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هرچه گفتهاند و شنيديم و خواندهايم
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهايم.
در بوستان، بار ديگر همين معنا را مورد تأكيد قرار داده:
جهان متفق بر الهيتش فرومانده از كنه ماهيتش
بشر ماوراي جلالش نيافت بَصَر منتهاي جمالش نيافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذيل وصفش رسد دست فهم
نه ادراك در كنه ذاتش رسيد نه فكرت به غور صفاتش رسيد
.... و بالاخره، ضمن مواعظ وي ميخوانيم:
ارباب شوق در طلبت بيدلند و هوش اصحاب فهم در صفتت بيسرند و پا
در كمترين صنع تو مدهوش ماندهايم ما خود كجا و وصف خداوند آن كجا
خود، دست و پاي فهم و بلاغت كجا رسد تا در بحار وصف جلالت كند شنا.

15- بسا دور كه از نزديك نزديكتر است و بسا نزديك كه از دور، دورتر (نامه 31).
سخن زير از سعدي، در همين معناست: «برادر كه در بند خويش است، نه برادر و نه خويش است.
هزار خويش كه بيگانه از خدا باشد فداي يك تن بيگانه كاشنا باشد».

16- به قضاي الهي تن در داديم و فرمانش را گردن نهاديم (خطبه 37).
در بيان اين مضمون، سعدي يك بار ضمن بوستان و بار ديگر ضمن غزلياتش فرموده است:
چو رد مينگردد خدنگ قضا سپر نيست مر بنده را، جز رضا

بنده را بر خط فرمان خداوند امور سر تسليم نهادن ز سرافرازي به.

17- خود را ارزيابي كنيد، پيش از آنكه مورد ارزيابي قرارتان دهند و به محاسبه نفس خويش پردازيد، پيش از آنكه به حسابتان برسند (خطبه 90).
سعدي ضمن مواعظ خود آورده است:
پيش از آن كن حساب خود كه تو را ديگري در حساب گيرد سخت.

18- نيكبخت، كسي است كه از ديگران پند و عبرت گيرد (خطبه 86).
در مواعظ سعدي، سه بار اين معنا مورد اشاره قرار گرفته است:
جز نيكبخت پند خردمند نشنود اين است تربيت كه پريشان مكن دلي

نصيحت، نيكبختان گوش گيرند حكيمان، پند درويشان پذيرند

مگر كز خوي نيكان پند گيرند وز انجام بدان عبرت پذيرند.

19- حاكمان، پاسبان خدا در زمين او هستند (حديث 332).
پادشه پاسبان درويش است گرچه رامش به فر دولت اوست
گوسپند از براي چوپان نيست بلكه چوپان براي خدمت اوست.

20- هرچه ميخواهيد از من بپرسيد، پيش از آنكه مرا نيابيد (خطبه 189).
مسلم شد سلوني گفتن او كه علم مصطفي را بود او در.
كه مصراع دوم تلميحي نيز دارد به حديث معروف نبوي: انا مدينة العلم و عليٌ بابها.

21- همنشين پادشاه، شيرسوار را ماند. حسرت سوارياش خورند و وي جايگاه خويش را بهتر داند (حكمت 263).
در گلستان سعدي نيز، مضموني هست به اين شكل كه: «عمل پادشاه اي برادر دو طرف دارد: اميد و بيم. يعني اميد نان و بيم جان و خلاف رأي خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن».

22- شكيبايي، كليد گشايش در كار است. 1
ضمن غزليات سعدي، بيتي هست با اين مضمون:
راست گفتي كه فرج يابي اگر صبر كني صبر نيك است كسي را كه توانايي هست.

23- انديشه درست، دولت را همراه است كه با رويكرد آن روي آورد و با رفتن آن برود (حديث 339).
عقل و دولت قرين يكدگرند هركه را عقل نيست، دولت نيست.

24- چهره، چهره انسان است و دل، دل حيوان (خطبه 87).
سعدي، ضمن مواعظ خود، دو بار به اين فرموده مولاعلي(ع) اشاره داشته است:
بس آدمي كه ديو به زشتي غلام اوست ور صورتش نمايد زيباتر از پري

علم آدميت است و جوانمردي و ادب ورنه، ددي به صورت انسان مصوري.

25- آزمند، دربند خواري گرفتار است (حديث 226).
طمع ميبرد از رخ مرد آب سيهروي شد تا گرفت آفتاب.

26- در شگفتم از كسي كه دنياي ناپايدار را آباد دارد و آخرت ماندگار را واگذارد (حكمت 126).
سعدي، به نيكوترين وجه، اين كلام جاويد را ضمن مواعظ خود به نظم آورده است:
دارالفنا كراي مرمت نميكند بشتاب تا عمارت دارالبقا كنيم.

27- توانگري به غربت، چون در وطن آسودن است و تنگدستي در وطن، چون به غربت آواره بودن. 2
در گلستان سعدي، همين معنا، چنين آمده است:
منعم، به كوه و دشت و بيابان غريب نيست هرجا كه رفت، خيمه زد و خوابگاه ساخت
و آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس در زاد و بوم خويش، غريب است و ناشناس

28- حاجت روانشدن، آسانتر است از نياز پيش ناكسان بردن (حكمت 66).
سعدي در مواعظ خود به اين فرموده مولاعلي(ع) اشاره داشته:
گرم روزي نماند تا بميرم به از نان خوردن از دست لئيمان.
در بوستان، با تلميح به اين معنا گفته:
يكي را تب آمد ز صاحبدلان كسي گفت شكر بخواه از فلان
بگفت اي پسر! تلخي مردنم به از جور روي ترش بردنم.
... و در سه جاي از گلستان هم همين معنا توسط وي تأكيد شده است:
ترك احسان خواجه اوليتر كاحتمال جفاي بوابان
به تمناي گوشت مردن به كه تقاضاي زشت قصابان

نخورد شير نيمخورده سگ ور بميرد به سختي اندر غار
تن به بيچارگي و گرسنگي بنه و دست پيش سفله مدار.

«حكيمان گفتهاند: آب حيات اگر فروشند فيالمثل به آبروي، دانا نخرد، كه مردن به علت، به از زندگاني به مذلت.
اگر حنظل خوري از دست خوشخوي به از شيريني از دست ترشروي».

29- كم عيالي، توانگري باشد (حديث 141).
اي گرفتار پايبند عيال ديگر آسودگي مبند خيال
غم فرزند و نان و جامه و قوت بازت آرد ز سير در ملكوت.

30- هرگاه او را دو كار پيش ميآمد، مينگريست كه كداميك به خواهش نفس نزديكتر است، با آن مخالفت ميورزيد (حديث289).
... و در گلستان سعدي آمده: «چون در امضاي كاري متردد باشي، آن طرف اختيار كن كه بيآزارتر برآيد».

31- تو را در ادبآموزي همين بس كه آنچه را از ديگران ناپسند شماري، فروگذاري (حديث 412).
سعدي را در گلستان و در اين معنا، حكايتي است سخت معروف، با اين مضمون كه: «لقمان را گفتند ادب از كه آموختي؟ گفت از بيادبان. هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهيز كردم.
نگويند از سر بازيچه حرفي كزان پندي نگيرد صاحب هوش
وگر صد باب حكمت پيش نادان بخوانند، آيدش بازيچه در گوش».

32- قناعت، دولتمندي را بسنده است (حديث 229).
سعدي، به ترتيب در گلستان، بوستان و مواعظ خود، سه بار به اين ديدگاه حضرت علي(ع) استناد كرده است:
مطلب گر توانگري خواهي جز قناعت كه دولتي است هني

قناعت كن اي نفس بر اندكي كه سلطان و درويش بيني يكي
چرا پيش خسرو به خواهش روي چو يكسو نهادي طمع خسروي

گنج آزادگي و كنج قناعت ملكي است كه به شمشير ميسر نشود سلطان را.

33- سخن در بند توست تا دهان بدان نگشايي و چون گشودي، تو در بند آن گرفتار آيي (حديث 381).
سخن تا نگويي بر آن دست هست چو گفته شود، يابد او بر تو دست.

34- سخن، چون از دل برون آيد، لاجرم بر دل نشيند و چون بر زبان جاري شود، از گوشها درنگذرد (شرح نهجالبلاغه).
در اين معني سخن بايد كه جز سعدي نيارايد كه هرچ از جان برون آيد نشيند لاجرم بر دل.

35- هرچه بكاري، همان را درو ميكني (خطبه 153).
شيخ سعدي، يكبار در بوستان و ديگر بار در غزليات خود، ترجمه اين كلام حكيمانه را به نظم كشيده است:
چو دشمنام گويي، دعا نشنوي به جز كشته خويشتن ندروي

دوستان! عيب و ملامت مكنيد كانچه خود كاشته باشم دروم.

36- بسا روزهدار كه از روزه خود، جز گرسنگي و تشنگي نصيبي نيابد (حديث 145).
مسلم كسي را بود روزه داشت كه درماندهاي را دهد نان چاشت
وگرنه، چه لازم كه سعيي بري ز خود بازگيري و هم خود خوري؟

37- آخرت خويش را به دنيا مفروش (نامه 31).
زيان ميكند مرد تفسيردان كه علم و ادب ميفروشد به نان
كجا عقل يا شرع فتوا دهد كه اهل خرد دين به دنيا دهد.

38- از صلح و سازشي كه دشمن تو را به آن خواند و خشنودي و رضاي خدا در آن باشد، هرگز روي بر متاب (نامه 53).
با مردم سهل گوي، دشخوار مگوي با آنكه در صلح زند، جنگ مجوي

39- دم از سخن حكمتآميز فروبستن نيكو نباشد. چنانكه زبان به گفتار نابخردانه گشودن (حكمت 182-558 و 471).
اگرچه پيش خردمند خامشي ادب است به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشي

دو چيز طيره عقل است، دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي.
40- دوست باوفا آن باشد كه برادر خود را در سه حال پايد: در رنج و بلا، در غياب و خفا و پس از رخت بربستن از دنيا (حديث 134).
رفيقي كه غايب شد اي نيكنام دو چيز است از او بر رفيقان حرام
يكي آنكه مالش به باطل خورند دگر آنكه نامش به زشتي برند.

41- زبان خردمند در پس دل اوست (حديث 40).
سعدي دو بار در گلستان خويش و يك بار ضمن مواعظ، اين نكته پرمغز را مورد تأكيد قرار داده است:
سخندان پرورده پير كهن بينديشد آنگه بگويد سخن
مزن تا تواني به گفتار دم نكو گوي، اگر دير گويي چه غم؟
اول انديشه، وانگهي گفتار پايبست آمده است و پس ديوار

سخن گفته دگر باز نيايد به دهن اول انديشه كند مرد كه عاقل باشد

42- شهري تو را از شهر ديگر بهتر نيست. بهترين شهرها آن باشد كه آسايش زندگيت در آن تأمين شود (حديث 442).
سعديا، حب وطن گرچه حديثي است صحيح نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم.

43- دنيا، به مار ميماند. سودنش نرم و هموار است و در درونش زهر مرگبار. سادهلوح نادان بدان گرايد و خردمند دانا از آن دوري نمايد (حديث 119).
شيخ سعدي: در دو جاي از مواعظ خود، همين ديدگاه را، استادانه به نظم كشيده است.
دل اي حكيم در اين معبر هلاك مبند كه اعتماد نكردند بر جهان عقّال
مكن به چشم ارادت نگاه در دنيا كه پشت مار به نقش است و زهر او قتّال

وفاداري مجوي از دهر خونخوار محال است انگبين در كام ارقم.

44- تلخي نوميدي، بهتر تا دست نياز به سوي مردمان دراز كردن (نامه 31).
اين مضمون، يك بار در غزليات سعدي، به شرح زير آمده:
شرط كرم آن است كه با درد بميري سعدي و نخواهي ز در خلق دوايي
و سه بار نيز به اشكال مختلف در گلستان مورد تأكيد قرار گرفته است:
«درويشي را شنيدم كه در آتش فاقه ميسوخت و رقعه بر خرقه همي دوخت و تسكين خاطر همي گفت:
به نان خشك قناعت كنيم و جامع دلق كه بار محنت خود، به ز بار منت خلق».

«در پيسي مردن، به كه حاجت پيش كسي بردن
هم رقعه دوختن به و الزام كنج صبر
كز بهر جامه رقعه بر خواجگان نوشت».

«خلعت سلطان، اگرچه عزيز است، جامه خلقان خود به عزتتر و خوان بزرگان اگرچه لذيذ است، خرده انبان خود به لذتتر.
سركه از دسترنج خويش و تره بهتر از نان دهخدا و بره».

45- آدمي بهتر از هر كس رازنگهدار خويش است (نامه 31).
در بوستان، سعدي دو بار اين معنا را آورده:
تفكر شبي با دل خويش كرد كه پوشيده زير زبان است مرد

به نطق است و عقل آدميزاد فاش چو طوطي سخنگوي نادان مباش
همچنين، در گلستان نيز سه بار ترجمه همين ديدگاه، آمده است:
زبان در دهان اي خردمند چيست كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسي كه جوهرفروش است يا پيلهور

تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد

آدمي را زبان فضيحه كند جوز بيمغز را سبكباري.

46- هركس كه كردارش او را به جايي نرساند، نژادش وي را پيش نراند (حديث 23-389 و 545).
سعدي در اين معنا، طي گلستان خود گفته: «خاكستر نسبي عالي دارد كه آتش جوهر علوي است و ليكن چون به نفس خود هنري ندارد، با خاك برابر است و قيمت شكر نه از ني است كه آن خود خاصيت وي است.
چو كنعان را طبيعت بيهنر بود پيمبرزادگي قدرش نيفزود
هنر بنماي اگر داري، نه گوهر گل از خار است و ابراهيم از آزر».

47- از پسنديدهترين كارهاي شخص بزرگوار آن است كه از آنچه ميداند تغافل ورزد (حديث 222).
فرا مينمايم كه مينشنوم مگر كز تكلف مبرا شوم

48- هر كه تيغ ستم بركشد، خون خود بدان بريزد (حديث 349).
مبين كز ظلم جباري، كمآزاري ستم بيند ستمگر نيز روزي، كشته تيغ ستم گردد.

49- هركس بر بندگان خدا ستم كند، خدا به جاي بندگان با او از در دشمني درآيد و هركه از خدا دشمن گيرد، عذرش نپذيرد. چنين كسي با خدا سر جنگ دارد تا آن دم كه دست از ستم كشد و توبه آرد (نامه 53).
تميز بايد و تدبير و عقل و آنگه ملك كه ملك و دولت نادان سلاح جنگ خداست.

50- هركس عيب خود را ديد، چشم از عيب ديگران فروپوشد (حديث 394).
در چهار جاي از بوستان، سعدي بر ترجمه همين حديث تأكيد كرده:
گرفتم كه خود هستي از عيب پاك تعنت مكن بر من عيبناك

مكن عيب خلق اي خردمند فاش به عيب خود از خلق مشغول باش

كسي پيش من در جهان عاقل است كه مشغول خود، وز جهان غافل است

منه عيب خلق اي فرومايه پيش كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش
در مواعظ و گلستان هم، دو بار اين معنا آمده است:
خويشتن را علاج مينكني باري از عيب ديگران خاموش
همه حمال عيب خويشتنيم طعنه بر عيب ديگران چه زنيم؟

51- آنكه خود را مظان تهمت نهاد، بدگمان شونده به او را نبايد مورد نكوهش قرار داد (حديث 159).
سعدي در گلستان خويش حكايتي دارد كه ناظر بر همين معناست: «هركه با بدان نشنيد، اگر نيز طبيعت ايشان در او اثر نكند، به طريقت ايشان متهم گردد. وگر به خراباتي رود به نماز كردن، منسوب شود به خمر خوردن.
رقم بر خود به ناداني كشيدي كه نادان را به صحبت برگزيدي
طلب كردم ز دانايي يكي پند مرا فرمود با نادان مپيوند».

52- مبادا نيكوكار و بدكردار نزد تو يكسان باشند، چه اين نگرش موجب ميشود كه نيكوكاران به نيكي بيرغبت آيند و بدكاران به بدي گرايند (نامه 53).
سعدي در دو بيت از بوستان و بخشي از يك حكايت گلستان، مضمون اين فرموده را چنين آورده است:
كسي را بده پايه مهتران كه بر كهتران سر ندارد گران

مبخشاي بر هر كجا ظالمي است كه رحمت بر او، جور بر عالمي است.
«رحم آوردن بر بدان، ستم است بر نيكان و عفو كردن از ظالمان، جور است بر درويشان.
خبيث را چو تعهد كني و بنوازي به دولت تو گنه ميكند به انبازي».

53- هواپرستي را با كوردلي پيوند است (نامه 31).
تو را تا دهن باشد از حرص باز نيايد به گوش دل از غيب راز
حقيقت سرايي است آراسته هوا و هوس گرد برخاسته
نبيني كه جايي كه برخاست گرد نبيند نظر، گرچه بيناست مرد.

54- اي آدميزاده، غم فردا مخور، كه اگر فردا تو را عمري ماند، خدا روزيات را در آن رساند (حديث 267).
سعدي در بخشي از يك حكايت در گلستان، هنرمندانه اين معنا را مورد تأكيد قرار داده است: «راحت عاجل به تشويش محنت آجل منغص كردن، خلاف رأي خردمند است.
برو شادي كن اي يار دلافروز غم فردا نشايد خورد امروز».

54- اي آدميزاد، آنچه بيش از قوت روزانهات به دست آري، در آن ديگران را خزانهداري (حديث 190).
سعدي، طي عبارتي از گلستانش، ترجمه همين حديث را چنين آورده كه: «اينقدر، تو را بر پاي همي دارد و هرچه بر اين زيادت كني، تو حمال آني».

 
    
    

پاورقيها:
1- نگارنده اين عبارت را كه ترجمه الصبر مفتاح الفرج است، در كتاب لطايف المواقف و چهبسا منابع ديگر ديده، ولي متأسفانه موفق به يافتن آن در منابع مورد استناد نشدم.

 2- اين فرموده مولا را نيز در جلد اول غررالحكم ديده و در منابع مورد استناد و در ديگر نسخه هاي نهج البلاغه نيافتهام.

 

استدلال به نامه ششم نهج البلاغه براى انكار شهادت حضرت زهرا (س)

طرح شبهه:

ما معتقديم که همه صحابه و به ويژه حضرت ابوبکر و عمر (رضى الله عنهما) با دختر گرامى رسول اکرم (صلى الله عليه وسلم) رفتارى شايسته داشته‌‌اند و احترام خانه آن بانوى بزرگوار را کاملاً مراعات نموده‌‌اند؛ چنانچه حضرت ابوبکر (رضى الله عنه) سفارش فرمودند:

ارقبوا محمداً (صلى الله عليه وسلم) في أهل بيته.

 ‌حال محمد (صلى الله عليه وسلم) را درباره‌ى اهل بيتش مراعات کنيد.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1361، ح3509، كتاب فضائل الصحابة، بَاب مَنَاقِبِ قَرَابَةِ رسول اللَّهِ، و ج 3، ص 1370، ح3541 و بَاب مَنَاقِبِ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ رضي الله عنهما، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

وحضرت علي (رض) در «نهج البلاغه» تصريح مى‌‌کند که با مخالفان بيعت با خليفه يا امام برخورد شديد شود، گرچه اين کار به درگيرى بيانجامد؛ آنجا که مى‌فرمايد:

و چون ايشان ( مهاجرين و انصار ) گرد آمده مردى را خليفه و پيشوا ناميدند رضا و خشنودى خدا در اين کار است، و اگر کسى به سبب عيب جويى و يا بر اثر بدعتى از فرمان ايشان سرپيچيد او را به اطاعت وادار نمايند، و اگر فرمان آن‌ها را نپذيرفت با او مى‌‌جنگند به جهت آن که غير راه مؤمنين را پيروى نموده، و خداوند او را واگذارد به آنچه که به آن رو آورده است.

نهج البلاغه، فيض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج، 5 ص، 841،840 چاپ: تهران.

ما با آن که معتقديم در امر بيعت با خليفه هيچ گونه درگيرى ميان شيخين و حضرت علي رخ نداده؛ اما باز هم اگر حضرت عمر فاروق (رضى الله عنه) کسى را تهديد کرده باشد مطابق با فرمان حضرت علي (رضي) او را معذور مى‌‌دانيم.

نقد و بررسي:

وقايع و حوادث تاريخى خلاف سخن شما را ثابت مى‌كند؛ زيرا بر فرض صحيح بودن آنچه شما از رفتار و سفارش ابوبكر نسبت به خاندان رسول خدا صلى الله عليه وآله ادعا مى‌كنيد، نقل‌ها و روايات موجود در منابع روائى و تاريخي، چهره ديگرى را از تعامل با اميرمؤمنان علي عليه السلام و خاندان وحى به نمايش در آورده است؛ زيرا در نخستين مرحله شاهد اصرار بر وادار كردن علي عليه السلام به بيعت با خليفه هستيم، و اين پا فشارى آنقدر ادامه پيدا مى‌كند تا زشت‌ترين حوادث و دردناك‌ترين ستم‌ها در خانه علي و فاطمه اتفاق مى‌افتد.

فقال أبو بكر لقنفد وهو مولى له: اذهب فادع لي عليا، قال فذهب إلى علي فقال له: ما حاجتك؟ فقال يدعوك خليفة رسول الله، فقال علي: لسريع ما كذبتم على رسول الله. فرجع فأبلغ الرسالة، قال: فبكى أبو بكر طويلا. فقال عمر الثانية: لا تمهل هذا المتخلف عنك بالبيعة، فقال أبو بكر رضي الله عنه لقنفد: عد إليه، فقل له: خليفة رسول الله يدعوك لتبايع، فجاءه قنفد، فأدى ما أمر به...

ابوبكر به قنفذ نوكرش دستور داد و گفت: برو علي را صدا بزن، قنفذ دستور را اجرا كرد و نزد علي عليه السلام رفت، علي پرسيد: چه مى‌خواهى؟ گفت: جانشين پيغمبر تو را مى‌خواهد، فرمود: چه زود به رسول خدا عليه السلام دروغ بستيد (كنايه از اين كه خليفه رسول بودن دروغى بيش نيست )، قنفذ باز گشت و پيام علي را به ابوبكر ابلاغ كرد، ابوبكر گريست، عمر گفت: به كسى كه از بيعت كوتاهى كرده است مهلت مده، ابوبكر بار ديگر به قنفذ دستور داد تا به خانه علي برود و او را براى بيعت فرا به خواند....

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

اگر واقعاً ابوبكر به سخنى كه گفته است، اعتقاد داشته و عمل نيز كرده است، چرا در برابر غضب حضرت صديقه طاهره كه به نص روايت بخاري، با غضب پيامبر مساوى است، هيچ عكس العملى نشان نداد و براى به دست آوردن رضايت حضرت اقدامى‌نكرد؟

بخارى مى‌نويسد:

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتِ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ فلم تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حتى تُوُفِّيَتْ.

فاطمه دختر رسول خدا از ابوبكر ناراحت و از وى روى گردان شد و اين ناراحتى ادامه داشت تا از دنيا رفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3،‌ ص 1126، ح2926، باب فَرْضِ الْخُمُسِ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

آيا امكان دارد كه فاطمه زهرا سلام الله عليها كه رسول خدا غضب او را مساوى با غضب خود مى‌داند، بى جهت بر كسى غضبناك شود؟

متن نامه ششم نهج البلاغه:

اما استدلال شما به نامه اميرمؤمنان علي عليه السلام كه در پاسخ معاويه نوشته است، باز هم دردى را از شما دوا نمى‌كند.

حضرت امير عليه السلام در نامه ششم نهج البلاغه، به معاويه مى‏نويسد:

إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وَإِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَوَلاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى.

همانا كسانى با من، بيعت كرده‌اند كه با ابوبكر و عمر و عثمان، با همان شرايط بيعت نمودند، پس آنكه در بيعت حضور داشت نمى‌تواند خليفه اى ديگر برگزيند، و آنكه غايب است نمى تواند بيعت مردم را نپذيرد، همانا شوراى مسلمين، از آنِ مهاجرين و انصار است، پس اگر بر امامت كسى گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودى خدا هم در آن است.

 حال اگر كسى كار آنان را نكوهش كند يا بدعتى پديد آورد، او را به جايگاه بيعت قانونى باز مى‏گردانند، اگر سر باز زد با او پيكار ميكنند؛ زيرا كه به راه مسلمانان درنيامده، خدا هم او را در گمراهيش وامى‏گذارد.

در نامه حضرت امير عليه السلام به معاويه توجه به چند نكته ضرورى است:

احتجاج على (عليه السلام) به معاويه از باب الزام‏:

1. آنچه كه مسلم است، امام عليه السلام در اين نامه در مقام بيان يك قاعده كلى كلامى نيست؛ بلكه در مقام احتجاج با دشمن عنودى است كه معتقد به مشروعيت خلافت خلفاء از طريق بيعت مهاجرين و انصار بود؛ يعنى از باب استدلال به خصم از راه عقايد و افكار و اعمال خود اوست، كه از آن به عنوان «وجادلهم بالتي هي أحسن» تعبير مى شود.

به عبارت ديگر، حضرت امير عليه السلام به معاويه كه از طرف عمر و عثمان استاندار و حاكم شام بود، و آن دو را خليفه مشروع مى‏دانست، خطاب كرده و مى‏فرمايد:

اگر از نظر تو معيار مشروعيت خلافت آنان، اجتماع مهاجرين و انصار بود، همان معيار در خلافت من نيز وجود دارد.

2. از آنجا كه قصد مؤلف نهج البلاغه، نقل بخش‌هاى بليغ سخنان حضرت بوده؛ از اين رو، بخشى از اين نامه را نقل نكرده و ديگر مؤلفان؛ همانند نصر بن مزاحم و ابن قتيبه دينورى اين نامه را به صورت مبسوط نقل كرده‌اند و نكاتى در نقل آنان هست كه نشان‌دهنده حقيقت ياد شده است.

3. در آغاز نامه آمده است:

فإنّ بيعتي بالمدينة لزمتك و أنت بالشام.

همانگونه كه بيعت با ابوبكر و عمر در مدينه بود و تو در شام به آن ملتزم شدى، بايد بيعت مرا هم بپذيري.

المنقري، نصر بن مزاحم بن سيار (متوفاي212هـ) وقعة صفين، ج 1، ص 29؛ تحقيق عبدالسلام محمد هارون، ناشر: مؤسسة العربيّة الحديثة ـ بيروت؛

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 80، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م؛

الأندلسي، احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفاي: 328هـ)، العقد الفريد، ج 4، ص 309، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420هـ - 1999م؛

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 3، ص 47، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م؛

الكوفي، أبي محمد احمد بن أعثم (متوفاي 314هـ) كتاب الفتوح، ج 2 ص 494، تحقيق: علي شيري ( ماجستر في التاريخ الإسلامي )، ناشر: دار الأضواء للطباعة والنشر والتوزيع، الطبعة: الأولى، 1411 هـ؛

ابن سعد الخير، علي بن إبراهيم (متوفاى571هـ)، القرط على الكامل، ج 1، ص 112؛

ابن عساكر الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)،‌ تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 59، ص 128، تحقيق محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1995 م.

اين فرمايش حضرت، در برابر استدلال سخيف معاويه است كه دليل تسليم نشدن خويش در برابر حضرت را، سرپيچى مردم شام از بيعت با حضرت عنوان كرده بود:

وأما قولك أنّ بيعتي لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم يدخلوا فيها كيف وإنّما هي بيعة واحدة، تلزم الحاضر والغائب، لا يثنى فيها النظر، ولا يستانف فيها.

اما گفتار تو كه به خاطر بيعت نكردن اهل شام، خلافت مرا زير سؤال بردى، سخنى بى اساس و سخيف است؛ زيرا بيعتى كه با خليفه مسلمين در مركز حكومت اسلامى انجام مى‏گيرد، رعايت آن بر تمام حاضران و غائبان لازم است و كسى حق ندارد در آن تجديد نظر كند و يا بيعتى جديد را از سر گيرد.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 14، ص 24، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

4. امام عليه السلام در بخش پايانى نامه، داستان بيعت شكنى طلحه و زبير را گوشزد نموده و سپس از معاويه مى‌خواهد همانند ساير مسلمان‌ها در برابر حكومت، سر تسليم فرود آورد و خود را گرفتار ننمايد و در غير اين صورت با وى به ستيز خواهد برخاست:

وإن طلحة والزبير بايعانى ثم نقضا بيعتى، وكان نقضهما كردّهما، فجاهدتهما. على ذلك حتى جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم كارهون. فادخل فيما دخل فيه المسلمون، فإن أحب الأمور إلى فيك العافية، إلا أن تتعرض للبلاء. فإن تعرضت له قاتلتك واستعنت اللّه عليك.

طلحه و زبير با من بيعت كردند، سپس بيعتشان را گسستند، با آن دو پيكار كردم تا حق آشكار شد؛ اگر چه آنان دوست نداشتند؛ پس تو هم اى معاويه به آن چه مسلمانان پذيرفته‌اند وارد شود؛ چون دوست دارم تو در سلامت باشى و اگر دست به فتنه و آشوب زدي، به يارى خداوند با تو خواهم جنگيد.

اگرعلي عليه السلام بيعت با خلفاى سه گانه را دليل بر مشروعيت خلافت آنان ‌مى‌دانست، چرا خودش از بيعت كردن با آنان امتناع كرد؟

اين كه امام عليه السلام با آنان بيعت نكرده است، از قطعيات تاريخ است كه حتى در صحيح‌ترين كتاب‌هاى اهل سنت نيز به آن اعتراف شده است.

محمد بن اسماعيل بخارى مى‌نويسد:

وَعَاشَتْ بَعْدَ النبي (ص) سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا ولم يُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّى عليها وكان لِعَلِيٍّ من الناس وَجْهٌ حَيَاةَ فَاطِمَةَ فلما تُوُفِّيَتْ اسْتَنْكَرَ عَلِيٌّ وُجُوهَ الناس فَالْتَمَسَ مُصَالَحَةَ أبي بَكْرٍ وَمُبَايَعَتَهُ ولم يَكُنْ يُبَايِعُ تِلْكَ الْأَشْهُرَ....

فاطمه زهرا [ سلام الله عليها ] پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شش ماه زنده بود، هنگامى كه از دنيا رفت، شوهرش او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را خبر نكرد و خود بر او نماز خواند. وتا زما نى كه فاطمه زنده بود، علي [ عليه السلام] در ميان مردم احترام داشت؛ اما هنگامى كه فاطمه از دنيا رفت، مردم از او روى گرداندند، و اين جا بود كه علي با ابوبكر مصالحه و بيعت كرد. علي عليه السلام در اين شش ماه كه فاطمه زنده بود، با ابوبكر بيعت نكرد.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

البته توجه به اين نكته ضرورى است كه بيعت علي عليه السلام از روى ميل و اختيار نبوده؛ بلكه با زور و اجبار بوده است؛ چنانچه خود حضرت در نهج البلاغه نامه 28 مى‌فرمايد:

إنّي كنت أقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتى أبايع.

مرا از خانه‌ام كشان كشان به مسجد بردند تا بيعت كنم؛ همان‌گونه‌ كه شتر را مهار مى‌زنند و هر گونه گريز و اختيار را از او مى‌گيرند.

و جالب اين است، هنگامى كه اميرمؤمنان عليه السلام وارد مسجد شد، گفتند با ابوبكر بيعت كن. حضرت فرمود: اگر من بيعت نكنم، چه مى‌شود؟ گفتند: قسم به خدايى كه شريك ندارد، گردنت را مى‌زنيم. حضرت فرمود: در اين هنگام بنده خدا و برادر پيامبر را كشته‌ايد. ابوبكر ساكت شد و چيزى نگفت.

فقالوا له: بايع. فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟! قالوا: إذا والله الذي لا إله إلا هو نضرب عنقك! قال: إذا تقتلون عبد الله وأخا رسوله. وأبو بكر ساكت لا يتكلم.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م

و از آن هم جالب تر اين که در اثبات الوصيه مسعودى آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام را كشان كشان نزد ابوبكر بردند و گفتند: بايد بيعت كني. علي عليه السلام دستش را محكم بسته بود و باز نمى‌شد. جمعيت حاضر كوشيدند تا دست آن حضرت را باز كنند نتوانستند. ابوبكر خودش جلو آمد و دست خود را روى دست اميرمؤمنان عليه السلام كشيد.

فروي عن عدي بن حاتم أنه قال: والله، ما رحمت أحدا قط رحمتي علي بن أبي طالب عليه السلام حين اتى به ملببا بثوبه يقودونه إلى أبي بكر وقالوا: بايع، قال: فإن لم أفعل؟ قالوا: نضرب الذي فيه عيناك، قال: فرفع رأسه إلى السماء، وقال: اللهم إني اشهدك أنهم أتوا أن يقتلوني فإنى عبد الله وأخو رسول الله، فقالوا له: مد يدك فبايع فأبى عليهم فمدوا يده كرها، فقبض على أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم يقدروا، فمسح عليها أبو بكر وهي مضمومة....

از عدى بن حاتم نقل است كه گفت: سوگند به خدا! هرگز دلم براى كسى نسوخت ؛ مگر آن روزى كه علي عليه السلام را در حالى كه لباسش را روى سرش كشيده بودند، او را نزد ابوبكر آوردند و گفتند: با ابوبكر بيعت كن. گفت اگر بيعت نكنم؟! گفتند: سرت را از بدن قطع مى‌كنيم. علي سرش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو را شاهد مى‌گيرم كه اينان تصميم بر قتل من داردند در حالى كه من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم.

به علي گفتند: دستت را بياور و بيعت كن،‌ علي اعتنا نكرد،‌ دستش را به زور جلو آورند، مشتش را گره كرد، حاضران نتوانستند دستش را باز كنند،‌ به ناچار ابوبكر دستش را روى دست گره شده علي (عليه السلام) كشيد.

المسعودي، أبو الحسن على بن الحسين بن على (متوفاي346هـ)، إثبات الوصية، ص146.

امام عليه السلام، سيره شيخين را غير مشروع مي دانست.

اگر علي عليه السلام خلافت آنان را مشروع مى‌دانست، چرا در روز شوراى شش نفره هنگامى كه سه بار به حضرت پشنهاد دادند كه بر طبق سنت ابوبكر و عمر رفتار كند تا با او بيعت كنند، حضرت با قاطعيت تمام رد نموده و اعلام کرد معيار و ملاك حكومت من فقط كتاب خدا و سنّت پيامبر است و با وجود اين دو، نيازى به ضميمه كردن سيره ديگرى نيست.

يعقوبي، تاريخ نويس معروف اهل سنت اين قضيه را اين‌گونه نقل مى‌كند:

وخلا بعلي بن أبي طالب، فقال: لنا الله عليك، إن وليت هذا الامر، أن تسير فينا بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال: أسير فيكم بكتاب الله وسنة نبيه ما استطعت. فخلا بعثمان فقال له: لنا الله عليك، إن وليت هذا الامر، أن تسير فينا بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال: لكم أن أسير فيكم بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر، ثم خلا بعلي فقال له مثل مقالته الأولى، فأجابه مثل الجواب الأول، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقالة الأولى، فأجابه مثل ما كان أجابه، ثم خلا بعلي فقال له مثل المقالة الأولى، فقال: إن كتاب الله وسنة نبيه لا يحتاج معهما إلى إجيرى أحد. أنت مجتهد أن تزوي هذا الامر عني. فخلا بعثمان فأعاد عليه القول، فأجابه بذلك الجواب، وصفق على يده.

عبد الرحمن بن عوف نزد علي بن ابوطالب عليه السلام آمد و گفت: ما با تو بيعت مى‌كنيم به شرطى كه به كتاب خدا، سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني. امام فرمود: من فقط بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر؛ تا اندازه‌اى كه توان دارم رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن بن عوف نزد عثمان رفت و گفت: ما با تو بيعت مى‌كنيم به شرطى كه به كتاب خدا، سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني. عثمان در پاسخ گفت: بر طبق كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر با شما رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن دو باره نزد امام رفت و همان پاسخ اول را شنيد، دو باره نزد عثمان رفت و بازهم همان سخنى را گفت كه بار اول گفته بود. براى بار سوم نزد علي عليه السلام رفت و همان پيشنهاد را داد، امام عليه السلام فرمود:

چون كتاب خدا و سنت پيامبر در ميان ما هست، هيچ نيازى به عادت و روش ديگرى نداريم،‌ تو تلاش مى‌‌كنى كه خلافت را از من دور كني.

براى بار سوم نزد عثمان رفت و همان پيشنهاد اول را داد و عثمان هم همان پاسخ اول را داد. عبد الرحمن دست عثمان را فشرد و اورا به خلافت بر گزيد.

اليعقوبي، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (متوفاي292هـ)، تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 162، ناشر: دار صادر – بيروت.

احمد بن حنبل نيز در مسندش قضيه را از زبان عبد الرحمن بن عوف اين گونه روايت مى‌كند:

عن أبي وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا رضي الله عنه قال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك على كتاب الله وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضي الله عنهما قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضي الله عنه فقبلها.

أبو وائل مى‌گويد: به عبد الرحمن بن عوف گفتم: چطور شد كه با عثمان بيعت و علي را رها كرديد؟ گفت: من گناهى ندارم، من به علي (عليه السلام) گفتم كه با تو بيعت مى‌كنم به شرطى كه به كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر رفتار كني، علي (عليه السلام) فرمود: برآن چه در توانم باشد، بيعت مى‌كنم. به عثمان پشنهاد دادم،‌ او قبول كرد.

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 1، ص 75 ، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 5، ص 185، ناشر: دار الريان للتراث /‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ)، أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 4، ص 32، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م

معناى سخن امام عليه السلام اين است كه كتاب خدا و سنت رسول نقصى ندارند تا نياز باشد كه عادت و سيره كس ديگرى را به آن ضميمه كنيم؛ يعنى من سيره و روش آن‌ها را مشروع نمى‌دانم و محال است چيزى را كه جزء اسلام نبوده و در اسلام مشروعيت ندارد، وارد اسلام كنم.

عبد الرحمن بن عوف نيز كاملاً بر اين مطلب واقف بود كه علي عليه السلام چنين شرطى را نمى‌پذيرد و هرگز زير بار آن نخواهد رفت؛ از اين رو، اين پشنهاد را داد تا عملاً خلافت را از امام دور كرده باشد و آن را به كسى واگذارد كه پيش از آن جامه خلافت را براى او دوخته بودند.

اگر اميرمؤمنان عليه السلام خلافت و سيره و روش آن دو را مشروع مى‌دانست، به طور قطع در آن موقعيت حساس پشنهاد عبد الرحمن بن عوف را رد نمى‌كرد تا مجبور نباشد بيش از دوازده سال ديگر خانه نشين باشد.

و باز حتى در زمان حكومت ظاهرى خودش، هنگامى كه ربيعة بن ابوشداد خثعمى گفت: درصورتى بيعت خواهم كرد كه بر طبق سنت ابوبكر و عمر رفتار كني، حضرت نپذيرفت و فرمود:

ويلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يكونا على شئ من الحق فبايعه....

واى بر تو! اگر ابوبكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) عمل كرده باشند، چه ارزشى مى‌تواند داشته باشد؟.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، تاريخ الطبري، ج 3، ص 116، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

الشيباني، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم (متوفاي630هـ)، الكامل في التاريخ، ج 3، ص 215، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

آيا علي عليه السلام معتقد به خلافت شورايى بود؟

 واما اين سخن علي عليه السلام:

وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا.

 گرچه برخى به اين فراز از سخن حضرت براى مشروعيت بخشيدن به خلافت نشات گرفته از شوراى مهاجران وانصار استدلال نموده‏اند؛ ولى كاملا اشتباه و نادرست است؛ زيرا طرف سخن علي (عليه السلام) معاويه است كه مى‏خواهد با عدم شركت خود و ديگر طلقاء، بيعت حضرت را زير سؤال ببرد حضرت در اين نامه مى‏فرمايد:

وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ.

 اگر بر فرض، انتخاب خليفه بر اساس شورا هم باشد، شورا حق مسلم مهاجرين و انصار است و تو نه از انصارى و نه از مهاجرين؛ بلكه در سال فتح مكه ودر زير سايه شمشير آن هم به ظاهر اسلام آوردى.

علي عليه السلام در قضيه جنگ صفين در رابطه با ياران معاويه صراحتا مى‏فرمايد:

فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ.

قسم به خدايى كه دانه را شكافت، و پديده‏ها را آفريد، آن‌ها اسلام را نپذيرفتند؛ بلكه به ظاهر تسليم شدند، و كفر خود را پنهان داشتند، آنگاه كه ياورانى يافتند آن را آشكار ساختند.

نهج البلاغه، خطبه 16.

عمار ياسر، يار باوفاى امير المؤمنبن نيز با تبعيت از امام مى‏گويد:

واللّه ما أسلموا، ولكن استسلموا وأَسَرُّوا الْكُفْرَ فَلَمَّا رأوا عليه أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ.

به خدا سوگند اين‏ها إسلام نياوردند؛ بلكه به ظاهر تسليم شدند و آنگاه كه نيرو يافتند، كفر خود را اظهار نمودند.

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 1، ص 113، ناشر: دار الريان للتراث /‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

و از طرفى با فتح مكه هجرت پايان پذيرفت و هجرت و مهاجر، به معناى مورد نظر ما وجود نداشت؛ بخارى از رسول اكرم صلى الله عليه وآله نقل كرده است كه فرمود:

لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ فَتْحِ مَكَّةَ.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1120، ح2913، كتاب الجهاد والسير، ب 194، باب لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

و از قول عائشه نيز نقل كرده است كه گفت:

انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ مُنْذُ فَتَحَ اللَّهُ عَلَى نَبِيِّهِ صلى الله عليه وسلم مَكَّةَ.

از روزى كه خداوند مكه را براى‏ پيامبرش فتح نمود، ديگر هجرت قطع شد و پايان گرفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1120، ح2914، كتاب الجهاد والسير، ب 194، باب لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

خلافت ابوبكر فلته و امر ناگهانى بود:

در داستان به خلافت رسيدن ابوبكر كه شورايى در كار نبود؛ بلكه بنا به تصريح شخص ابوبكر:

وقد كانت بيعتي فلتة وذلك أني خشيتُ الفتنة

بيعت من يك امر ناگهانى و اتفاقى بيش نبود؛ ولى خداوند ما را از شر او حفظ نمود و به خاطر جلوگيرى از فتنه به قبول خلافت تن دادم.

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ) أنساب الأشراف، ج 1، ص 255؛

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي942هـ)، سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد، ج 12، ص 315، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ.

و نيز اعتراف عمر:

فَوَاللَّهِ ما كانت بَيْعَةُ أبي بَكْرٍ الا فَلْتَةً.

به خدا سوگند كه بيعت با ابوبكر ناگهانى بود.

و در ادامه مى‌گويد:

إنما كانت بَيْعَةُ أبي بَكْرٍ فَلْتَةً....

بيعت با ابوبکر، امرى ناگهانى بود.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 6، ص 2505، ح6442، كتاب المحاربين، بَاب رَجْمِ الْحُبْلَى في الزِّنَا إذا أَحْصَنَتْ، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

خلافت از نگاه علي عليه السلام:‏

حضرت امير (عليه السلام) معتقد به خلافت انتصابى است و خلافت انتخابى را مخالف كتاب و سنت مى‏داند، اين نکته در جاى جاىِ نهج البلاغه به چشم مى‏خورد.

در خطبه دوم نهج البلاغه، خلافت را ويژه آل محمد (عليهم السلام) دانسته و وصيت پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله را گواه بر ادعاى خويش بيان مى‏كند:

ولهم خصائصُ حقِّ الولاية، وفيهم الوصيّةُ والوِراثةُ.

ولايت حق مسلم آل محمد است، و اين ها وصى و وارث رسول اكرم صلى الله عليه وآله هستند.

نهج البلاغة، خطبه دوم.

و در نامه خود به مردم مصر مى‏نويسد:

فو اللّه ماكان يُلْقَى في رُوعِي ولا يَخْطُرُ بِبالي أنّ العَرَب تُزْعِجُ هذا الأمْرَ من بعده صلى اللّه عليه وآله عن أهل بيته، ولا أنّهم مُنَحُّوهُ عَنّي من بعده.

به خدا سوگند باور نمى كردم، و به ذهنم خطور نمى‏كرد كه ملت عرب اين چنين به سفارش هاى رسول اكرم پشت پا زده، و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد.

نهج البلاغة، نامه شماره 62، نامه به مالك اشتر.

و در خطبه 74 مى‏فرمايد:

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي وَ وَ اللَّهِ لاسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلا عَلَيَّ خَاصَّةً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

همانا مى‌دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم، سوگند به خدا! به آنچه انجام داده ايد گردن مى‏نهم، تا هنگامى كه اوضاع مسلمين روبراه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به ديگرى ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زيورى كه در پى آن حركت مى‌كنيد، پرهيز مى‌كنم.

على عليه السلام خلافت ابو بكر را حكومتي استبدادى مى‏دانست:

حضرت امير عليه السلام خلافت خلفا را مبتنى بر اساس دموكراسى نمى‏داند؛ بلكه صراحت دارد كه حكومت را به استبداد قبضه كردند؛ ولذا خطاب به ابوبكر فرمود:

وَلَكِنَّكَ اسْتَبْدَدْتَ عَلَيْنَا بِالْأَمْرِ وَكُنَّا نَرَى لِقَرَابَتِنَا من رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم نَصِيبًا.

تو به زور بر ما مسلط شدي، و ما بخاطر نزديك بودن به رسول اكرم (ص) خود را سزاوار تر به خلافت مى‌ديديم.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

على عليه السلام عمر را شايسته خلافت نمى‏دانست:

خبر جانشينى عمر به وسيله ابوبكر بار ديگر علي عليه السلام را وادار به موضع گيرى كرد؛ چرا كه آنان ادعا مى‌كردند كه بايد انتخاب خليفه شورايى باشد نه با نصب خليفه پيشين، ولذا باز هم طبق نقل ابن سعد در كتاب طبقات، اعتراض شديد خود را با صراحت اعلام مى‏كند.

عن عائشة قالت لما حضرت أبا بكر (متوفاي استخلف عمر فدخل عليه علي وطلحة فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربك قال بالله تعرفاني لأنا أعلم بالله وبعمر منكما أقول استخلفت عليهم خير أهلك.

عائشه نقل مى‌گويد: در واپسين لحظات زندگى ابوبكر، علي (عليه السلام) و طلحه نزد او رفتند و از وى پرسيدند: چه كسى را خليفه خود قرار داده‏اى؟

پاسخ داد: عمر را.

 به وى گفتند: پاسخ خداوند را چه خواهى داد.

 پاسخ داد: شما مى‌خواهيد خدا را به من معرفى كنيد، من به خدا و عمر از شما آگاه ترم، اگر به ملاقات خداوند بروم خواهم گفت: كه بهترين بنده تو را براى خلافت انتخاب كردم.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 274، ناشر: دار صادر - بيروت؛

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛

ابن عساكر الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)،‌ تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 44، ص 251، تحقيق محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1995م.

حسن بن فرحان مالكى پس از نقل اين حديث مى‌گويد:

وهذه قد رواها ابن عساكر بسند صحيح من طريق الضحاك بن مخلد ( صاحب السنة ) عن عبيد الله بن أبي زياد ( وهو صدوق ) عن يوسف بن ماهك ( وهو ثقة معروف ) عن عائشة فهذا إسناد صحيح وأقل رجاله توثيقا هو ابن أبي زياد وهو ( صدوق ).

اين روايت را ابن عساكر با سند صحيح از طريق ضحاک بن مخلد از عبيد الله بن ابوزياد از يوسف بن ماهک از عائشه نقل کرده است؛ و ضعيف‌ترين شخص در اين روايت ابن أبي زياد است که او نيز راستگوست.

المالكي، حسن بن فرحان، نحو إنقاذ التاريخ الإسلامي، ص266.

اعتراض شديد على عليه السلام به انتخاب عثمان‏:

 پس از عمر بن خطاب خلافت بر اساس سفارش و برنامه هاى حساب شده به عثمان مى‌رسد، علي عليه السلام باز هم با مخالفت خويش دستگاه حاكميت خلافت را به چالش مى‌كشد و آنقدر اصرار و پافشارى مى‌كند كه عبد الرحمن بن عوف او را تهديد به قتل مى‏كند:

قال عبد الرحمن بن عوف: فلا تجعل يا علي سبيلاً إلى نفسك، فإنّه السيف لا غير.

عبد الرحمن بن عوف گفت: اى علي! راه براى كشتن خويش باز نكن كه شمشير در بين است نه چيز ديگري.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 27، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

و از قضيه شوراى شش نفره عمر به شدت مى‏نالد و فرياد بر مى‏آورد:

فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.

پناه به خدا از اين شورا! در كدام زمان من با اعضاء شورا برابر بودم كه هم اكنون مرا همانند آن‌ها پندارند و در صف آن‌ها قرارم دهند، ناچار، باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم، يكى از آن‌ها با كينه‏اى كه از من داشت روى برتافت و ديگرى دامادش را بر حقيقت برترى داد و اغراض ديگرى كه يادآورى آن مناسب نيست.

تا آن كه سومى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود، و خويشاوندان پدرى او از بنى اميه بپا خاستند، و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه‏اى كه به جان گياه بهارى بيافتد، عثمان آن قدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد، و اعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت.

نهج البلاغه، خطبه 3.

گفتگوي عمر با على عليه السلام وعباس:

عمر بن خطاب از موضع گيرى اميرمؤمنان عليه السلام، در برابر خلافت ابوبكر و خودش به درستى آگاه بود و مى‌دانست كه از نگاه علي هر دو نفر غاصب خلافت هستند، ولذا در محاجه و گفتگويى كه با آن حضرت وعباس عموى وى دارد، راز دل علي را بيان مى‌كند.

مسلم در روايتى اين گفتگو را اين گونه نقل مى‌كند ومى‏نويسد:

فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه... فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً! واللّه يعلم أنّي لصادق، بارّ، تابع للحقّ!.

عمر گفت: پس از رحلت پيامبر (ص)، ابوبكر گفت: من جانشين رسول خدا (ص) هستم، و شما دو نفر (علي و عباس) ابوبكر را دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن دانستيد، و پس از درگذشت ابوبكر، گفتم: من خليفه پيامبر و ابوبكر هستم، شما باز هم مرا دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن دانستيد، و خدا مى‌داند كه من راستگو، نيكوكار، و پيرو حق مى‌باشم.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

على عليه السلام خلفا را غاصب مى‏دانست:

علي عليه السلام براى خلافت خلفا مشروعيتى قائل نبود و آنان را غاصب خلافت كه حق خود او بود مى‏دانست، ولذا در نامه‌اى به عقيل مى‏نويسد:

فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي.

خدا قريش را به كيفر زشتيهايشان عذاب كند، آن‌ها پيوند خويشاوندى مرا بريدند، و حكومت فرزند مادرم را از من ربودند.

نهج البلاغة، نامه 36.

و در نقل ابن ابى الحديد آمده است كه آن حضرت فرمود:

وغصبوني حقي، وأجمعوا على منازعتي أمرا كنت أولى به.

قريش حق مرا غصب كردند و در امر خلافت كه از همه شايسته‏تر بودم با من به نزاع برخاستند.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 62، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

بنا بر نقل ابن قتيبه هنگامى كه ابوبكر قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و به او گفت:

يدعوكم خليفة رسول الله (ص)

خليفه پيامبر تو را احضار كرده است.

 علي عليه السلام در پاسخ فرمود:

لسريع ما كذبتم على رسول الله (ص)

چه زود بر پيامبر گرامى (ص) دروغ بستيد و خود را خليفه او ناميديد.

ثمّ قال أبو بكر: عد إليه فقل: أمير المؤمنين يدعوكم، فرفع علي صوته فقال: سبحان الله لقد ادعى ما ليس له.

ابو بكر براى مرتبه دوم قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و گفت: به او بگو: اميرمؤمنان تو را احضار كرده است. علي عليه السلام با شنيدن اين سخن فرياد بر آورد: سبحان اللّه چه ادعاى بى جايى كرده است.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

آيا با توجه به نكات هفتگانه ياد شده، باز هم جاى آن دارد كه بگوييم علي عليه السلام به نقش شورا در خلافت عقيده داشت و خلافت خلفاى پيشين را مشروع مى‏دانست؟!!

آيا إجماع صحابه دليل بر رضايت خداوند است؟

 اما نسبت به اين سخن علي عليه السلام كه مى‏فرمايد:

فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا.

 پس اگر مهاجرين و انصار امامت كسى را پذيرفته و او را امام خود خواندند، خشنودى خدا هم در آن است.

آقايان اهل سنت نمى‏توانند به اين فراز از سخن حضرت امير عليه السلام براى اثبات حقانيت خلافت خلفا استدلال نمايند؛ زيرا:

أوّلاً: در برخى از نسخه‌هاى نهج البلاغه بجاى جمله «كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا»؛ عبارت «كَانَ ذَلِكَ رِضًا» بدون ذكر كلمه «لِلَّهِ» آمده است‏.

( رجوع شود به نهج البلاغة چاپ: مصر، قاهره).

 يعنى اگر مهاجرين و انصار كسى را براى خلافت برگزيدند، دليل بر رضايت آنان بر اين انتخاب مى‏باشد و اين بيعت با زور و شمشير صورت نگرفته است.

 ثانياً: بر فرض اين كه كلمه «للّه» نيز در خطبه وجود داشته باشد، معنايش اين است كه انتخاب با مشاركت همه مهاجران و انصار از جمله حضرت علي، صديقه طاهره، حسن و حسين عليهم السلام صورت گرفته باشد و فردى را به امامت و رهبرى برگزينند، كه در اين صورت دليل بر رضايت خداوند خواهد بود؛ ولى به شهادت تاريخ و گواهى اسناد، در هيچ يك از انتصاب‌ها و يا انتخاب‌هاى مربوط به جانشيني، خاندان پيامبر و ياران و پيروان آنان حضور و مشاركت نداشته اند.

آيا فاطمه زهرا (سلام الله عليها) با ابوبكر بيعت كرد؟

شما ادعا مى‌كنيد كه انتخاب خلفا با اجماع و رضايت همه اصحاب صورت گرفته است؛ پس نارضايتى فاطمه دخت گرامى و تنها يادگار رسول خدا صلى الله عليه وآله را چگونه تفسير مى‌كنيد؟ مگر نه اين است كه صديقه طاهره بنا به روايات صحيح رضايت او رضايت پيامبر و غضب او غضب پيامبر مى‏باشد كه بنا به نقل حاكم نيشابورى رسول خدا (ص) به فاطمه زهرا (س) فرمود:

إنّ اللّه يغضب لغضبك، ويرضى لرضاك.

خدا به غضب تو غضباك و به رضايت تو راضى مى‏شود.

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه.

اين روايت صحيح است ولى بخارى و مسلم آن را ذكر نكرده‏اند.

النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 167، تحقيق مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م

هيثمى پس از نقل روايت مى‌گويد:

رواه الطبراني وإسناده حسن.

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9، ص 203، ناشر: دار الريان للتراث /‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

 و به نقل بخارى حضرت فرمودند:

فاطمة بَضْعَة منّى فمن أغضبها أغضبني.

فاطمه پاره تن من است و هر كس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1374، ح 3556، بَاب مَنَاقِبِ فَاطِمَةَ عليها السَّلَام، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 – 1987.

و به نقل مسلم نيشابوري، حضرت فرمود:

إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا.

فاطمه پاره تن من است و آنچه او را اذيت كند مرا اذيت‏ کرده است.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 4، ص 1903، ح2449، كتاب فضائل الصحابة رضى الله تعالى عنهم، ب 15، باب فَضَائِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ النَّبِيِّ عَلَيْهَا الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

شكى نيست كه حضرت زهرا (س) نه تنها با ابوبكر بيعت نكرد؛ بلكه در حال غضب و خشم و قهر دار فانى را وداع نمود.

 بخارى مى‌نويسد:

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ فلم تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حتى تُوُفِّيَتْ.

فاطمه دختر رسول خدا از ابوبكر ناراحت و از وى روى گردان شد و اين ناراحتى ادامه داشت تا از دنيا رفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3،‌ ص 1126، ح2926، باب فَرْضِ الْخُمُسِ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

 و بنا به وصيت آن حضرت، علي عليه السلام بر بدنش شب نماز خواند و بدون آگاهى و اطلاع ابوبكر او را دفن كرد.

فلما تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا ولم يُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّى عليها

هنگامى كه فاطمه (س) از دنيا رفت همسرش علي شبانه او را دفن كرد و به ابوبكر خبر نداد و خودش بر بدن فاطمه نماز خواند.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

آيا على عليه السلام در ميان مهاجرين و انصار بود؟

 مگر نه اين است كه علي عليه السلام بنا به نقل بخارى و مسلم تا مدت 6 ماه از بيعت با ابوبكر خود دارى نمود:

وعاشت بعد النبي صلى الله عليه وسلم، ستة أشهر... ولم يكن يبايع تلك الأشهر.

حضرت فاطمه پس از رحلت پيامبر شش ماه زند بود و در طول اين مدت علي عليه السلام با ابوبكر بيعت ننمود.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

آيا بيعت ننمودن علي عليه السلام دليل بر عدم مشروعيت خلافت ابوبكر نيست؟

مگر بنى هاشم به تبعيت از علي عليه السلام از بيعت خود دارى نكردند؟

بنا به نقل عبد الرزاق، استاد بخارى، نه امير مؤمنان عليه السلام تا شش ماه بيعت كرد و نه هيچ يك از بنى هاشم:

فقال رجل للزهري: فلم يبايعه عليّ ستة أشهر؟ قال: لا، ولا أحد من بني هاشم.

مردى به زهرى گفت: آيا درست است كه علي در طول شش ماه بيعت نكرد؟ پاسخ داد: علي و هيچيك از بنى هاشم در طول اين مدت بيعت نکردند.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 5، ص 472، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ؛

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 236، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

الاسفرائني، الإمام أبي عوانة يعقوب بن إسحاق (متوفاي: 316هـ)، مسند أبي عوانة، ج 4، ص 251، : ناشر: دار المعرفة – بيروت.

مگر آقاى ابن حزم از عالمان بزرگ اهل سنت نمى‏گويد:

وَلَعْنَةُ اللَّهِ على كل إجْمَاعٍ يَخْرُجُ عنه عَلِيُّ بن أبي طَالِبٍ وَمَنْ بِحَضْرَتِهِ من الصَّحَابَةِ

لعنت خداوند بر هر اجماعى كه علي بن ابوطالب بيرون از آن باشدو صحابه‌اى كه در خدمت او هستند، در آن اجماع نباشند.

إبن حزم الظاهري، علي بن أحمد بن سعيد أبو محمد (متوفاي456هـ)، المحلى، ج 9، ص 345، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت.

نتيجه:

امير مؤمنان عليه السلام نه معتقد به خلافت انتخابى و شورايى است و نه اجماع مهاجرين و انصار را دليل رضايت خداوند مى‌داند؛ بلكه با استفاده از قاعده الزام كسى را كه معتقد به خلافت انتخابى بود و بيعت مهاجرين و انصار را دليل مشروعيت خلافت مى‌دانست محكوم مى‌كند و به معاويه فهماند كه حتى بر مبناى پذيرفته شده خودت بازهم حق ندارى كه از بيعت با من سر پيچى كني.

  منبع :گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منزلت و جایگاه حضرت فاطمه(س) نزد علی(ع) به روایت نهج‌البلاغه

معمولاً سنتی که در بازشناسی حیات و شخصیت معصومین بزرگوار معمول مرسوم است، عمدتاً با تکیه بر روش‌های تاریخ شناسی و بهره‌مندی از متون دینی انجام یافته است.
با توجه به تناقضات موجود در متون تاریخی شاید متون دینی و به تبع آن احادیث و سخنان حضرات معصومین بهترین پاسخ ما در بازشناسی شخصیتی بزرگ و بی‌نظیر در تاریخ بشریت و اسوه و الگوی همه انسان‌های کمال خواه و حقیقت جو است، شخصیتی همچون حضرت زهرا(س) که به زعم تمامی‌علمای سنی و شیعه شخصیت علمی، اجتماعی و معنوی ایشان آن‌قدر عمیق و ژرف است که باید اعتراف کرد. خلاصه کردن اوصاف بارز سرور زنان عالم در یک وجیزه کاریست ناشدنی و محال، لیکن در جهت شناساندن شخصیت اسطوره‌وار و بلند ایشان باید هر کس به‌اند‌ازه خود بکوشد، پس حاصل این تلاش را به آئینه افتادگی، عاطفه و پارسایی زهرای مرضیه تقدیم می‌کنم که برایش همه رنج بود و وجودش برای همه سراسر مهر و بخشش.
فاطمه زهرا(س) نزد علی‌بن ابی‌طالب(ع) از منزلت والایی برخوردار بوده است که به لحاظ کثرت سخنان امیرالمؤمنین(ع) در این مورد آن‌ها را به چند بخش تقسیم می‌کنیم و هر کدام را تحت عنوان خاصی ارائه می‌دهیم:
فاطمه(س) همسر علی(ع)
پیامبر فرمود: «در مسئله ازدواج فاطمه(س) منتظر وحی و پیام الهی ماندم».۱
و بالاخره دستور خداوند این بود که کفو او علی(ع) است. در کتاب تذکره الخواص آمده است «ابوبکر نزد پیامبر از فاطمه(س) خواستگاری کرد و پیامبر(ص) فرمود او کوچک است و من منتظر فرارسیدن سن ازدواج او هستم. ابوبکر عمر را دید و او را از جریان آگاه کرد  عمر خواستگاری کرد و پیامبر او را نیز رد کرد و پس از آن‌ها علی(ع) از فاطمه(س) خواستگاری نمود و پیامبر(ص) فرمود خدا به من امر کرد تا او را به ازدواج تو درآورم وپس علی شتر و برخی لوازم خود را فروخت و با فاطمه ازدواج کرد».۲
برخی راویان از علی(ع) نقل کرده‌اند که درباره خواستگاری از فاطمه(س) فرمود:
«به پا خاستم و گوشه‌ای از عبای خود را بر دوش‌اند‌اختم در حالی که گوشه‌ای دیگر آن روی زمین کشیده می‌شد. خدمت پیامبر(ص) رسیدم و روی زمین نشستم. عرض کردم یا رسول‌الله پیش قدمی‌مرا در اسلام می‌دانی و… رسول خدا(ص) فرمود: ای علی منظورت چیست؟ عرض کردم فاطمه را به ازدواج من درآور.
آن حضرت فرمود: چه امکاناتی داری؟
عرض کردم: اسب و زره. فرمود اسب را لازم داری ولی زره را بفروش».۳
بدین ترتیب محمد(ص) دستور خدا مبنی بر ازدواج علی(ع) و فاطمه(س) را به انجام رساند و زندگی مشترک این دو بزرگوار فراهم گردید.
ایشان در یک زندگی کوتاه مدت اما پربار و سرشار از معنویت، فرزندانی صالح پرورش دادند که سرمشق انسان‌های آزاده و آزادی‌خواه شدند.
فاطمه(س) بهترین زنان عالم
یکی از دلایل امیرالمؤمنین در احتجابی که علیه معاویه بدان چنگ می‌زد این است که «منا خیر نساء العالمین و منکم حماله الحطب»، (بهترین زنان از ما و آن هیزم کش جهنم از آن شماست).۴
این بهترین زن کسی جز حضرت فاطمه(س) نیست. برای همین است که آن حضرت ضمن اشعاری به وصف فضایل حضرت زهرا(س) پرداخته است که به برگزیده‌ای از آن‌هااشاره می‌کنیم:
فاطمه ذات المجد و الفیض             یا بنت خیر الناس اجمعین۵
ای فاطمه! صاحب مجد و عظمت و دانش، ای دختر بهترین مردم!
فاطمه بنت السیدالکریم                بنت نبی لیس بالذمیم۶
فاطمه دختر سید بزرگوار و دختر پیامبری است که هیچگونه ناپسندی در وی نیست.
و نیز:
انا للفخر الیها و بنفسی اتقیها        نعمه من سامک السمع بما قد خفیها
من به فاطمه و پرهیزگاری او مباهات می‌کنم. او نعمتی است آسمانی که نصیب من شده است.
لن تری فی حومه الهیجاء لی فیکم شبیهاً    ولی السبقه فی الاسلام طفلاً و وجیهاً
در محیط عرب، برای خود شبیهی نیافتم و من در اسلام از دوران کودکی بر همه پیشی گرفتم.
ولی القربه ان قام شریف ینتمیها     رقنی بالعلم رقاً فیه قد صرت فقیهاً
برای من است خویشاوندی و شرفی که با فاطمه دارم، مرا از سرچشمه علم سیراب کرده و مرحله‌ی دانشمندی سازنده است.
ولی الفخر علی الناس بعرس و بنیها                        ثم فخری برسول الله از زوجنیها۷

من بر مردم جهان فخر می‌کنم به داشتن چنین همسر و فرزندانی و نیز به پیامبر افتخار می‌کنم که همسری فاطمه را برای من برگزید.
آغاز زندگی مشترک
زندگی مشترک علی و فاطمه با تفاهم همه جانبه شروع شد و این روند تا پایان این زندگی مشترک ادامه یافت. امیرالمؤمنین(ع) در این باره می‌فرمایند: «به خدا سوگند در سراسر زندگی مشترک با فاطمه(س) تا آنگاه که خدای عزیز و جلیل او را قبض روح فرمود هرگز او را خشمگین نساختم و بر هیچ کاری او را اکراه و اجبار نکردم. او نیز هرگز مرا خشمگین نساخت و نافرمانی من نکرد هروقت به او نگاه می‌کردم رنج‌ها و‌اند‌وه‌هایم برطرف می‌شد».۸
درک متقابل از اساسی‌ترین ویژگی‌های این زندگی مشترک بود. از ابوسعید خدری نقل شده:
«روزی حضرت علی(ع) گرسنه شد و به حضور حضرت فاطمه(س) آمد و گفت: ای فاطمه! آیا طعامی‌داری؟ فاطمه(س) عرض کرد نه، سوگند به خدایی که پدرم را به مقام نبوت گرامی‌داشت، تو را به مقام وصایت اکرام نمود، هیچ غذایی نزد من نیست و دو روز است که از آن بی‌بهره‌ایم. اگر غذایی داشتم قطعاً تو را بر خودم و پسرانم حسن وحسین(ع) مقدم می‌داشتم.

علی(ع) فرمود: ای فاطمه! چرا به من خبر ندادی تا غذایی برای شما تهیه کنم؟
فاطمه(س) فرمود: «یا ابا الحسن انی لاستحی من الهی ان اکلف نفسک ما لاتقدر علی»
(ای اباالحسن! من از خود شرم می‌کنم که تو را به چیزی وادارم که توان انجام آن را نداری)۹
امیرالمؤمنان درباره عظمت روحی شخصیت فاطمه(س) می‌فرماید: «پیامبر(ص) به من فرمود: ای فاطمه! هر کس بر تو درود فرستد خداوند او را می‌بخشد و در بهشت به من ملحق می‌سازد».۱۰
آن حضرت در موارد زیادی به وجود فاطمه‌ زهرا(س) مباهات و از این که پیامبر(ص) او را به دامادی انتخاب کرده و فاطمه را به او ارزانی داشته افتخار می‌کرد که در اینجا به یک مورد اشاره می‌کنیم:
«علی(ع) خطاب به ابوبکر فرمود تو را به خدا سوگند می‌دهم، رسول خدا(ص) مرا انتخاب کرد و دخترش را به ازدواج من درآورد یا دیگران را؟ ابوبکر گفت به یقین تو را»۱۱
رابطه فاطمه(س) و علی(ع) در عرصه اجتماع و سیاست
در عرصه مسایل سیاسی – اجتماعی عصر پس از پیامبر اتفاقات مهمی‌به وقوع پیوست که در مواردی واکنش علی(ع) را می‌طلبید و در برخی موارد نیز زهرای مرضیه(س) شرکت می‌جست.

در همین گیر و دار بود که گفتگوهایی بین این دو بزرگوار رخ می‌داد که ظاهربینان آن‌ها را به اختلاف آنان تعبیر کردند. در داستان فدک ذکر شده که وقتی فاطمه زهرا(س) نتوانست حق مردم را از غاصبان بستاند خطاب تندی به علی(ع) کرد و در طی آن فرمود: «ای پسر ابی‌طالب! مانند کودک در رحم مادر خود را پیچیده‌ای و گوشه نشین شده‌ای (زانو در بغل کرده‌ای) و مانند شخص متهم در کنج خانه پنهان گشته‌ای تو آن کسی بودی که شاهپرهای بازها را در هم می‌شکستی و اینک از شکستن پر مرغ‌های ناتوان در مانده شده‌ای.
این پسر ابن قحافه از روی ستم عطای پدرم و قوت فرزندانم را گرفته و با من آشکارا دشمنی می‌کند. و در سخن گفتن با کمال خشونت با من برخورد می‌کند. به طوری که فرزندان قبیله (اوس و خزرج) از یاری من دست برداشتند و مهاجران مرا یاری نکردند. همه‌ی جماعت، سر در گریبان فرو بردند و چشم‌ها را پایین‌اند‌اختند. هیچکس از من دفاع نکرد و از ظلم آنان جلوگیری ننمود».۱۲ و در فراز دیگری فرمود: «ای وای بر من در هر روز وای بر من در هر شب! که پناه من رسول خدا(ص) رحلت کرد بازویم از فراق او ناتوان گشت شکایتم را نزد پدرم می‌برم از خدا در دفع دشمن کمک می‌خواهم».۱۳

علی(ع) در جواب فاطمه(س) را به آرامش دعوت کرد و فرمود: «وای بر تو مباد. بلکه بر دشمنانت باد. ای دختر برگزیده خدا و یادگار نبوت! بر من خشم نکن! من در کار دین سستی نکرده‌ام و آن‌چه برایم مقدر بود کوتاهی ننموده‌ام… آن‌چه را که خداوند برای تو در آخرت مقرر داشته بهتر است از آن‌چه که تو را از آن بازداشته‌اند به فضل الهی امیدوار باش! و مصائب و رنج‌ها را در راه خدا به حساب بیاور».۱۴
نقل کرده‌اند که پس از این سخنان «فاطمه(س) در برابر نصیحت امیرالمؤمنان آرام شد و گفت خدا مرا کافی باشد».۱۵
باید دانست که سکوت علی(ع) و گذشتن او از حق خود و حتی فرزندانش جز برای حفظ دین نبود. او خود بر این مطلب در خطبه شقشقیه اشارت کرده است: «اوضاع را تاریک دیدم.‌اند‌یشیدم. دو راه پیش رویم بود، یا با دست بریده قیام کنم و یا شکیبایی ورزم، دیدم شکیبایی سزاوارتر است. پس صبوری نمودم بسان کسی که استخوان در گلویش و ریگ در چشمش باشد».۱۶
فاطمه زهرا(س) در موارد لازم از حق همسرش دفاع می‌کرد و سکوت را جایز نمی‌دانست: «روزی فاطمه(س) بر مرکبی سوار شد و شبانه به در خانه انصار رفت و از آنان خواست تا علی(ع) را در گرفتن حقش یاری کنند. ولی آنان به بهانه بیعت با ابوبکر در جواب گفتند: اگر زودتر آمده بودی قبول می‌کردیم. حضرت علی(ع) که همراه فاطمه(س) بود در پاسخ آنان گفت مگر می‌شد جنازه پیامبر(ص) را رها کنم و به منازعه حکومت بپردازم؟ و فاطمه(س) در تأیید سخنان او فرمود: شایسته همان بود که ابوالحسن کرد و آن‌ها هم کاری کردند که خدا از ایشان مؤاخذه خواهد فرمود».۱۷
رفتن جان از بدن
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن                من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
اگر رابطه علی(ع) و فاطمه(س) را به وحدت روح در کالبد تشبیه کنیم سخن نادرستی نگفته‌ایم. زیرا وثاقت رابطه آن دو به قدری بود که آدمی‌را به یاد این گونه تشبیه می‌اندازد. واقعیت زندگی آنان این ادعا را ثابت می‌کند که در طول زندگی مشترکشان هیچگونه اختلافی با هم نداشته‌اند و در تواریخ معتبر نیز خلاف این دیده نمی‌شود.
با این مقدمه اهمیت و بزرگی جدایی فاطمه(س) از علی(ع) محرز و آشکار می‌شود. ام‌سلمه روایت می‌کند که «وقتی خبر مرگ فاطمه(س) را به علی(ع) دادم علی گریست و آنگاه دست به کار غسل او شد بر او نماز گزارد و سرانجام در خاک دفنش کرد».۱۸
علی(ع) به هنگام دفن جان عزیزش این شعار را زمزمه می‌کرد:
لکل اجتماع من خلیلین فرقه          و کل الذی دون الفراق قلیل
اجتماع دوستان را جدایی فرا می‌رسد و هر مصیبتی به جز مرگ و فراق‌اند‌ک (و قابل تحمل) است.
و ان افتقادی فاطمه بعد احمد         دلیل علی ان لا یدوم خلیل
رفتن فاطمه بعد از وفات پیامبر دلیل آن است که هیچ دوستی نمی‌ماند.
الا ایها الموت ابذی لیس تارکی       ارحنی فقد افنیت کل خلیل۱۹
ای مرگ که رهایم نمی‌سازی، راحتم کن که هر دوستی را نابود ساختی.

ارک بصیراً بالذین احبهم                 کانک تنمو نحو هم بدلیل۲۰
تو را نسبت به آنانی که دوستشان دارم بینا می‌بینم انگارم که با رهنمایی به سوی آنان در حرکتی.
پیشتر یادآور شدیم که پیامبر(ص) و فاطمه(س) دو رکن اساسی حیات علی(ع) بودند که ابتدا پیامبر(ص) و پس از‌اند‌ک مدتی فاطمه(س) رحلت کردند.
احمد‌بن حنبل در فضایل آورده است که «وقتی پیامبر(ص) وفات کرد علی(ع) فرمود: این یکی از آن دو رکن بود و چون فاطمه(س) رخت بربست فرمود این هم رکن دیگر».۲۱
سبط ابن جوزی حنفی مذهب نقل کرده است که: «روایت شده که ملائکه فاطمه(س) را غسل دادند و نیز روایت شده اسماء بنت عمیس او را غسل داده است ولی اصح آن که حضرت علی(ع) او را غسل داده است… اگر اشکال شود که ابوحنیفه غسل زن توسط شوهرش را جایز نمی‌داند پس چگونه علی(ع) فاطمه(س) را غسل داده است؟ جواب این است که علی در این مورد استثنا است».۲۲
گفته‌‌‌‌ها‌ی علی(ع) بر سر فاطمه(س)
امیرالمؤمنان(ع) چند گفتار به هنگام وفات و دفن فاطمه(س) ایراد کرده است که نشان از ژرفای این غم جانکاه در هستی آن حضرت دارد.
«روایت شده که علی(ع) هنگام غسل فاطمه(س) می‌گفت: خدایا فاطمه کنیز تو و دختر رسول برگزیده توست. خدایا حجتش را به او تلقین کن، برهانش را بزرگ دار، درجه‌اش را عالی کن، او را با پدرش محمد(ص) همنشین گردان».۲۳
سخنرانی دیگری که علی(ع) هنگام دفن زهرای اطهر(س) ایراد کرد خطبه ۱۹۳ نهج‌البلاغه برابر (نسخه‌یِ فیض الاسلام) است که به توضیح آن می‌پردازیم.
خطبه وداع
فاطمه(س) که اکنون همچون پرنده‌ای مجروح در میان دو فاجعه‌ی سنگین یعنی مرگ پیامبر(ص) و شکست علی(ع) فشرده می‌شود: سر در گریبان غم‌های سیاه خویش فرو برده است و به گذشته می‌اندیشد؛ به پدر که آن همه نگران فردا بود و به آینده که سرنوشت عدالت و رهبری چه خواهد شد؟

علاوه بر این به حضور و وجود مادر می‌اندیشد و خاطرات تلخ و شیرین گذشته برسرش هجوم می‌آورند و روح او همچون مرغکی که از قفس پر گشوده باشد، بال در بال پدر، در افق‌های گذشته پرواز می‌دهند و خشونت فاجعه‌ای را که اکنون بر او و سرنوش خاندان او فرو آمده است‌اند‌کی، و برای لحظاتی، تسکین می‌دهند.
اما نهایتاً همه این غم‌ها و‌اند‌وه‌ها به سان لشکری خرد کننده به فاطمه‌ی تنها هجوم آورده و در نهایت او را از پا درآورند. مصیبت بارتر از همه این‌که او تنها و آخرین پناهگاه علی(ع) بود پس علی(ع) او را با دست‌های خود در قبر گذاشت و خطبه‌ای دل‌شکن حاکی از تأثیر فاجعه بر روح و جسم ایراد کرد.
به‌هرحال فاطمه(س) تن به مرگ داد و اگر بگوییم تحولات اجتماعی جهان اسلام آن روزگار عامل مرگ نابهنگام او بود سخن گزافی نگفته‌ایم. او احساس کرد که بیش از آن‌چه در تصور آید تنها است. احساس کرد که چهره‌های آشنایی که سال‌ها در پیرامون پدرش بود و همه جا با او همگام و همراه بودند، سخت با وی و‌اند‌یشه‌هایش بیگانه شده‌اند و اصحاب وی اکنون در هوای دیگری دم می‌زنند. مدینه دیگر «شهر پیامبر» نیست. سیاست (مکاری و دنیا خواهی) بر شهر ایمان سایه افکنده و آن را از حاکمیت دینی و اخلاص عمل و ایمان خالص بی‌بهره کرده است.
بی‌شک مرگ فاطمه بیش از همه بر علی(ع) که تنها یادگار پیامبر را به یادگار داشت، اثر گذاشت. آثار جانکاه این فراق را در خطبه ۱۹۳ نهج‌البلاغه به خوبی می‌توان یافت.
متن خطبه
«ای رسول خدا! سلام من ودخترت- که اینک در جوار تو فرود آمده، شتابان به تو پیوسته است – بر تو باد. ای رسول خدا! از فراق برگزیده‌ی تو شکیبایی من کاستی گرفته. در غم فقدانش تاب و توانم نمانده است. اما آن‌چه از‌اند‌وه این فاجعه می‌کاهد، فراق عظیم حضرتت و مصیبت سنگین و کمرشکن تو است که بسی توان‌فرساتر است.
آری! این من بودم که سر نازنینت را بر لحد گور نهادم و میان گردن و سینه‌ام جانت را- که از کالبد بیرون می‌شد – احساس کردم:
«همه از آن خداییم و به سوی او باز می‌گردیم».
اینک آن امانت مقدس بازگردانده می‌شود. از این پس‌اند‌وه همیشگی و شبم بی‌تابی و بیداری است تا به هنگامی‌که خداوند مرا نیز سرایی برگزیند که تو را در آن جایگاه باشد. زود باشد که دخترت تو را در جریان اخبار همداستانی امتت در جهت از پای درآوردن وی قرار دهد. با این همه تو نیز با اصرار از او بپرس و چگونگی رفتارشان را با ما از او بجوی که آن همه در زمانی بود که چندان از رحلتت نگذشته بود و یادت از خاطره‌ها نرفته بود. اینک من با شما دو عزیز وداع می‌کنم بی آن‌که از بودن با شما احساس خستگی و دلتنگی کنم. که اگر به خانه باز گردم نه از احساس خستگی است. و اگر بمانم نه از سر بدبینی به آن وعده‌ها است. که خدای صابران را بدان نوید داده است.۲۴
سلام بر پیامبر(ص) و فاطمه(س)
امیرالمؤمنان(ع) که اینک دو رکن اساسی زندگی خود را از دست داده، در کنار مرقد مطهر و منزلتگاه همیشگی این دو رکن ایستاده است و درد درون را با آنان در میان می‌گذارد.
شاید که با تکرار آن تسکین قلبی بیابد و امیدش را با الحاق به آنان بیشتر سازد. ناگفته معلوم است که تمامی‌ادیان الهی و حتی غیرالهی و از مکاتب بشری بر این مسئله اذعان و اعتراف دارند که روح آدمی‌با مرگ بدن او از بین نمی‌رود. بلکه روح آدمی‌‌‌‌‌‌هم‌چنان به حیات خود در عالمی‌دیگر ادامه می‌دهد.
در واقع مرگ خاتمه فعالیت اجزای فیزیکی بدن آدمی‌است که به دلایل گوناگون عاجز از ادامه حیات است.
این ناتوانی یکبار به صورت جمعی است که این وضعیت به هنگام پیری بر انسان‌ها عارض می‌شود و بار دیگر هم با از کار افتادن یکی از اجزای اصلی بدن که نقش حیاتی دارد اتفاق می‌افتد. ولی روح که جزء ندارد تا با فساد آن کل روح هم فاسد گردد و هستی فارغ شود.
خطاب‌هایی که در قرآن و روایات اسلامی‌نسبت به مردگان آمده همگی گواه بر این ادعا هستند.
شکوه علی(ع) از جدایی فاطمه(س) بر سر قبر پیامبر(ص)
تا زمانی که فاطمه زنده بود امیرالمؤمنین(ع) از پشتوانه عظیمی‌برخوردار بود و فاطمه حجت ودلیل محکمی‌بر حقانیت آن امام همام در تمام عرصه‌ها و صحنه‌های اجتماعی بود.
اما چون فاطمه از دنیا رفت از این موهبت الهی و میراث گران‌قدر پیامبر(ص) محروم ماند. به ویژه فجایعی که پس از رحلت پیامبر(ص) رخ داد، علی(ع) را سخت در مخمصه قرار داده بود و به پشتیبانی چون فاطمه(س) به سختی نیازمند بود.
« سلام بر تو ازطرف من و از طرف دخترت که اینک در کنار تو آرمیده است». از این عبارت می‌توان فهمید که حضرت زهرا(س) در کنار قبر رسول‌الله دفن شده است هرچند که خود امیرالمؤمنین برای این‌که دیگران قبر آن بزرگوار را نبش نکنند در اختفای آن سعی بلیغ کرد. اما با توجه به ظاهر این عبارت قبر مبارک فاطمه در زمان این گفتار در جوار قبر پیغمبر بوده است. مگر این‌که این خطبه به لحاظ سند مورد خدشه قرار گیرد. البته در منابع متقدم هم این خطبه ذکر شده و هیچگونه نقدی هم بر انتساب آن به علی(ع) نوشته نشده است. یا این‌که در فهم کلمه «جوارک» را به معنای نزدیکی جسمی‌ندانیم بلکه آن را به تقارب روحانی تعبیر کنیم. نظری دیگر هم می‌توان ارائه کرد و آن این که امیرالمرمنین فاطمه(س) را در نقطه‌ای نزدیک به قبر پیامبر(ص) (نه همسایه قبر پیامبر) دفن می‌کند ولی شکایت خود را بر مرقد پیامبر(ص) با او در میان می‌گذارد عبارت «عنی و عن ابنتک» مؤید این نظر است.
به‌هرحال درباره مکان دفن زهرای مرضیه(س) اختلافات زیادی وجود دارد که تحقیق درباره آن در حوصله این مقاله نیست.
علاقه شدید علی(ع) به فاطمه(س)
در مباحث پیشین به علاقه بیش از حد علی(ع) به فاطمه زهرا(س) روایتی را نقل کردیم.
امیرالمؤمنین در پاره‌های دیگر از «خطبه وداع» از این علاقه پرده برداشته است. بیشتر دلایل این پیوند را ذکر کردیم. این نکته را هم می‌افزاییم که فاطمه(س) و علی(ع) کسانی بودند که پیامبر(ص) پیوند آن‌ها را ذکر کرده بود. این دو دانش آموخته و مرید پیامبر(ص) و تحت تعالیم او از چنان کمال روحی برخوردار بودند، که ارتباط آن‌ها از سطح رابطه مرسوم و معروف فراتر رفته بود.
از جهت اجتماعی نیز آن دو بزرگ شده‌ی غم و رنج بودند و در ایام سختی هم پشت یکدیگر. علاوه بر ‌‌‌‌‌این‌ها‌‌ ارادتی که علی(ع) نسبت به پیامبر داشت باعث اهتمام بیشتر آن حضرت در مراقبت از تنها بازمانده‌ی آن رسول اعظم شده بود. علی(ع) وقتی فاطمه(س) را می‌دید نه تنها برایش خاطره ایام حضور در محضر پیامبر(ص) زنده می‌شد بلکه گویی پیامبر را می‌دید. زیرا در روایات وارد شده، زهرا(س) شبیه‌ترین مردم به پیامبر(ص) بود. با این مقدمه، شکوه و زاری علی(ع) در رحلت فاطمه(س) قابل توجیه است و کاسه صبر آن بزرگوار در این غم جانسوز لبریز شده: «قل یا رسول الله عن صفیتک صبری ورقّ عنها تجلدی»
واژه «صفیه» از آن جهت ذکر شده که بنا به روایات مختلف از پیامبر(ص) حضرت زهرا(س) برگزیده و سرور زنان عالم است.
نسبی بودن مصایب و عوامل صبرآور

امیرالمؤمنین خود را در برابر مصیبت عظیمی‌چون فقدان فاطمه(س) ناتوان می‌یابد. (با عنایت به ظاهر عبارات این خطبه) ولی چون به گذشته خود بر می‌گردد و نمونه‌هایی از موارد صبر را می‌بیند در این مصیبت هم شکیبایی می‌ورزد و این را هم موارد صبری می‌داند که می‌تواند از عهده آن برآید.
«الا ان لی فی التأس بعظیم فرقتک».
در این‌جا است که هم مصیبت نسبی می‌شود و هم صبر. زیرا صبر تابع نوع مصیبت است. هرچند مرگ فاطمه(س) بر علی(ع) گران است. ولی در مقایسه با رحلت پیامبر(ص) کوچک است لذا امیرالمؤمنین(ع) چون توانایی تحمل فراق پیامبر(ص) را داشته پس می‌تواند در مصیبت فاطمه(س) نیز شکیبایی ورزد
بنابراین در خطبه دو عامل باعث شکیبایی علی(ع) شمرده شدند که عبارتند از:
۱- مقایسه مصیبت رحلت فاطمه(س) با رحلت جانگداز پیامبر(ص).
۲- علم علی(ع) به این که بازگشت همه به سوی خداست. به تعبیر دیگر دلیل اول تمسک به نمونه عینی در نسبت مصیبت و مصیبت زده و دلیل دوم عرفانی است. در اولی چون به آدمیان و به ویژه معصومان از دید اجتماعی و عرفی نظر می‌شود لذا آنان هم مانند دیگر انسان‌ها در معرض‌اند‌وه‌ها و غم‌های مرسوم می‌شوند و به تبع آن واکنش‌های مناسبی را از خود نشان نمی‌دهند. اما در دلیل نوع دوم امام(ع) چون از وضع امور و گردش دوران آگاه است، لذا وقوع حوادث و عروض مصایب بر آدمی‌را در حکم امتحان الهی می‌داند. به علاوه مرگ در این دیدگاه پل اتصال به حضرت حق و وسیله‌ی دستیابی مرید و عاشق به مراد و محبوب است. پس روز مرگ روز جشن است و شادی. نه روز عزا و جانکاهی و تنها جایگاهی که در این دیدگاه برای عزا و غم می‌توان فرض کرد این است که مرید و محب و عاشقی از مراد و محبوب و معشوق دور افتاده و از دیدار یار محروم مانده از فراق او نالان است.
اضافه بر این، همه از خداییم و به سوی او باز می‌گردیم. فاطمه(س) هم از این قاعده مستثنی نیست. پس او از خدا بود و به سوی او هم بازگشت با این فرض دیگر جایی برای‌اند‌وه نمی‌ماند. زیرا در نگرش عرفانی (علی(ع) و فاطمه(س) از اقطاب اصلی عارفان‌اند) آدمیان پاره‌های جدا شده از خدا هستند که در کویر هستی گرفتار آمده‌اند و باید تلاش کنند تا خود را به اصل خود بازگردانند.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش            باز جوید روزگار وصل خویش۲۵
بنابراین در دلیل دوم داعی و انگیزه‌ای برای‌اند‌وهگین ماندن علی(ع) به خاطر مرگ فاطمه(س) و رسول خدا باقی نمی‌ماند. زیرا آن‌ها به خواسته‌ی خود رسیده‌اند. در واقع غم در این نگرش ناپسندیده است و هیچ وقت سراغ عارفان نمی‌آید:
خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام                  هر غمی‌کو گردد ما گردد شده در خون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز میدلخوش‌تریم                  ذوق مسکینان غم زد ساقیا افیون خویش۲۶
پس اگر علی(ع) در فراق فاطمه(س)‌اند‌وهگین است نه به خاطر آن است که دستش از دنیا کوتاه شده، بلکه از آن روست که امیرالمؤمنین از همنشینی با عارف و صاحب‌دلی چون فاطمه(س) محروم مانده است.
زیرا فاطمه(س) غیر نبود که علی(ع) خود را از او دور سازد. بلکه او یگانه‌ای بود که به تکامل روحی علی(ع) مدد می‌رساند.
خلوت از اغیار باید نی زیار  پوستین بهر دی آمد نی بهار۲۷
علی(ع) وارث رنج‌‌‌‌ها‌
پس از درگذشت حضرت محمد(ص) و حضرت فاطمه(س)، علی(ع) وارث رنج‌ها و حامل داغ‌هایی شد که تا آخر عمرش آن را با خود همراه داشت. لذا فرمود: «اما حزنی فسرمد و اما لیلی مسهد الی ان یختار الله دارک التی انت بها مقیم».‌اند‌وهم همیشگی و شب‌هایم بی‌خوابی خواهد بود تا به خانه مرگ وارد شوم.
در این عبارت دو نکته ذکر شده است. یکی آن است که حضرت علی(ع) می‌فرماید: حزن و‌اند‌وهی همیشگی شد. و دیگری این که شب‌ها را بی‌خوابی خواهم کشید تا به شما (پیامبر و فاطمه) بپیوندیم.سؤال این‌که آیا واقعیت زندگی حضرت علی(ع) مؤید آن است که امیرالمؤمنین پس از درگذشت فاطمه(س) حزنش همیشگی و شب‌هایش بی‌خوابی بود؟
در این که حضرت علی(ع) از زمان زحلت فاطمه(س) تا آخر عمرش محزون و‌اند‌وهگین بود هیچ تردیدی وجود ندارد. آن حضرت در این عبارت هم هیچ گونه مبالغه‌ای به کار نبسته است. اما اسناد تاریخی حیات علی(ع) مؤید و مبین آن نیست که حضرت علی(ع) تمام شب‌ها را در بیداری سر کرده است؛ «او بعد از وفات فاطمه(س) همیشه شب‌ها را بیدار نمی‌ماند و این عبارت از باب مبالغه است»۲۸، یعنی حضرت علی(ع) شب‌های زیادی را با بی‌خوابی سپری می‌کرد ولی ۳۰ الی ۴۰ سال عمر پس از فاطمه را با شب‌های بیدار سپری نکرده است.
فاطمه گزارشگر واقعه
می‌توان گفت که فاطمه زهرا(س) اولین گزارشگر اوضاع پس از رحلت پیامبر(ص) به او بوده است. زیرا اولین کسی بود که از اهل بیت(ع) به آن حضرت در عالم آخرت پیوست.
امیرالمؤمنان(ع) در این خطبه به طور ضمنی به این نکته اشاره کرده می‌فرماید: «فاحفها السوال و استخبرها الحال»؛ از او سؤال کن و از اوضاع خبر بگیر.

فاطمه اوضاع را به نیکی درخاطر داشت و شاهد بود که چگونه وصایای پدر بزرگوارش نادیده گرفته شد و نزدیک‌ترین صحابی آن حضرت به دلایل سست و واهی از حق ولایت و خلافت محروم ماند.
در شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید در ذیل «فاحفها السؤال» آمده است: «یعنی وضع را از فاطمه جستجو کن. یعنی از او درباره وقوع استبداد بعد از رحلت بپرس که بدون مشورت ما به استبداد رأی پرداختند و آن‌چه خود مصلحت دیدند انتخاب کردند. بدون این‌که از ما برای مشورت دعوت کنند. البته این سخن دلاالت بر وجود نص در این زمینه نمی‌کند. زیرا ممکن است این شکوه و شکایت و درد و اظهار آن تنها به خاطر عدم مشورت با علی باشد. چرا که این گونه برخوردها دل‌ها را می‌رماند و باعث تفرقه می‌شود… و چون مدتی (از خلافت ابوبکر) گذشت و استبداد رأی منتفی شد علی را حاضر کردند و علی نیز با آن‌ها بیعت کرد».۲۹
ابن ابی الحدید با زرنگی خاصی خود را از سؤالاتی که پیرامون این سخن علی(ع) به ذهن می‌رسد رهانیده است و پیش از هر کس حقیقت را از خود پنهان داشته و جرأت اعتراف به آن را به خود نداده است. آیا عبارت «وستنبئک تبضا فرامتک علی هضمها» به زودی دخترت تو را خبر خواهد داد که چگونه امتت فراهم گردیدند و به وی ستم ورزیدند» گویای ظلمی‌بیش از «عدم مشورت با علی» نبوده که شارح نهج‌البلاغه آن را مطرح کند؟!
بی‌شک عدم مشورت را نمی‌توان مصداق خرد کردن شخصیت فاطمه(س) و علی(ع) دانست. بلکه معلوم می‌شود که ظلم‌های زیاد و جفاهای عدیده‌ای بر آن بزرگواران رفته که این چنین به شکوه و شکایت پرداخته است.

این در حالی است که ابن ابی الحدید حتی مسؤلیت عدم مشورت با علی و فاطمه(س) را به عهده ابوبکر و طرفدارانش نمی‌گذارد بلکه تقصیر این امر را از آن کسانی می‌داند که باب استبداد و غلبه را باز کردند؛ یعنی انصار!۳۰
به هرحال خطبه‌ی حاضر گویای رنج و زجری است که پس از رحلت رسول‌الله(ص) بر اهل بیت او رفت و این داغ تا ابد بر پیشانی امت ماند که حق اهل بیت رسول خدا(ص) را رعایت نکردند و در حفظ آن نکوشیدند.
معدله‌ی وداع و شکیبایی
درپایان این خطبه علی(ع) یک معدله را ذکر کرده‌اند. به این معنا که از یک سو آن حضرت می‌خواهد برای همیشه در نزد آن دو بماند. لذا می‌فرماید: «بر شما سلام کسی باد که شما را وداع می‌کند نه درود و سلام از روی خشم و یا رنج و دلتنگی. پس اگر بروم نه از روی ملامت و بی‌علاقگی است و اگر بمانم نه از روی سوءظن به وعده خدا به شکیبایان است».
آن حضرت این سخن را از آن جهت می‌فرماید که اگر آن بزرگوار را ترک گوید این گمان بر اذهان غلبه می‌کند که از ماندن و گریه و زاری خسته شده است و اگر برای همیشه بماند باز این توهم در اذهان پدیدار می‌شود که علی نسبت به وعده خداوند به شکیبایان یقین ندارد و‌‌ چرا که در صورت ماندن و استمرار گریه و زاری عدم یقین به وعده الهی را در ذهن زنده می‌کند. لذا امیرالمؤمنین(ع) با گفتن این عبارت بیان می‌کند که از یک طرف بازگشت به خانه نشانه ملامت و بی‌علاقگی آن حضرت نیست و ماندن او هم به معنای سوءظن به وعده الهی نیست. پس هم به یاد آن‌ها می‌ماند و هم بر وعده الهی یقین دارد وبه آن امیدوار است. بنابراین علی(ع) با شکیبایی بر فقدان آن بزرگواران‌اند‌وهگین است.
به‌هرحال علی(ع) یار دیرین خود را ترک می‌گوید. اما نشان غم بر چهره او برای همیشه هویدا می‌ماند. برای درک بزرگی این غم اشعار آن حضرت شاهد گویایی است:
فراقک اعظم الاشیاء عندی و فقدک فاطمه ادهی الثکول
دوری و جدایی تو نزد من بزرگ‌ترین واقعه است، تو ای فاطمه! فراق تو سخت‌ترین نوع از دست دادن است.
سابکی حسره و انوح شجواً           علی خل مضی اسنی سبیل
با حسرت گریه می‌کنم و با حزن نوحه سرایی می‌کنم بر دوست نزدیکی که در بهترین راه گام نهاد.
الا یا عین جودی واسعدینی            فخرنی ابکی خلیل
ای دیدگان بخشش کنید و مرا یاری نمایید که‌اند‌وه و گریه‌ام بر دوست دائمی‌است.
حبیب لیس یعدله حبیب                و مالسواه فی قلبی نصیب
دوستی که هیچ دوستی جای او را نمی‌گیرد و در قلبم برای غیر او نصیبی نیست.
حبیب غاب عن عینی                   و عن قلبی حبیبی لا یغیب
دوستی از جلو چشم‌هایم پنهان شد ولی از قلبم هرگز غایب نمی‌شود.
وقتی علی(ع) بر سر قبر فاطمه(س) حاضر شد و رنج فراقش را با او در میان گذاشت، ولی جوابی از آن حضرت نشنید و در نهایت،‌اند‌وه خود را در قالب واژه‌ها ریخت و این چنین سرود:
مالی وقفت علی القبور مسلماً      قبر الحبیب فلم یرد جوابی
مرا چه سود که بر کنار قبرها بایستم و به قبر دوستم سلام دهم ولی او مرا پاسخ ندهد.
اجیب مالک لا ترد جوابنا                انسیت بعدی خله الاحباب۳۱
محبوب من! چرا جواب ما را نمی‌دهی، آیا بعد از من، سنت دوستان را فراموش کرده‌ای؟…
پی‌نوشت‌ها:
۱- ابن حجر عسقلانی، الصواعق المحرقه، ص ۸۴٫
۲- سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص ۳۰۷٫
۳- نهج البلاغه،ترجمه عبدالمجبد معادیخواه، ص ۳۱۸٫
۴- همان، ص ۳۱۴٫
۵- تذکره الخواص، ص ۳۱۳٫
۶- همان، ص ۳۱۴٫
۷- پیشین.
۸- ترجمه بیت الاحزان، ص ۱۳۴٫
۹- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۱۳۴٫
۱۰- کشف الغمه الائمه، ج ۲، ص ۸۹٫
۱۱- رحمانی، احمد فاطمه الزهراء، ص ۲۱۱۹٫
۱۲- همان، ص ۲۰۴٫
۱۳- ترجمه بیت الاحزان، ص ۲۰۳٫
۱۴- همان.
۱۵- همان.
۱۶- نهج البلاغه، نسخه فیض الاسلام، ج ۱ خ ۳ (معروف به شقشقیه)
۱۷- توفیق ابو علم، فاطمه الزهراء، ص ۲۱۵٫
۱۸- تذکره الخواص، ص ۳۱۸٫
۱۹- تذکره الخواص، ص ۳۱۸٫
۲۰- تذکره الخواص، ص ۳۱۹٫
۲۱- تذکره الخواص، ص ۳۲۰٫
۲۲- ترجمه بیت الاحزان، ص ۲۵۲٫
۲۳- نهج البلاغه،ترجمه عبدالمجبد معادیخواه، ص ۲۳۳٫
۲۴- به خاطر دور داشتن آن از دسترس معاندین اقدام به پنهان نمودن آن کرد. (شهیدی، سید جعفر، زندگی فاطمه زهرا(س) ص ۱۱۵۹).
۲۵- مثنوی، دفتر اول، بیت ۴٫
۲۶- مولوی، کلیات شمس(دیوان کبیر)، تصحیح مرحوم فرزانفر ابیات ۱۳۲۱۷و ۱۳۲۱۶٫
۲۷- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵٫
۲۸- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۰، ص ۲۶۹ یا ۲۷۰٫
۲۹- همان، ج ۱۰، ص ۲۷۰٫
۳۰- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۰، ص۲۷۱٫
۳۱- فاطمه الزهرا(س) من المهد الی اللحد، ص ۶۴۴٫

توصیف مورچه به زبان نهج البلاغه

شکوه آفرینش (شگفتی های مورچه)
در بخش هایی از نهج البلاغه گران بار امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، از آفرینش برخی موجودات سخن گفته شده است. از آن جمله، خطبه 185 این کتاب است که در آن، به بعضی شگفتی های آفرینش «مورچه» چنین اشاره شده است:
اگر [مردم] در عظمت قدرت [خداوند] و اهمیت نعمت او می اندیشیدند، به راه راست باز می گشتند و از آتش سوزان دوزخ می ترسیدند، ولی دل ها بیمار و چشم های بصیرت معیوب است. آیا به مخلوقات کوچکی که خدا آفریده است، نمی نگرند که چگونه آفرینش آنها را دقیق و حساب شده و ترکیب آنها را متقن ساخته، گوش و چشم برای آنها آفریده و استخوان و پوست آنها را مرتب کرده است.
به این مورچه نگاه کنید. با آن جثه کوچک و اندام ظریفش که به واسطه کوچکی، به سختی دیده می شود و درک همه پیچیدگی های وجود او در اندیشه نمی گنجد، چگونه روی زمین [ناهموار و پرسنگلاخ] راه می رود و به روزی اش دست می یابد. دانه ها را [از راه های دور و نزدیک] به لانه اش منتقل و در مکانی معین نگه داری می کند.
در فصل گرما برای سرما و به هنگام توانایی برای روز ناتوانی، ذخیره می کند. روزی اش [از سوی خدا [تضمین شده و خوراک موافق طبعش در اختیار او قرار گرفته است. خداوند منان هرگز از او غافل نمی شود و پروردگار مدبر محرومش نمی سازد، هر چند در دل سنگ سخت و خشک و میان صخره ای بدون رطوبت باشد.
اگر در دستگاه گوارش او و آنچه درون بدن او وجود دارد و آنچه در سر او از چشم و گوش قرار گرفته است، بیندیشی، شگفت زده خواهی شد و از فهم شگفتی ها [نهفته در آفرینش] او به زحمت خواهی افتاد. پس بزرگ و بلندمرتبه است، خداوندی که مورچه را روی دست و پا[ی ضعیف و ظریفش] برپا داشته و او را بر ستون های محکمی [نسبت به آفرینش او [بنا نهاده است. اگر همه راه های فکر و اندیشه را تا به آخر برسی، همه دلیل ها به تو می گوید که آفریننده مورچه کوچک، همان آفریدگار درخت [تناور] نخل است؛ زیرا ساختمان اجزای هر موجودی دقیق است و هر مخلوق زنده ای درون خود، اعضای مختلف و پیچیده ای دارد. [به یقین،] آفرینش بزرگ و کوچک، سنگین و سبک، قوی و ضعیف، برای خداوند یکسان است و در برابر قدرتش همگون.
پیام متن:
1. اندیشیدن در عظمت خداوند و نعمت های او، انسان را به سوی مبدأ هستی هدایت می کند و او را از آتش دوزخ ترسان می سازد.
2. همه عقل بشر از درک شگفتی های موجود در آفرینش مورچه ناتوان است.
3. ظریف و ضعیف بودن مورچه، محکم و استواری آفرینش او را رد نمی کند.
4. در پیشگاه قدرت خداوندی، آفرینش ریزترین موجودات با خلق بزرگ ترین موجودات، برابر است.
شگفتی های آفرینش مورچه در بیان دانشمندان
مورچه ها به سبب فراوانی و ریز بود نشان، برای بیشتر انسان ها موجودی ناچیز و بی اهمیت هستند، ولی برای دانشمندانی که گاه به مدت بیست سال درباره زندگی آنها پژوهش علمی کرده اند، بسیار شگفت آورند. ما نیز با مطالعه یافته های اینان درباره ویژگی های این موجود کوچک، بیش از پیش به عظمت آفریدگارمان پی می بریم. برخی از این ویژگی ها از این قرار است:
1. آینده نگری مورچه و مدیریت او بسیار جالب است: در تابستان با الهام درونی به فکر زمستان سخت است، در صورتی که چه بسا هنوز زمستانی ندیده است. دانه های غذایی را به طور مناسبی نگه داری می کند، گاه آنها را از لانه بیرون می آورد تا هوا بخورند و فاسد نشود و گاه آنها را به دو یا چند قسمت تقسیم می کند تا سبز نشوند و فاسد نگردند. حتی نوشته اند دانه گشنیز را به چهار قسمت تقسیم می کند؛ زیرا اگر کمتر از آن باشد، سبز می شود و از بین می رود.
2. بیشتر مورچه ها سری بزرگ و اندامی کوچک دارند و نسبت به جثه خود بسیار قوی هستند، چنان که دانه ای را با چندین برابر وزن خود، به دندان می گیرند و از دیوار بالا می روند؛ کاری که برای هیچ زورمندی امکان پذیر نیست.
3. مورچه ها در اندام کوچک خود که گاهی فقط به دو میلی متر می رسد، همه دستگاه هایی را که در یک حیوان عظیم الجثه هست، دارند.
4. گروهی از مورچه ها کشاورزی نیز می کنند. نوعی مورچه که به «چتری» معروف است، باغچه ای در اطراف لانه خود ترتیب می دهد و در آن، قارچ های کوچک می پروراند. این گونه مورچه های کارگر برای کمک به رشد قارچ ها، قطعه های کوچکی از انواع برگ ها را جدا و با خود حمل می کنند. در این حالت، گویی مورچه ها چتری بالای سر دارند و بدین ترتیب، به آنها مورچه چتری گفته می شود.
5. نوعی از مورچه ها «سپاهی» نامیده شده اند و مانند عشایر، از جایی به جای دیگر کوچ می کنند. آنها حشره هایی درنده هستند که حتی فیل ها نیز مراقبند سر راه آنها قرار نگیرند، وگرنه آسیب جدی می بینند. گروهی از این مورچگان که در مناطق حاره زندگی می کنند، گوشت خوارند و هرگاه دسته جمعی به جانوری حمله کنند، به زودی او را از پای درمی آورند و در مدت کوتاهی همه عضله های حیوان را می خورند و تنها اسکلتی از او به جای می گذارند.
6. موقعیت شناسی مورچه نیز عجیب است. بنا به گفته برخی از دانشمندان، مورچه ای را میان دایره ای از آتش قرار دادند، او برای نجات خود به هر سو حرکت کرد و چون راه فراری پیدا نکرد، از میان رفت. پس از اندازه گیری نقطه ای که او در آنجا نابود شد، فهمیدند که آن مورچه درست در مرکز دایره قرار داشت؛ یعنی دورترین نقطه به آتش اطراف.
7. مورچه ها به طور دسته جمعی زندگی می کنند. در نتیجه، هر کدام وظیفه ای خاص برعهده دارند و آن را انجام می دهند. در میان آنها، گروهی نیز به صورت نیروهای مسلح هستند که آرواره های قوی دارند و از لانه ها در برابر هجوم دشمنان پاسداری می کنند.
پیام متن:
آفرینش خداوند در همه چیز بی نقص و تمام عیار است؛ زیرا پروردگار جهان هر چه را که صلاح آفریدگان و سبب آسایش زندگی شان بود، به آنان بخشد و در نهاد همه آنها تدبیر چگونه زیستن را به ودیعه نهاد، گرچه آن آفریده، موجود ریز و ناچیزی همانند مورچه باشد.
منبع : سکینه ربیعی ؛طوبی ؛ فروردین 1386، شماره 16، ص 7

خلقت مورچه از نظر نهج البلاغه

ما برای اینکه نمونه ای از این قسمت به دست داده باشیم بیان آن حضرت را در مورد " مورچه " نقل و ترجمه می کنیم: «الا ینظرون الی صغیر ما خلق، کیف احکم خلقه، و اتقن ترکیبه، و فلق له السمع والبصر، و سوی له العظم و البشر، انظروا الی النمله فی صغر جثتها.
خلقت مورچه از نظر نهج البلاغه
ما برای اینکه نمونه ای از این قسمت به دست داده باشیم بیان آن حضرت را در مورد " مورچه " نقل و ترجمه می کنیم: «الا ینظرون الی صغیر ما خلق، کیف احکم خلقه، و اتقن ترکیبه، و فلق له السمع والبصر، و سوی له العظم و البشر، انظروا الی النمله فی صغر جثتها. و لیطافة هیئتها، لاتکاد تنال بلحظ البصر، و لا بمستدرک الفکر، کیف دبت علی ارضها، و صبت علی رزقها، تنقل الحبه الی جحرها، و تعدها فی مستقرها. تجمع فی حرها لبردها، و فی وردها لصدرها؛ مکفول برزقها، مرزوقه بوفقها، لا یغفلها المنان، و لا یحرمها الدیان، و لو فی الصفا الیابس، و الحجر الجامس، و لو فکرت فی مجاری اکلها، فی علوها و سفلها، و ما فی الجوف من شراسیف بطنها، و ما فی الراس من عینها و اذنها، لقضیت من خلقها عجبا، و لقیت من وصفها ثعبا! فتعالی الذی أقامها علی قوائمها، و بناها علی دعائمها! لم یشرکه فی فطرتها فاطر، و لم یعنه علی خلقها قادر. ولو ضربت فی مذاهب فکرک لتبلغ غایاته، ما دلتک الدلالة الا علی أن فاطر النملة هو فاطر النخلة (النحلة) لدقیق تفصیل کل شیء».

آیا در مخلوق کوچک او دقت نمی کنند؟ چگونه به خلقتش استحکام بخشیده و ترکیبش را استوار ساخته، به او دستگاه شنوائی و بینائی عنایت کرده و استخوان و پوست کامل داده است؟ در مورچه با این جثه کوچک و اندام لطیف بیندیشید، آنچنان کوچک است که نزدیک است با چشم دیده نشود، و از اندیشه غائب گردد، چگونه با این جثه کوچک روی زمین می جنبد و بر جمع روزی، عشق می ورزد، و دانه را به لانه خود حمل می کند، و در انبار نگهداری می نماید، در تابستانش برای زمستانش گرد می آورد، و هنگام ورود اقامت زمستانی، زمان بیرون آمدن را پیش بینی می کند، اینچنین موجود اینچنین روزیش تضمین شده، و تطبیق داده شده است، خداوند منان هرگز او را از یاد نمی برد، ولو در زیر سنگ سخت باشد، اگر در مجرای ورودی و خروجی غذا و در ساختمان شکم او و گوش و چشم او، که در سرش قرار داده شده تفکر و تحقیق کنی و آنها را کشف کنی سخت در شگفتی خواهی رفت. پس بزرگ است خدایی که مورچه را بر روی دست و پایش برپا داشت و پیکره وجودش را با استحکام نگاه داشت، در آفرینش آن هیچ قدرتی او را یاری نداد و هیچ آفریننده ای کمکش نکرد. اگر اندیشه ات را بکار گیری تا به راز آفرینش پی برده باشی، دلائل روشن به تو خواهند گفت که آفریننده مورچه کوچک همان آفریدگار درخت بزرگ خرماست، به جهت دقتی که جدا جدا در آفرینش هر چیزی به کار رفته است (نهج البلاغه خطبه 10/185).

توضیح: منظور از این جمله که در انبار نگهداری می نماید این است که مورچه دانه را به درون خاک می برد به طور طبیعی دانه پس از مدتی رویش می کند و از خاک سر برمی آورد اما مورچه برای جلوگیری از این امر همه دانه ها را به دو نیم تقسیم می کند و مانع از بین رفتن روزیش می شود.

منبع: مرتضی مطهری؛سیری در نهج البلاغه؛ص37-36

بیان اوصاف طاووس، مورچه، خفاش در نهج البلاغه

در نهج البلاغه با دقت تمام اوصاف طاووس، مورچه، خفاش و... بیان شده و اصطلاحات فلسفی همچون (این) و (کیف) و مانند آن به کار رفته و علما و ادبا وشعراای صدر اسلام از این معانی دقیق و اصطلاحات جدید چیزی نمی دانستند و مسلمانان پس از ترجمه ی کتابهای حکمت و داستانهای یونان و فارس- در دوران عباسی- آنها را آموختند.
و اینگونه خطبه ها به زمان سید رضی رحمه الله بیشتر متناسب است تا زمان امیرالمومنین علیه السلام.[1].
کسانی که این شبهه را مطرح کرده اند هیچ دلیل علمی بر آن ندارند آیا می توان گفت که دقت تخیل و زیبائی توصیف، منحصر به این قوم و یا آن قوم است؟ آیا اشعار عرب جاهلی و صدر اسلام مملو از اینگونه دقتها و تخیلات نیست؟ آیا کسی که از کودکی ملازم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده و در هر زمان و هر مکانی هر آیه ای کهر بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل می شد آن را به خوبی فرا می گرفته و تفسیر آن را از آن حضرت می آموخته و کلمات حکیمانه ی پیامبر را می شنیده، بر دیگران برتری ندارد؟ آیا کسی که همه روزه سحرگاهان یک ساعت اختصاصی داشته که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسرار الهی را به او می آموخته، همانند دیگران است؟[2].
البته ممکن است گفته شود ما می پذیریم که خطبا و شعرای جاهلیت و صدر اسلام در اثر ذوق سرشار توان توصیف اسب و شتر و حتی مورچه و ملخ را داشتند، ولی از کجا می توانستند طاووس را توصیف کنند با اینکه در مدینه طاووسی وجود نداشت و چگونه امیرالمومنین علیه السلام در خطبه ی 165 در توصیف طاووس و کیفیت جفت گیری آن می فرماید: «احیلک من ذلک علی معاینه...» من تو را از چیزی که بالعیان دیده ام خبر می دهم و بر شنیده ها حواله نمی دهم.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ج 9 ص 270 در پاسخ به این اشکال می گوید: «اگر چه در مدینه طاووس نبوه، ولی در کوفه که پایتخت اسلام شده بود و از تمام نقاط جهان همه چیز به آنجا آورده می شد، چرا در آنجا طاووس نباشد و با بودن یک جفت نر و ماده مشاهده ی جفت گیری آنها کار دشواری نیست».
بلکه همچنانکه متعال به اولین پیامبر آدم ابوالبشیر اسماء و خواص اشیاء را آموخت به آخرین پیامبر نیز حقائق امور و علوم اولین و آخرین را تعلیم داد و آن حضرت آنها را به وصی خود منتقل ساخت و او را به عنوان دروازه ی شهر علم خویش به مردم معرفی کرد و فرمود: «انا مدینه العلم و علی بابها» بنابراین هیچ مانعی ندارد که امیرالمومنین علی علیه السلام از چیزهایی همچون کسی که با چشم خود دیده خبر دهد و از آن به تفصیل سخن گوید در حالی که دیگران هیچ اطلاعی از آن ندارند.بنابراین، این شبهه نیز ناتمام است.
پی نوشتها:
1. مقدمه شیخ محیی الدین عبدالحمید بر شرح نهج البلاغه شیخ محمد عبده.
2.«خصائص امیرالمومنین علی بن ابی طالب- کرم الله وجهه-»، ص 168، باب 37 حدیث 1، (چاپ دارالثقلین- قم).

 

Pages